نازلی سخن نگفت

آبی مطلق!

حس می کنم جای خوبی ايستادم.اروم دستامو باز می کنم٬ چشمامو می بندم و باد که مياد رها می شم....

مثه يه بادکنک تو اسمون سر می خورم. مسافر جاده های همش خيس٬ اين بار رو تن ابرها٬ پا برهنه ٬ نرم نرمک راه می رود شايد که نقش غصه را از رو تن واژه ها پاک کنه. واژه هايی که با هر نم بارون٬ اروم يا که بی امون٬ می بارند رو عريانی لحظه هامون...

من نفس می کشم. هرم نفس هام منو از خودم می گيره...دستامو باز می کنم٬ باز... باد منو از من می گيره و با خودش هر جا می بره...

بادکنک می شم تا قلب خورشيد می رم. خدا اين بار خيره نگاهم می کنه...من خوابشو ديدم... به خودش قسم که خوابشو ديدم...

 بادکنکم از نفس خورشيد گر می گيره٬ من سر می خورم رو رنگين کمون خاطره. دارم می افتم...کمک...

چشم که باز می کنم تو بغل خدام...

ابی مطلق!!!!

اين ديگه خواب نيست...می دونم....

من حس خوبی دارم که داره منو پيش می بره. تو چی؟ همسفرم می شی؟ اندوه مکرر لحظه های اندوه اندود؟

+   نازلی حقانی پرست ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir