نازلی سخن نگفت

من از اين شهر بيزارم!

امروز هم باران امد. حکايت تعميدی که انتظارش را نداشتم!

شهر با من بيگانه است٬ من با خودم بيشتر! مردمان اين ديار مرا تا سر حد جنون به جنون می کشند و من٬ مجنون اين ديار سراسر مجنون!!!

شهر انگار تب کرده است. زير پوست نازک ان اما کيستی سرطانی ... به لحظه ای مانده است که سر ريز کند اين چرک... و تعفن٬ که مرا خفه کرده است.

ديار من اينجا نيست. شهر ماتم زده پر درد. درد من اما درد اين مردم نيست. درد بی دردی مزمن! درد من قصاوت افسار گريخته اين نا مردمان است. هرزه نگاه پيری که مرا می پايد. مرد منگ بنگی اما راه کج می کند از پيشم!

جوانکی که نوک انگشت کوچک پايش از گشادی سوراخ کفش ازرده است٬ با ان گاری بی الاغی که نان خشک می برد٬ مرا ميهمان نزاکتش می کند و راه می گشايد٬ ان ديگری که بارش فلسفه و هنر و سياست است اما راه بر من می بندد و هجو می گويد! اين است عصيان نسل من!!!

پسرکی که ۱۰ سال هم ندارد پشت به ديوار مدرسه فحاشی می کند٬ ان ديگری انسو تر <<فرهنگ کوچه و خيابان >> را روی ديوار رج می زند٬ فحش می نويسد٬ من سرخ نمی شوم٬ يخ می زنم!!!

راننده ای می ايستد. من می گذرم. ديگری چراغ ميزند٬ زنی کنارش سيب پوست می گيرد. ياد حوا می افتم. چه کسی بود که گفت ادم بی تقصير بود؟؟؟

مردی کوچک فرزندی در اغوش٬ می خندد. من چشمک پنهانش را می بينم. کودک هم می خندد!

اينجا شهر من نيست. شهر جنايت های خاموش. شهر نا امن مدهوش!!!

من اينجا سخت در قفسم. مردانی که سنگفرش خيابان را از من دزديده اند.مردانی که پشت عناوين <<گنده اشان>> گنديده اند!

مردی ديده ام تسبيح می گرداند٬ سرعت گردش هر دورش با عبور هر ماهرويی دو چندان می شود!

مردی ديگر روی تخته کلاس <<فرهنگ>> رج می زند٬ کند کند؛ ان طرف تر اما٬ <<اخلاق>> عق می زند؛ تند تند!!!

من همه جور مردی ديده ام. کافی است تو هم يک روز٬ از سر خيابانی تا انتهايش ٬ قدم بزنی... ادم ها حريم بودنت را چنان در هم می شکنند که هواپيمايی حريم حرم کبوتران را!!!!

اينجا جای من نيست. من در اين ازمحلال اخلاق٬ در اين نشخوار فرهنگ به کودکان اين دشت چه دارم که بگويم؟

................................................................................................................

من در تنهايی کابل٬ انجا که هيچ زنی بی برقع٬ بی چادری٬ پا در خيابان نمی گذاشت٬ ميان انبوه مردانی که د نگاهشان غريبه ای افسار گسيخته بودم٬ ساعت ها ٬ رها از سنگينی نگاه سنگينی راه می رفتم. من بیسيمم را می بستم. راننده ام را راهی ميکردم و فقط راه می رفتم. راه...

در انتهای شبانه های مست کوچه پس کوچه های پاريس٬ گدايی از من اتش می خواست. من مفتون اين نزاکت ذاتی٬ هر انچه داشتم را بخشيدم! انجا نمی دانی صدقه هايت را در کدامين صندوق بياندازی!!!

من خسته ام. با که بگويم اين درد٬ وقتی که واژه ها از شرم٬ به انتها می رسند و تازه در اغاز راهی!

عصر فرهنگ! ساليان گفتگوی تمدن ها!!! من ثابت می کنم اما من و تو که هيچ٬ کودکانمان هم حتی ٬ هيچ نخواهند داشت از هويت اريايی شان! در<<برره>> روی مقبره کوروش بزرگ بز می گذارند و نگاهبانان خانه <<شير فرهاد>> ٬ سربازان هخامنشی اين ديارند!!! گويی ايران زمين ديری است که در<<چال اسکندرون>> مدفون است و لاله بر گور شهيدان اين خاک٬ واژگون!!!

دلم برای خودم می سوزد. من تاريخ را نمی دانم. من اما روز ميلاد لويی ۱۴ را از حفظم!

من نمی دانم هنوز کارون از کجا امده است٬ به کجا می ريزد؟ ماهان ميزبان بقه کدامين صوفی است و نام سردار زن ايران باستان چه بود٬ اما خوب می دانم شانزه ليزه چند متر است٬ رود سن چند پل دارد٬ از پاريس تا نيس٬ گوشه راست پايين نقشه فرانسه را می گويم٬ چند شهر در راه است...

من می دانم پاريس چند بخش است٬من تمام پازيس را پياده گشتم! من تنها ۳ ماه انجا بودم!!!! من يکبار اما با حامد از بازار تهران تا سيد خندان پياده رفته ام! من ۲۵ سال است که در اين شهر خانه دارم. من ربع قرن دارم!!!!!!!

امروز سر کلاس برای ۱۲جفت چشمی که به من دوخته است واژه نويسنده را هجی می کنم.من از کامو٬ از سارتر٬ از دوراس حتی بالزاک می گويم... هيچ! هنوز اينها فرانسه نمی دانند... من از هدايت می گويم٬ از جلال٬ از وغ وغ صاحاب تا خسی در ميغات! مرا خيره می نگرند.

اينها تنها فرانسه نمی دانند. اينها فارسی هم نمی دانند. اينها فرهنگ نمی دانند!!!!

من گوش هايم را می گيرم. بلند بلند غر می زنم.

گوشی تلفن را بر می دارم. حميده پشت خط است. من گله می کنم. ساعتی بحث می کنيم... هيچ! فحش می دهيم... بازهم هيچ!!!

او هم چون من به انتها رسيده است... يادمان می افتد پايان نامه ای هم هست!!!

بی خيال مردان اين شهر٬ بی خيال ان چندين جفت چشمی که مرا٬ که ما را می نگرند٬ با اين نصيان چه بايد کرد؟چه می توان کرد؟ در به روی عصيان بسته است!!!!

ما در گروی يک مدرک... هويت ما يک نمره است! اين خاک دکتر می خواهد!!!! چه کسی گورکن فرهنگ ما باشد وگرنه؟

+   نازلی حقانی پرست ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir