نازلی سخن نگفت

 

پرنده که پريد٬ ردی از خاطره اش اما ماند!

حالا که همه چی داره به پايانش نزديک می شه٬ دلم از اينکه اين همه خاطره رفته و تنها طعم گسش برای من مونده٬ دلم کمی می گيره...

مزه تموم اين شب هايی که با يه مشت دفتر و کتاب و جزوه و متن گذشت...

تمام اين شب هايی که نفهميدم کی صبح شد...

تمام اين شب هايی که با قهوه ترک و سيگار pine و بطری اب معدنی و پشه های ريز و درشت گذشت!!!

تمام اين شب هايی که هزار بار به هزار شکل خودمو محکومکردم که چی؟؟؟

..........................

همه اين شب ها می گذره...

۲ هفته تا پايانش بيشتر نمونده...

من دلم يه جوری می شه...

يه ابری داره منو می خوره...

من بارونی می شم...اما نمی بارم....هنوز برای باريدن خيلی زوده.........

فقط اينکه هميشه يه چيزی هست که من دلم براش تنگ بشه.....

مثه همه اون چيزايی که دلم براش تنگه!

+   نازلی حقانی پرست ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir