نازلی سخن نگفت

تو با طعم ليمو

کلبه کوچک ما امروز تو را کم دارد.

من به ديوار روبرو خيره می شوم و از ان سوی ديوار خيال٬ تو را می شنوم.

به بودنت عادت کرده ام.

به طعم ليموی لبانت وقتی که تشنه ام.

و حجم سبز دستانت وقتی که در خود تنيده ام.

تو در پيچاپيچ جاده ها طی می شوی و من در کشاکش خاطره ها.

زمان به کندی می گذرد.

من ساعتم را با بودنت کوک کرده ام !

باد وحشی پنجره را می کوبد.

من سردم است و تو نيستی تا گرمم کنی.

اين نخستين سفر است که تو رفته ای و من مانده ام.

من به رفتن بيشتر خو کرده ام اما!!!

چای ريخته ام.

بخارش گرمم نمی کند.

طعم ليموی لبانت در خاطرم گس می شود.

گربه خانگی هم دلتنگی می کند.

من گربه می شوم. روی ديوار می خزم و سايه ات را نفس می کشم.

چند روز مانده است تا بيايی باز؟

از اکنون تا کنون فاصله چند برابر است...

در حساس ترين روز های بودنم تنها مانده ام.

مثل برگی که در ميلاد اقاقی از درخت...

تا تو بيايی افتاب هم خواهد بود.

ساعتم را اين بار با امدنت کوک کرده ام...

با زنگ بيدار باش در.

ان وقت که رسيدنت را می نوازد...

.............................................................

نواختن را دوست دارم.

نوازش را بيشتر وقتی که در اندرون دلت گم می شوم.

تلفن می نوازد... يک...دو... بله؟

نفس نفس هايت را می شناسم.

و سنگينی ان چمدان که با هم بستيمش.

و تمام سازهايی که برده ای.

و ان پيراهن سپيد که تا صبح در خاطرم تاب خورد.

تو رسيده ای.

من اينجايم اما...

من که نبودم گفتی بالشم را بغل زدی و گريستی.

های های....

من امروز خودم را بغل کردم و گريستم.

های های....

تو را خدا نگه دار.

من تا خدا منتظرم.

تو می ايی مگر نه؟

و اگر جاده ها فاصله اند...؟

نه٬ نمی ترسم من.

ترس در من خشکيده است.

مرگ بی معنا است.

هنوز طعم اخرين ليموی لبت را مزمزه می کنم.

و طعم گس تابستان را.

و طعم قهوه بعد از دفاع را...

و ديگر هيچ.

تنها تا بيايی...

اينجا ديوار ها هم از سايه ات خالی اند.

خانه کوچکمان با نبودنت کوچک تر شده.

جا برای من هم کم امده.

کاش می شد در خيابان بخوابم.

مثل ان شب در پاريس...

......................................................................

+   نازلی حقانی پرست ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir