نازلی سخن نگفت

اينجا استادا يه جورين!

گاهی دلم می خواهد خونه کوچکمون در نداشت...

ان وقت تموم ادم ها مهمون تنهايی هامون می شدن!

جمعه پيش از ظهر مهمون دکتر شعيری بودم. اين اتفاق ها معمولا چندان هم نمی افته. اينجا ادم ها عادت دارن پشت نقاب هاشون قايم بشن... پشت عنوان هايی که تو را از خودتم حتی می گيره.

اينجا ادم ها عادت دارن تنها بازيگر باشن. هيچ کس بازی گردان نيست. نقش ها از پيش خوب تعيين شده. تو تنها تو قالبش فرو می ری.

فرانسه که بودم همه چيز جور ديگری بود. بعد از تک تک کلاس ها تو کافه حياط دانشگاه جمع می شديم. يه فنجون قهوه٬ يه بطر شراب٬ يه ليوان ابجو يا هر کی با هرچی حال ميکرد٬ تشنگی همه را رفع می کرد.

يه استاد پير کبکی گيتار می زد. ترانه های فرانسوی را درس می داد. همه با هر مليتی٬ چه بزرگ چه کوچيک٬ می خونديم و با همه لذت زنده بودن رو تجربه می کرديم.

شب ها تو يه سالن بزرگ که ميشد رقصيد و هم صندلی چيد و تئاتر ديد٬ان درست تو دل شهر٬ با استادها می رقصيديم... فقط استاد ها نبودن. همه دانشجوهام بودن...

همه ادم هايی که خودشون بودن.

اينجا ولی ادم دلش می گيره. استاد يعنی يه نفر. يعنی يه عنوان خشک ورسمی. يعنی ايستادن پشت <جا استادی>.

يعنی فاصله. يعنی <شما>. يعنی يه احترام اجباری. درست مثه سربازی که <بايد> سلام بده٬ پا بکوبه.

اينجا استاد يعنی هر چی من می گم. يعنی تحقير عنوان نداشته تو.

يعنی تموم شدن پشت عنوان دکترات. يعنی تموم شدن درس و تحقيق و پيش رفتن.

اينجا استاد يعنی <من> بهترم.

يعنی جلو پام بياست حتی اگه پا نداری. يعنی يه فاصله عميق...

اينجا تو حتی نمی تونی دست استادت رو بفشاری٬ مبادا توهينی باشه.

يعنی نمی توانی يه فنجون قهوه مهمونش کنی چون تو را لايق هم نشينی نمی دونه.

اينجا در ها رو به تو بستس.تو هرگز مهمون خلوت تنهايی های استادت نخواهی شد. اينجا زندگی ها پنهانی است...

اينجا هويت تو نمره است. اينجا هرگز ۲۰ نمی شی چون چيزی از استادت کم می ايد...

اينجا تو هيچ بزمی با استادت نمی رقصی.

فرق نمی کنه...چه خانم چه اقا... اينجا در داشتن فاصله با تو برابری هست...

تو هم که استاد شدی همونی می شی که با تو کردن. با تو بودن!!!!

ديروز سر کلاس حميده تو علامه بودم.

من ۴ سال اونجا درس خوندم... با حميده ياد روز های دانشجويی خودم افتادم. ياد کلاس های دکتر نظامی زاده. کلاس های دکتر کاظمی. دکتر ستايش فر...

ادم هايی که مهمان صفاشون بودی.مهمان محبت های بی دريغشون...

ياد کلاس های مامانم افتادم٬ راضيه تجار٬ هر چند که دکترها نداره ولی يه عالم دکتر داره. ياد ۳ شنبه های عزيزش و اين همه دانشجوهاش که عاشق اند. ياد خودم که حسوديم می شد به اين همه بخشندگيش به فرزند خونده هاش٬

ياد بابام٬ با سيگارش که سر کلاس هم خاموش نمی شد. ياد باغ فردوس و کلاس های کارگردانيش...

ياد اون همه دانشجوی افغان که تو کابل پيداشون کردم و به پاس استادشون٬

دخترشو مهمون محبتهای بی دريغشون کردند.

من هم مثه باب روز اول کلاس به بچه هام می گم می تونيد سر کلاس سيگار بکشيد٬ چای بخوريد...

من هم مثه دکتر رحمتيان که تقلب منو گرفتو به روم نياورد٬ سر امتحان می رم بيرون و می گذارم هر کاری دوست دارن بکنند...

از روزهای استادی بابا ياد گرفتم که سوال ها رو جوری بدم که open book هم نشه نوشت!

من هم مثه کيوان ميرهادی تو شب نشينی های دانشجوهام بچه می شم. مثه اون بی دريغ می بخشمو از اينکه می بينم شاگردم از من داره می زنه جلو حال می کنم... و نمی ترسم که من عقب بمونم. چون من هم می دوم.

خلاصه اينکه اينجا هميشه يه جور نيست...

کاش بشه ادم ها از خود سانسوری ها دست بردارنو خودشون بشن...

من خسته شدم بسکه خود سانسوری نکردمو خودمو برا همه شرح دادم...

همش بايد بگی منظورم ان برداشت کج سياه بد بينانه تو نيست... 

منظورم... اصلا هيچی...بی خيال. بی منظور بود!

+   نازلی حقانی پرست ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir