نازلی سخن نگفت

سفر

چمدان را بسته ام.

فقط مانده دل کنم.

سوت قطار را می شنوم... کاش ريل ها پيوسته نبودند.

اخر من گسسته ام!

راه بايد رفت.

نفس کم دارم اما.

دود سيگار ريه هايم را بلعيده است.

من اما دود را با ولع٬بيشتر...

دل که کندی٬ چمدان را پر می کنی از يک مشت خاطرات تکه پاره...

راه می افتی و در امتداد جاده پيش می روی.

نزديکای انتها٬ سيگاری می گيرانی...

اتش سرخ در تاريکی سکسی تر است!

و تو از اين همه خوشبختی سکسکه ات می گيرد!!!

کسی نيست که دستی تکان دهد...

کسی بيشتر که ابی پشت سرت پاشد...

يا دستی که از زير قران ردت کند...

تو هستی و تو.

سوت قطار می ايد هنوز...

پاسپورتم اما نيست...

هويتم له شده است...

کاغذ پاره ای که چه...

+   نازلی حقانی پرست ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir