نازلی سخن نگفت

من ديوونه ام.تو چی؟

گاهی هوس می کنم داد بزنم:

هيچ عيبی نداره تو هم مثه من از نيمکره عاقل ها جدا بشی و پا به نيمکره ديوونه ها بذاری. از اينجا دنيا خيلی قشنگ تره!!!

اولين بار که فهميدم ديوونم ۲ سالم بود. به عزيز گفتم به مامانم می گم يه نی نی بياره بديم تو بزرگ کنی تنها نباشی. اون موقع ۴ سالی از مرگ اقاجون می گذشت و عزيز خيلی تنها بود!!!

من هميشه تو نيمکره ای ديگه زندگی می کردم...نيمکره ای که حتی درخت هاشم چپه به دنيا ميان!!!

امشب وقت ندارم از ديوونگی هام بگم. امشب فقط می خوام يه چيزی بگم و بعد تر٬ شايد چند شب ديگه بقيه اش رو بگم...

ديشب طبق معمول هميشه که يا به اخر فيلم می رسم يا به اول قسمت بعديش٬ ۲۵ دقيقه پايانی يه فيلم هاليوودی رو ديدم که انگار تو کوچه بغلی ان جا که فيلم های سراسر بيهودگی هاليوود را می سازن٬ ساخته شده بود!

اخرش اين بود که يه دختر معلول ذهنی- که از نظر من خيلی هم از عاقل ها سالم تر بود- داشت به مامانش می گفت که با يه پسر مثه خودش می خواد ازدواج کنه.

بماند چی شد ولی قشنگ ترين صحنه ان وقتی بود که کشيش امد دعايی کنه تا ازدواج سر بگيره.

پسره که زبونش می گرفت گفت: نه!

دختره هم که غلط غلوط حرف می زد گفت: اين مراسم مال ماست.

بعد با هم خواستند که خودشون صيغه عقد و بخونند...

با هم دعا کرن که تا هميشه عاشق بمونن...

با هم دعا کردن تا هميشه٬ تا مرگ کنار همديگه بمونن...

نمی تونم بگم حس عميق انها منو و حامد رو چقدر منقلب کرد...

ديشب داشتم فکر می کردم چقدر خوبه ادم خودش باشه...و به کودک درونش اجازه نفس کشيدن بده.

چقدر خوبه بی خيال ادم ها و دنيا باشه و ان طوری که دوست داره و درسته زندگی کنه...

من اگه بميرم حسرت نمی خورم که چرا تموم عمرم ديوونه بودم...

۳شنبه هفته پيش اقای هاشمی تو تراس قطب به من گفت تو با بقيه فرق داری... يه جوری هستی...

انگار تو کوچه های پاريس ديدمت...

من هم گفتم اخه من خودمم!!!! ديوونه ای که بايد باشم....

امشب دلم می خواست تو خيابون دقيقا زير پل کريمخان يه اتيش حسابی به پا کنم و با همه کولی های شهر يه دور برقصم...

چقدر هوس رقص کردم...هوس رهايی...

اخه اين چه مملکتی که نمی تونی حتی توش داد بزنی...خودت باشی...

تو کافه لرد که نشسته بودم همين بعد از ظهری٬ داشتم به اين فکر می کردم که چه مزه می ده به همه لبخند بزنی... با همه مهربون باشی...

اما شب وقتی به همه لبخند زدم يه گارسون از اون چلوکبابيه با يه به ظاهر جنتلمن چلمنگ افتادن دنبالم!!!!

بعد من دلم بازم گرفت که چرا نمی شه به همه لبخند زد...

انگار من خيلی تو دنيای خودم غرقم!!! 

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir