نازلی سخن نگفت

معلق ميان ماندن و رفتن

شدم مثل يک پاندول... معلق ميان ماندن و رفتن...يا که نه... ميان بودن و نبودن!

ابری مرا نوشيده. من به يکباره تمام ابرها را نوشيدم... من بارانم.من بارانی ام... اسمانی ابری که می بارد باز...

گل های افتاب گردان به دور خود می رقصند. افتاب را از انان  گرفته ام !

هذيان های يک روح پريشان. من تب کرده ام باز...

تو چقدر تلخی.در قاموس من نفرت بی معناست... واژه کم دارم من. کاغذ اما رج خورده است. جای خالی نيست. مشق کرده ام روی کاغذ بی خط...

نردبان ديگری...بالا می روند از ما. ماييم که له می شويم. ان بالا هوا هم افتابی تر است. کسی دست تکان نمی دهد. حتی به پاس نردبانی که شديم. ادم ها فراموش کارند. چه گله ايست وقتی که من هم فراموش می کنم خودم را!!!

دلم دريا می خواهد. باد که بيايد.باران که نمی٬ زند. موج که بتازد و من که فرياد کشم... اگر که می دانستی چقدر دلم فرياد می خواهد... تو از کجا بدانی وقتی که سراسر سکوتی!

جنس من واژه است. به همين سنگينی...تو اما سراسر سکوت. من زجر می کشم... اين را به که گويم من؟

دلم برای کابل تنگ است. ديشب خواب ديدم. رفته بودم به سبز ترين نقطه زندگی ام. ان بار هم قبل از اينکه بروم خوابش را ديده بودم.

دلم می خواهد راه بروم. از اين تنهايی کسالت بار خسته ام. تو هم نيستی که ببينی من چقدر در خود شکسته ام!

دلم کوه می خواهد. به خدا نزديک ترم انجا. دلم برای خدا هم تنگ است...

کاش می شد نبينمت.

+   نازلی حقانی پرست ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir