نازلی سخن نگفت

سبز ترين روح جهان

پاييز که رفت٬ درخت چيزی کم داشت.

دل گرفته ای که اشک برگ می ريخت...

باران که می زند٬ از پس افتابی که بی امان می تابد بر عريانی شهر٬ تو را می بينم که ارام ارام دور می شوی.

در پس سايه روشن اين تصوير٬ روح من اهسته می لرزد.

من٬ پياله اب را پشت قدم های سنگين و کندت می ريزم تا باز گردی باز...

تو اما ارام ارام در زمان پيش می روی...

باد می وزد.

برگ می ريزد.

و باران سايه روشن تو را محو می کند.

+   نازلی حقانی پرست ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir