نازلی سخن نگفت

ماهی کوچک حوض ابی من

همه چيز در لحظه می گذره٬ لحظه ای که مياد٬می مونه و می ره. آمدنش دست

من نيست٬ موندنش حتی٬

رفتنش هم !!!

 دلم گرفته بود اون شب...امشب ولی دلم نگرفته... امشب اما می خوام ميزبان

خودم باشم...ميهمان تموم تنهايهای ادمی که دلش لک زده که يه جايی٬ توی

اين بزرگ دنيای کوچیک٬ روی سپيدی يه ديوار٬ نقشی بزنه ازتکرار ناگفته

هايی که مدام تو سرش چرخ می خورن و چرخ می زنن و چرخ می

خورن...امشب ولی دلم نگرفته... نه!!!

 

وقتی که دل می گيره٬ واژه ها انگار٬ به يکباره ٬ مثه ترنم بارون٬ تلنگری می شن

روی حزن اندوه دلم...

 

تلنبار يه مشت خاطره٬ چه دور چه نزديک٬ چه نمناک و چه غمناک٬ حتی اگه ابی

اگه سرخ يا که سپيد يا که سياه٬ داره منو ازخودم ميگيره٬ می دزده

و خفه ام ميکنه.

 

ماهی کوچک حوض ابی من٬ جا کم اورده برای با خودش بودن! حوض ابی من اخه

به کوچکی تمومه اقيانوسای دنياس!!! همش اينقده٬ فقط٬ به خدا!!!

ماهی سياه کوچولو رفت که به دريا برسه٬ ماهی کوچک حوض ابی من ولی٬ از

دريا مياد که به من برسه!!!

 

احساس می کنم دنيا با اين بزرگی هاش٬ برام خيلی کوچيکه. يه چيزی٬ يه حسی٬

يه حضور نا محسوسی منو داره با خودش می بره.

 

 کوچيک تر که بودم-نه به کوچيکی الان- پاروهامو رها می کردم تو حجم دريا و می

گذاشتم اب منو با خودش ببره تا انتها... هر جا که قايقم به گل می نشست٬

 ساحل همونجا بود... قسم به خدا!!!

 

اون شب دلم گرفته بود. امشب ولی دلم می خواد روبروی خودم بشينمو با خودم

گپ بزنم... يه فنجون قهوه تلخ سهم من از با خودم بودنه!تو منو کم داری٬

من ولی خودمو کم اوردمو ...همين!

 

بهانه نيست٬ همه چی که بهانه نمی خواد. من می خوام حرف بزنم. نازلی سخن

نگفت... نازلی خيلی وقته هيچی نگفته... نازلی ولی می خواد حرف بزنه...

واژه کم نداره اما!!! واژها اونو کم اوردن به خدا...

 

باد که بياد٬ بارون که بزنه٬ برگها که يکی يکی از اغوش درخت بيان پايين٬ من کوله

بارمو می بندمو راهی می شم... مثه هميشه که اروم ميام ٬ تندی می رم...

تندی می رم٬اروم ميام ...

 

کجا؟ نمی دونم...من فقط دارم ميرم...

اما حالا که هستم می خوام تمومه حکايتای رفتن و موندن و اومدنامو بگم...

تمومشو؟ نمی دونم...

 

 کی بود می گفت تا هميشه هستيم؟ هميشه خيلی وقته به گذشته پيوسته!

من خودمو از نو می جورم... کاش می شد اونو بيابم... کاش می شد... می

شه.

 

يه چيزی درونم داره وول می خوره. يه حسه کبود که داره سر می جنبونه. اون می

گه ميشه. من٬ مثه هميشه خودمو می سپارم دست باد و راه می رم...راه...

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir