نازلی سخن نگفت

مسافر شب های کابل(۱)

خيلی وقت بود که می خواستم از اون روزها بنويسم. اما نمی دونم چرا هيچ وقت نشد. انگار هر چيزی زمان خودشو داره. انگار بايد خيلی چيزها با همديگه جفت و جور بشن تا اون اتفاقی که شايد بايد بيافته٬ (شايد) بيافته!!!

بعد از اين همه وقت بالاخره عکس ها رو دادم سهند تا چاپ کنه. وقتی اون نگاه بارونی دخترک افغان رو ديدم٬ تموم خاطرات ريز و درشت اون شب ها و روز ها جلو چشمم جون گرفت. تو تموم اين سالها- هر چند هنوز ۲ سال هم نشده!- من٬ اونقدر دلم هوای شبهای کابل را داشت که هر جا تو خيابون يه غريب افغان ديدم٬ به پاس تموم محبتی که تو ماتمکده غربت به من داشتند٬ تموم نداشته هامو حتی٬ با اون سهيم شدم. هيچ جا طعم شب های کابل رو نداشت. نه عريانی بم٬ نه خشم پنهان بروات٬ نه تلخی تند ترکان باکو٬نه فسردگی اسمون هميشه تاريک آخن٬ نه خانه های کيکی استراسبورگ٬ نه شراب گس اربوا٬ نه ديوارهای سرخه به خون گاوهای ديژون٬ نه سنگفرش نمناک کلمر٬ و نه حتی رويای شب های دمکرده بزانسن. نه... هيچ کجا انجا نبود. هر چند که من همه جا بودم!!!!

چرا من؟چرا کابل؟ چرا اين همه نشانه؟؟؟

بهمن ماه بود. يک شب بارانی. من٬ اسمان و دلم با هم می باريديم. خوب يادم هست... پايين پله ها٬ ايستاده بودی٬ تلخ...تلخ تر طعم يک فنجان قهوه تلخ! من ولی هنوز هم قهوه ام را تلخ می نوشم. اين ميراث کودکی من است!

فرهنگسرای ارسباران٬ فيلمی از گلاب ادينه... اسمش يادم نيست. مثل هميشه که هيچ اسمی يادم نيست! گاهی شک می کنم به نام خودم حتی!!!!

پسری عاشق بود. مثل تمامی پسران اين شهرو دختری که در رويای عاشقی ٬ فکر می کرد عاشق شده است... طالبان بودند هنوز به سرای افغان٬ پسرک در بند و دخترک دلبند...

اين که پايانش چه شد مهم نيست. مهم اين است که من تنها در يک لحظه ارزو کردم فقط برای يکبار٬ يک شب حتی٬ زندانی اين زندان در افغانستان باشم! من هيچ وقت زندانی نبودم...

تو تلخ بودی. من نفهميدم همه چيز به هم زنجيروار پيوسته است... من اين راز را با خودم بارها تکرار کردمو بعد...ان اتفاق افتاد.

تو ان شب کنسرت داشتی. بم زلزله شد. من روزبه را ديدم. کوله بارم را بستم٬ بی خيال کلاس های سراسر تکرار دانشگاه!!! مثل هميشه بسان سايه ای گم شدم در تاريکی شب و رفتم به عمق فاجعه ای که نه تنها من که کليت منيت من را زيرورو کرد!

تو گفتی خب برو٬ من قد کشيدم. روی پنجه پا بلند شدم. دستت را دور کمرم حلقه کردی. من در ميان بازوانت گم شدم. تو مرا بوسيدی. ماه از گوشه پنجره خنديد... من رها شدم!

گاهی فکر می کنم اين زلزله بايد می امد. مهم نيست چرا فکر می کنم که بايد می امد. اين فقط يک فکر نيست. يک ايمان پنهان است~~~~

خلاصه بگويم. من سفر کردم به شهر مردگان... و بعد تمامی ان اتفاقاتی که تو خود٬اگر که شاهدش نبودی٬ باعثش که بودی٬ افتاد!!!!

از بم دوست ندارم امشب بگويم. من هنوز مست نکرده ام!

افغانستان که می خواستم بروم٬ تنها کسی که باز گفت برو٬ تو بودی! ان همه فاصله و اين همه نزديکی؟؟؟ باورش سخت است حتی اکنون که من و تو از ما هم به هم نزديک تريم!!!

همه چيز عجيب بود... همه چيز خودش اتفاق می افتاد و من تنها نقشم را ايفا می کردم! باد که می امد٬ هول برم می داشت نکند نشود بروم!

تنگ غروب٬من اندوه زده دردالود٬ مثل هميشه شمارتو گرفتم٬ برنداشتي٬ من تا تهش رو خوندم٬ حميده گفت غصه هيچ چيزو از قبل نخور! بعد از اون غصه هيچی رو نخوردم....

نه فهميدم چی شد که پاسپورتم جور شد٬ نه چه طوری کنسول رو راضی کردم که به من ويزه افغانستان رو بده!!!

يادمه روسری قرمز سرم بود٬ قبل از بهار بود. من از بم برگشته بودم و مسافر بروات بودم. تو سفارت مثه هميشه ادمها نگام می کردن. يه وصله ناجور... هميشه همينه!

از اون انکار از من اصرار... خلاصه با سی دالر پيسه رايج مملکت آمريکا مهر خورد تو پاسمو من شدم مسافر شب های کابل!!!!

تو خنديدی٬ من دلم گرفت. رفتيم وزرا٬ اريان افغان٬ بليط گرفتيم. شد ۱۸۰ دلار. من ۳۰۰ دلار داشتم!

 با طياره ميخواستم بپرم و به ميدان هوايی کابل فرود بيام! و ...

باشه بقيه اش رو بعدا برات می گم...هنوز خيلی چيزها مونده که برات بگم!!!!

 

    

+   نازلی حقانی پرست ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir