کجا کجا جا می شود ؟
در کجای این روزها ؟
کجای این شبها ؟
تنها بگو : در کجا ،
" کجای من "
جای تو می شود ؟
نازلی
پاریس - پس از خوانش " درد دل "
23 ژانویه 2010
غار تنهایی من
نه به همیشه های گذشته ،
نه به گاه و بیگاه این روزها ،
نه ،
به هیچ چیز
و
هیچ کس
نمی مانی
می دانم که نمی مانی !
نازلی
پاریس - سن میشل 14 ژانویه 2010
گلوله هم عاشق بود
در تنم بنشین و
از من ،
پر شو .
گلوله هم که باشی ،
این تویی که می پُکی .
من اما ایستاده ام !
نازلی
پاریس - کافه ای مراکشی در پس کوچه های اطراف رپوبلیک
5 ژانویه 2010
بی ربط
پستچی نمی دانست .
من هم .
اما بسته ارسالی ،
طعم قهوه داشت !
نازلی
پاریس - ۴ ژانویه ٢٠١٠
تا من با بال های مومی نیا
ایکاروس شده ای .
می ترسم .
تا " من " نیا .
دنیا هنوز هم شاعر می خواهد .
حتی با بال هایی موم اندود !
نازلی
پاریس - 4 ژانویه 2010
از غم تو مرده منم
تو در صبح صادقی و من ،
در نیمه های رفته از شب .
تیک و تاک ساعت ،
فاصله ،
غربت .
از تو تا من ،
نفس ، نفس ، نفس .
سکوت می کنم ،
تا خروس خوانی دیگر !
نازلی
پاریس - 31 دسامبر 2009
بالا می آورم
شهر من اینجا نیست. پاریس خانه من نیست .
خانه من ، در آتش است و من ، دور ، دور ، اما نه کور!
شهر پر از دود و من ، پر از شعله ، می سوزم ، می سوزم ، ققنوس می شوم ، می میرم ، باز از خاکسترم زنده می شوم.
در شب غربت ، شب وطن ، تاریک تر .
بی ستاره و من ، درد می کشم از یکشنبه های خونین . که بشارت دهنده در خاک و خون غلتید!
تا چند من اینجا و تمامی دلبرکان مغموم ، تا چند من اینجا و تمامی قلم دستان به ضیافت زندان . تا چند من اینجا و دار بر پا...
خون .خون . خون . در سرم راه می رود جمعیت . در سرم می پیچد الله اکبر . در سرم می پکد فشنگ . در سرم می میرم !
بالا میاورم . روی نکبت دنیا بالا میاورم . بالا میاورم . روی تقدس تزویر آجین . بالا میاورم .روی استمنای دست های شهوت آلود . بالا میاورم . روی همخوابگی برادر با خواهر . بالا میاورم . روی مشق گلوله های نه مشقی . بالا میاورم . بالا میاورم . بالا میاورم . روی خاطره دیوارهای تبله کرده اوین . روی ازدحام دجال ها که رد می شوند از روی جنازه بشارت دهنگان .
دلم می گیرد . دلم به هم می پیچد . دلم ... دلم ... دلم ... چیزی نمانده است جز مشتی درد که با هق هق هایم بالا می آید. و من که روی تقدس این تزویر مقدس بالا می آورم .
نازلی
پاریس
30 دسامبر 2009
تارهایی برای نواختن
خنیاگر خاموش!
شده ام سازی ،
که تارهایش ،
زخمه می خواهد !
غربت بعید می کند
این همه قربت را !
نازلی - پاریس 29 دسامبر 2009
نه ... نمی شود!
من سالها عاشقی ام !
نگاه کن !
زخم کهنه هنوز هم ،
درد می کند !
مرهم که تو ،
محرم نمی شود !
نازلی - پاریس
28 دسامبر 2009
به : آقای نویسنده
آقای نویسنده !
شما را با من چه کار ؟
واژه های شما ،
در بستر شعر های من ،
حکایت پنبه و آتش است!
دور بمانید لطفا !
نازلی
پاریس - کافه پای موزه لوور
27 دسامبر 2009
شبانه ای در ویتنام
بوی برنج می دهد .
بوی اورانیوم .
بوی تابستان های تا همیشه شرجی .
دو چشم سیاه ،
که فانوس می شود .
بازوان گشوده و
من که آهو شده ام .
از " ویتنام " می گریزم .
تا صبح اما صدای رگبار می آید .
نازلی
پاریس - ضیافت نوئل - اسکوات هنرمندان بی خانمان
...
سرفه ام می گیرد
وقتی ،
خوشبختی
می پرد در گلویم !
نازلی
پاریس - کتابخانه شهرداری نهم
٢٣ دسامبر ٢٠٠٩
گلابتون یلدایی
چادر از سر می کشی
خورشید !
و گلابتون گیسویت را ،
که پریشان ،
چه پریشان !
که نکن ...
و دلم را ،
که میان هر طره ،
چه شیدا ،
آخ ،
لیلا !
نازلی
پاریس - ضیافت یلدا
21 دسامبر 2009
به : نادر
آنجا که آبی و سپید بهم می رسند ،
آفتاب خانه دارد .
یعنی در می گشایی ؟
نازلی
پاریس
21 دسامبر 2009
و دلم که برف ، که باران
ابری که دلم را نوشیده بود ،
طعمه سرما شد .
و دلم ،
و دلم ،
و ابر ،
که
برف ،
که باران !
نازلی
پاریس - پشت پنجره یک روز برفی
18 دسامبر 2009
مهربان تر از آفتاب
تنها برای ساعتی ،
در آسمان من
طلوع کن .
پیش از آنکه آفتابگردان هایم ،
از انجماد دوست داشته شدن ،
فسرده و خواب آلود ،
قامت به خمیدگی داده ،
قیم بخواهند .
نازلی
پاریس - متروی شارل دو گل اتول
15 دسامبر 2009
گس تر از طعم خرمالو
زیر پنجره ام ،
همیشه عابری .
سوت زنان و تلو تلو خوران ،
خیره بر نگاه گریزان من .
قطره های باران پاییزی ،
آویخته بر ریسمانی چنین حایل ،
میان من و عابر و زندگی .
دستم که به واژه می رسد ،
هرزگی دل و دلنوشته .
آی شاعر ،
آی نقاش ،
آی خنیاگر خاموش ،
تازگی ها طعم روزهایم ،
گس از خش افتاده بر آب و آیینه .
باز هم بار سفر بستم ،
در گریز از خویشتن خویشم !
نازلی
پاریس - خیابان ریولی
10 دسامبر 2009
تو هم از جنس من نبودی ، دروغ بودی
هر کجای دنیا که رفتم ،
خودم بودم ،
پیچیده در پیله تنهایی .
خراش ، خراش ،
پیله ام را می کاوید .
پروانه هم که باشم ،
بالهایم را خواهم چید .
آنچنان به دروغ آلوده اید ،
که نفسم می گیرد از تعفنش .
کاش بر سرسره خلقت ،
تا نکبتی اینچنین نامش دنیا
نغلتیده بودم .
معصومیت کودکانه ام را ،
تنها گرگی از جمع تن ها ،
که می درد ،
که می درد ،
که می درد .
گناه از من ،
که " آب " و " آیینه " ام .
اینجا ، انگار مرداب ،
من پایان تبار نیلوفر !
نازلی
پاریس - پیگل
8 دسامبر 2009
از خیال باغ میوه می چینم
باغ،
میان انحصار قاب چوبی .
تکثر درخت و تابستان و زردآلو .
و دست من ،
که از جدار شیشه
تا چیدن خیال میوه ،
دراز می شود .
نازلی
حومه پاریس - کرتی
5 دسامبر 2009
تا ماه من رنگین کند شب سیاه خانه را
ماه را گوشه باغچه کاشتم ،
به امید درختی ،
با شکوفه های پنج پر .
مهتاب آجین و نور آگین .
تا در شبانه های غربت ،
ظلمت این خانه کور ،
رنگی بگیرد .
گویی اگر رنگین کمان همیشگی بود ،
دیگر برای دیدنش
به پای شهوت باران و آفتاب نمی نشستیم .
خیره خیره،
دل دل زنان !
نازلی
پاریس - کتابخانه سینما
۴ دسامبر ٢٠٠٩
بر موج دلت ، من زورق
زورقی بی بادبان
از کاغذ روغنی
به آب انداخته ام
و می دانم
غرق نمی شود .
روغن بر آب سوار است
و من ،
بر زورق .
تا پارو زدن های گاه به گاه دلکم ،
کنار ناتمام تو ،
تمام شود .
نازلی
پاریس – بازار پارچه فروش ها ، مونمارت
3 دسامبر 2009
زنی جا مانده از قطار
قطار قطار ،
مردانی که به ضیافت حضورم آمدند .
بی جامه دان .
شبی مانده و
صبحی ،
گذر کرده
از برای ادامه سفر،
تا ایستگاه های هیچ .
پرده آویخته از باران و شبنم ،
پیش ِ تَر شدگی نی نی دو چشم سیاه .
سیاه ، به غلظت شبی ستاره اخته
و هراس از سوت سوزن بان و
قطاری در راه و
مسافری دیگر .
بی جامه و بی چمدان .
برای تنها شبی ،
در ایستگاه یک زن !
نازلی
پاریس - ساختمان پلیس ، حوالی مونپارناس
2 دسامبر 2009
مخمل انتظار
گویی تو هم ،
پشت باد و باران و ابر ،
به آفتاب گرفتن رفته ای !
برای روزهای آفتابی هم ،
می شود چتر شد .
انتظار همیشه هم
مخملی نیست !
نازلی
پاریس - متروی سن ژرمن دوپره
30 نوامبر 2009
چکه چکه تا فنا
مهلت دادم تو را ،
گلوله برفی !
تا آخرین دقیقه از پاییز .
پاییز که زمستان شد ،
تو هم آب می شوی !
نازلی
پاریس - دروازه اورلئان
30 نوامبر 2009
شازده خانم ! گرمم کن !
شازده خانم !
بالاپوشی نداری که گرمم کنه ؟
در سرم لوکوموتیو کهنه پیچ می زنه
و
در دلم ، ماری نیش !
شازده خانم !
دست راستت را بده
تا با همین لبهای زخمی ،
در این شب سرد ،
بوسه داغی پیشکت کنم .
شازده خانم !
بالاپوشی نداری که گرمم کنه ؟
در سرم لوکوموتیوی از ریل خارج می شه
و در دلم ،
ماری از لانه !
آخ ، شازده خانم !
دست راستت ...
بوسه داغ ...
بالاپوشی شازده خانم !
بالا پوشی که گرمم کنه !
نازلی
پاریس - خیابان اسمارت
٢٩ نوامبر ٢٠٠٩
فالوده می خواهم
فالوده !
چقدر دلم فالوده می خواهد .
آن هم امشب ،
که پشت دیوار تنهایی ،
فال گوش ایستاده ام !
مبادا کسی بیاید و
رد شود و
چیزکی بگوید و
من نشنیده ،
پی فالوده رفته باشم !
نازلی
پاریس - متروی مادلن
29 نوامبر 2009
شاعر نیستم که شعری بگویم !
سیگاری گیراندم .
به زحمت .
باد می آمد .
باران در دلش .
من در دل حادثه .
در دلم اما نه جنینی ،
نه جوانه ای .
روحم را با همان پک اول بر باد دادم .
حالا گوشه دیگر شهر ،
صدای آکاردئون نوازی می آید ،
که جسم ندارد .
نه جسمی ،
نه جنینی ،
نه جوانه ای .
تنها روحی ،
روان بر باد و دود و حادثه !!!
نازلی
پاریس - اکول میلیتر
28 نوامبر 2009
بی ربط !
زنگ در را می زنند .
لاشخورها نزدیکند .
در نمی گشایم .
بگذار تا گمان کنند ،
در خانه کسی نیست .
نازلی
ساختمان پلیس - پاریس 18
26 نوامبر 2009
تسبیح سرگردانی
قصد سفر کردم .
کوله پر از کتابم ،
این روزها پر از دلتنگی است .
هنوز هم تسبیح می گردانم ،
ماندن یا که مانایی ؟
نازلی
پاریس - میدان مونژ
25 نوامبر 2009
دلکم ناز کم کن !
دلکم را می نوازم .
نه با سازی و نه به آهنگی .
نازش می کشم .
وقتی که تند تند می نوازد !
نازلی
در حاشیه سِن خاموش
پاریس
23 نوامبر 2009
من نگاه می کنم ، اما نه از بالا
زیر این نگاه ،
که از بالا
که از بالا
که از بالا
تا من فرو می آید ،
نمی شکنم .
قد می کشم ،
تا بالا
بالا تر
بالا تَرَش .
من ،
هیچ گاه از " بالا " نگاه نمی کنم !
نازلی
خیابان کلر
پاریس
22 نوامبر 2009
اگر فردا هم نبودم
خواسته بودم بگویم :
گیسوانم را ببوس!
آنقدر عاشقانه که اگر فردا هم نبودم ،
باز هم ،
از بوسه ات زندگی کنم !
خواسته بودم ،
اما نگفتم !
نازلی
کلیسای وَن - سِن
حومه پاریس
21 نوامبر 2009
نور هم بود ، چون آب
نگاه کن !
نور در آب می تراود .
تو در من .
من اما ،
هنوز هم ،
محو نمناکی چشم آفتابگردان ها !
تو بگو ،
آفتابگردان ها هم درد می کشند ؟
نازلی
کافه دو لامپیر - 7
پاریس
21 نوامبر 2009
یک فنجان گل میخک
دم کرده ام ،
یک فنجان میخک و بابونه .
هنوز هم دو فنجان چای می ریزم ،
به یاد روزهای دور ، روزهای دیر ،
به یاد یک فنجان میخک و بابونه !
نازلی
مری دو کلیشی
پاریس
20 نوامبر 2009
تا دوباره ، شاید
موهایم گس بود .
تو دلتنگ شاخه خرما
و
من ،
در حسرت لیموی لبانت .
فردا تر شاید ،
جایی پشت سرزمین های شمالی ،
آنجا که آفتاب
عاشق نشده فارغ است ،
تو را خواهم دید !
نازلی
شَتلِه - پاریس
19 نوامبر 2009
به: پیرمرد
" ساده " می گویم :
این روزها
" پیچیده ام " .
نازلی
پاریس
18 نوامبر 2009
به : احسان صباغی
ما زندگان را خورده ایم .
ما " خودمان " را چون " خوره " جویده ایم !
نازلی
پاریس 18 نوامبر 2009
هذیان زندگان
جایی میان
" زندگی "
و
" زنده بودن "
پا سست کرده ام .
" زندانی " را
تنها خیال
" زنده ماندن " خوش است
و
مرا ...
" زندانی " بی هیچ " زندانی ای " که در آن ،
" زنده ماندن " را برای " زنده شدن "
" زندگی " کرد!
نازلی
پاریس
17 نوامبر 2009
اعتراف
به : خودم
با خودم عهد کرده ام
که بی " خود" شوم .
بعد از آنکه بی " خودی " اَم را مکتوب کردم ،
بی " خویشی " اَم را زندگی می کنم!
جهان موازی ،
چه سخت با من گره خورده ...
نازلی
پاریس
16 نوامبر 2009
...
مرگ تو ،
حضور تو شده !
نازلی
پاریس
15 نوامبر 2009

