نازلی سخن نگفت

به اناهيتا:

روحم نم کشيده بود.باريدم!

جلو اينه بايست و به نقش مانده از خاطره ساليان در ان خيره شو...
زير لب زمزمه کن٬ فردا روز ديگری است...
زير باران عريان شو و به روحت عريانی ببخش...
هيچ کس نمی داند لايه های درونی تو چقدر شفاف اند...
اگر جهان به تو هديه نکرد٬ تو اما ببخش...
نا اميدی بی معناست...
اميد هم شايد...
من به ايمان به يقين محتاجم.
ايمان به خودم٬يقين به اعتقادم...
همه چيز تجربه است...
هر شکستی هم نيز...
يکبار می اييم. می مانيم اندکی. بعدتر می رويم...
روز و شب می گذرد. مثل ادمها که از ما...
گريزی هم نيست...
تو دستانت می شکند٬ حصاز واژگان مرده را...
تو اما هنوز هم هستی...
اگر که بخواهی...که تنها تو می توانی تنها...

+   نازلی حقانی پرست ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir