نازلی سخن نگفت

يه رازی که فقط به تو می گم تا به همه بگی!!!

تو انتظار باغچه

يه مادر و چار بچه...

يه رازی دارم که فقط به تو می گم. به خود خودت...تا تو خلوت تنهاييات با همه تکرارش کنی...

يه رازی دارم که فقط برا تو تکرارش می کنم تا وقتی هنوز واژه هات کم نيامدند و نم نکشيدن٬ برا بقيه هم بگی...

من قشنگ ترين راز امروزم رو به تو می گم... به تو که قشنگ ترين راز منی...

راز من اينه:

امروز صبح که نه٬ ساعت ۱۱ و ۳۷ دقيقه پيش از ظهراز تو تراس تو حياط رو نگاه کردم. رفته بودم جان خودت کبوتر ها رو نون بدم.......

از اون بالا تو حجم کوچک باغچه همش سبز٬يه چيزی ديدم داشت وول می خورد...

خوب تر که نیگا کردم يه پيشی بچه ديدم عين اون وقت های کاتی....

وای... من پر شدم از يه حس ابی نارنجی تند... و يه مشت پروانه که تو دلم بالا و پايين رفت.(راستی جای هژبر خالی ... اون پروانه های دل ادمو بلده که بشمره!)

بدو بدو رفتم پايين...وای نه!

اين کليد های خونه شما هميشه منو پشت در می ذارن!!!

دوباره اومدم و اين بار اون يه دسته کليد رو برداشتم... دوباره از اون همه پله سر خوردم و لی لی کنان رفتم ته پارکينگ...

باز هم يه در٬ يه قفل٬ هزار تا ميله...

هميشه همينه...من بايد به دوباره کاری بر بخورم!!!

بماند که اون قفل زپرتی زنگ زده لج در بيار با چه فلاکتی باز شد... بسته شدنش هم خود حکايتی بود اما!!!!

من با همون پروانه های تو دلم٬ با هول حضور غريبه ها٬ با سنگينی کنجکاوی ادم ها و با يه دلهره ابی مخملی با پاپيون های طلايی٬ لای برگهای گل ها را ديدم...راستی اسمشون چيه؟

همون بنفش ها که بنفشه نيستند و تا نازشون می کنی از ترس می ميرن؟؟؟ همون ها که هفته پيش٬ پيش کش کردی به کابوس شب های گرم بهاری من...

مهم نيست... اين هم يه اسمه مثه بقيه اسم ها که من يادم می ره و بعد تو برام تکرارش می کنی... من اين تکرار ها تو دوست دارم٬ ابی مکرر من!

چی می گفتم... تو می دونی؟

اهان... اره...

اين يه رازه... يادت باشه...

زير برگ ها نبود... بالای درخت هم نبود... روی پله هام نبود... توی پارکينگ هم نبود. پس کجا بود؟

بادکنکام يکی يکی ترکيد. من بغض کردم...من پيشی می خوام....

يه تيکه سنگ برداشتم از تو خاکهای باغچه. خب نمی خوام حجم دستام خالی باشه!!!

اما نه...يه دفعه يه چيزی گفت: فيشششششششششششششششش

من ۲ متر که دروغه ولی ۱ متر و ۷۳ سانتيمترو حتما پريدم هوا!!!!

مامان پيشی بود. فکر کرده بود من لولوام... ولی من که لولو نبودم!!!!

من تندی اومدم بالا... در قفل نمی شد...چقدر سخته ادم دزد باشه. من نمی خوام دزد باشم...

اما هنوز نگفتم رازمو....

افتاب می تابيد. من دلم پيشی می خواد تا مثه کاتی بغلش کنم. نازش کنم. دمشو بکشم. تو اون کيف حصيريم که از دسته صندلی اويزون بود لالاش بدم...

بگذارمش رو مبل و بعد مثه هميشه نبينمش و روش بشينمو بعد اون جيغ بزنه و من غصه بخورم...

دلم برا کاتی تنگ شده... ديگه نيست تا با من بازی کنه. يادته فقط با من بازی می کرد؟ با اون عروسک من که ليلا٬ دکتر روانپزشکه تو بروات بهم داده بود؟ با همون عروسکه که تو چخچران و تايوره بغلش می کردم؟

ددددددددد....همون که چشاش يه دنياس... همون که کاتی تيکه پارش نکرد!!! همون که يه سرشو کاتی می کشيد اون سرشو عسل....

همون که يه بار عسل هاپو از کاتی پيشی به خاطرش کتک خورد و گوشش خون امد و من کاتی را زدمو عسل غصه خورد و رفت کاتی رو بوسيد و با زهم کتک خورد!!!!

اصلا هيچی...همون هيچی... همون که الان افتاده پشت مبل و من لج کردم با خودمو درش نمی يارم....

رازم يادم رفت.....................

خب قهر نکن می گم.....

اره افتاب می تابيد. من دلم پيشی می خواست... رفتم يواشکی٬ دروغکی ٬ته تراس... می دانی چی بود تو حجم انبوه باغچه.............؟

نمی گم...نه نمی گيم.......

خب٬خب٬خخخخخخخخخخخب.... می گم....

نه یکی٬ نه دو تا٬ نه سه تا به گمانم چهارتا پيشی مامانی که با مامانشون بازی می کردند. مارمولک ها منو دس به سر کردن!!!!

يکی شون عين کاتی راه راه و سياه خاکستريه...

اون يکی سفيد و سياهه...

اون يکی ديگه مثه مامانه طلايی و حناييه...

اون يکی هم يادم نيست ديگه....

تازه يکی شون از اون گله که برگهای پهن داره و الان ديگه گلهاش مردن و تا بهار ديگه گل نمی ده٬ بالا رفته بود..........

من پيشی می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!

من می دونی چی کار کردم؟

از تو فريزر يه بسته سينه مرغ در اوردم. گذشاتم تو مايکروفر... تا يخش باز شه...

۵ دقيقه و ۳۲ ثانيه...

ولی ۵ دقيقه و ۳۲ ثانيه که صبر نکردم!!!

سر ۳ دقيقه و ۴۹ ثانيه درش اوردم و  زير شير اب سرد خنکش کردمو و تندی پريدم ته تراس.

چقدر تراس خونمون گنده است.... از سرش تا تهش يه عالمه قدم فيليه...

از اون بالا مرغه رو پرت کردم پايين. يواشی بگم از اين کارم خجالت کشيدم...اخه همه نمی دونن که من به مامان پيشی و نی نی هاش غذا دادم که...

مامانه خوشحال شدم. اينو از ليس های جانانه ای که به مرغه می زد فهميدم....

نی نی هام همينطور... اخه يکی شون برگ همون گله که الان ديگه گل نيستو گرفت و تاب تاب خورد...

اون يکی هم گوش اون يکيو که نمی دونم چه رنگيه گاز گرفت....

من تو تراس چرخون چرخون ٬ خندون خندون با خودم والس رقصيدم.

بعدش تندی اومدمو رازمو برات نوشتم.....

فقط به تو می گم.... تا تو تنهايی هات با همه بگيش!!!!

اين يه رازه... مثه راز اون کبوتره که الان رو کولر کوچولوی خونمون خونه کرده من هنوز نمی دانم جوجوش امد يا نه؟؟؟؟

اين يه رازه... مثه ان اجيل تند هندی که خريدی و من خوردمو تا ساعت ها ته معده ام زق زق کرد و تو خنديدی که خب کمتر بخور دزدکی!!!!

راستی اخر رازموبهت نگفتم.....

ما ديگه مرغ نداريم! حالا شام به نظرت چی بخوريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir