نازلی سخن نگفت

بادکنک فروش

مورچه ای از من بالا می رود.

عنکبوتی پايين.

من کماکان اما ميان خلا معلق مانده ام... من از عريانی حقايق يخ زده ام!

ان روز هم شب بود. و من پر بودم از يک فوج موج که تا اوج رفته بود...

امروز هم شب بود. و من پر بودم از يک دنيا ديوانگی که تا ممرز جنون می رفت...

يک لحظه...يک حرف...

بادکنک هايم ترکيدند. کاش بادکنک فروش بودم من....

+   نازلی حقانی پرست ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir