نازلی سخن نگفت

سوسکی که به زبان ما حرف می زنه

زندان شهر کاريکاتوريستی ديگر را بلعيده است.

شهر را اما حجم روسپيان مرد اشنا٬

سارقان گزيده بر٬

قاتلان شهر اشوب٬

کودکان کار٬

متکديان متمول٬

و البته موش های خيابانی!!!

 

همه چيز مسخره است. اينجا همه چيز مسخره است.

در پاريس جوانان رفاه زده سوربن را به اتش می کشند تا قانونی را به نفع تمامی اقليت های جامعه به تصويب رسانند٬ اينجا اما اقليت های جامعه قانون را به رخ می کشند تا اکثريت جامعه را محکوم کنند!

اينجا هنرمند٬ يعنی خفه کردن حس درونی ات چون هميشه هستند که تو را به پاس انديشه نابت محکوم کنند.

اينجا هنر يعنی تکرار ضدارزش هايی که ارزش است تا مبادا ارزشی نو باب شود و به مذاق گروهکی خوش نايد.

...................................................

بگذريم. ساده بگم...

از خريت ادما حرصم می گيره. اخه مگه می شه ادم حسش را سانسور کنه؟

چقدر بايد در خود سانسوری خفه شيم؟

چقدر بايد ننويسيم٬ نگيم٬ نبوييم٬ ننوشيم٬ نخوانيم٬ نبينيم٬ نشنويم٬ نخوريم تا به حق ديگری احترام بگذاريم؟

اين ديگری کيست؟ اصلا چه حقی داره که همه حق های ادما رو گرفته؟

گاهی فکر می کنم اين همه عقب موندگی ايرونی ها ريشه در قشری بودنشون داره. ريشه در احساسات احمقانه تند تب کردشون.

ريشه در عوام زدگی و ظاهر بينی شون. در تنبلی و راحت طلبی شون...

وای که هر چه بيشتر تو وادی فرهنگ پيش می رم٬ از اين همه بی فرهنگی حالم به هم می خوره...

امروز خونه عزيزی سفره بود. خيلی وقت بود که نه کليسا رفته بودم نه حرم...

سفره ی همش سبز حس خوبی داشت. يه جور حضور شفاف. يه جور روح جاری...

من معمولا با انچه که خودم حال می کنم٬ حس می گيرم. راستش با خودم فکر می کردم بازهم يکی می ايد و از بهشت و جهنم و معصيت و صواب و گناه می گه...

تو حال خودم بودم و با خدای خودم معاشقه می کردم.

اما خيلی جالب بود. يعنی اتفاق جالبی افتاد...

کسی که قرار بود حرف بزنه خانمی بود که نصف دنيا را گشته بود٬ از من خيلی سر حال تر بود. استاد بود. ۱۴ سال درس حوزه خونده بود و به خيلی از مباحثی وارد بود که من يه اپسيلونشم نمی دونستم!!!!

چند وقت پيش تو يه مجله ای که اونم به خاطر همين جريانات قشری عمل کردن ما بسته شد٬ يه مطلبی درباره دعا و تاثير ان بر اب خوانده بودم. ان هم نه با رويکردی مذهبی چون اصولا بس که در مذهب چيزايی خارج از ان به خوردمون دادن٬ به اين واژه الرژی پيدا کرديم!

خلاصه که کاملا علمی بود... قضيه از اين قرار بود که هر اسمی٬ کلامی٬ عبارتی حتی تصويری رو که بر اب بدميم٬ تحت تاثير ان بلور هاش فرمی به خودش می گيره.

من به همه چی معتقدم...حتی ترک ديوار!

هميشه با خودم می گفتم تو اين اب دعايی که در اکثر اديان ازش حرفی رفته حتما نشانه ای هست.

جالبه که عکس بلورهام بود. مثلا با عبارت happy chrismass اب يه فرم نازی به خودش گرفته بود که خدا می دونه...

با نام هيتلر خشن شده بود. اين نشون می ده که طبيعت شعور داره و پوياست...

حتی موسيقی هم رو اب تاثير داره. يه کتابی امروز اين خانمه معرفی کرد که نوشته يه ژاپنی است. اسمش اب و قدرت دعاست. تموم اين حرفها و تصاوير توش هست...

چرا اينا رو گفتم؟؟؟

اهان... می خواستم به اينجا برسم که تفکرات پيش داورانه و قضاوت های عوام زده ما نه تنها ما رو جلو نمی بره که باعث رکودمونم می شه. اوليشم خودم که گاهی گند می زنم !

نمی دونم چرا الان اينجا اينجوريه...

يا به يکی بر می خوره٬ يا ربطش می دن به دين و ايمون مردم که داره به باد می ره٬ يا قومی ياد ارث باباش می افته و می خواد حق نداشته اش رو بگيره...

تو فرانسه يه سری فيلم ايرونی محشر ديدم که اينجا حتی اجازه پخش ندارن.

گاهی چيزايی تو mailbox ادم مياد که اتفاقا خيلی هم سازنده است اما اگه حرفی کسی جايی ازش بزنه بايد به عواقبش هم جواب بده!

تا ادم حرف نزنه و ننويسه که اوضاع بهتر نمی شه.

مثه همين برخورد ساده ما با استادا...

مردم بس که بايد دولا راست شد تا از درجه دکتری شون چيزی کم نياد!!!

تاير دوچرخه رو ديدين؟ تلمبه می زنی تا بادش کنی. ما هم تلنبه استادييم!!!

نه فقط استاداها!!! واسه بقال و چقال و حمومی و دلاک و گدا و دارا هم همينه!!!

جز اينم بايد جلو زبونتو بگيری تا سر جات بياستی...

منو که اينقدر از اين ور به اون ور پاس دادن و کارمو ازم گرفتن که تو ۲۵ سالگی به اين نتيجه رسيدم که بابا بی خيال شی بهتره ولی مگه می شه!!!

................................................

اين سوسکه هم که الان از دست دنپايی جناب مانا نيستانی در رفته همينه ديگه....

يعنی يه مشت بيکار که از کنه قضيه بی خبرن٬ می زنن در و ديوار می شکونن٬ اتوبوس اتيش می زنن٬ وزير استيضاح می کنن٬ روزنامه توقيف می کنن چون سوسکه

يه کلامی رو به کار برده که ديگه فقط ترکی نيست. جان خودم ۹۹ درصد فارسا بيشتر از ترکها به کارش می برن.

تازه اين که بد نيست. باعث افتخارم هست... کلی بايد فرهنگستان ادب فارسی (پارسی خودمون که ريز چکمه عرب ها له شده!) زحمت بکشه تا رايانه و يارانه و پويا نمايی و الخ(!) را جا بندازه٬ حالا بی جنگ و خون ريزی واژه های ترکی جملات پارسی رو فتح کرده بده؟؟؟؟؟ پس چرا به عرب ها بر نمی خورن که اون نصفشم اونا گرفتن؟؟؟

شوخی نمی کنم. جدی می گم...

اين همه بد بختی تو مملکته. اين همه فقر و بد بختی و فساد و فحشا...

اخه شما که بم نبودين... شما که تو کوچه پس کوچه های شمال شهر گير چاقو کش مجنون نيفتادين. شما که هم کلاسی دانشگاتون الکلی نبوده. يا ان يکی که ادعای هنر منديش می شه٬ معتاد درب داغون.

شما که دختر بچه ۱۳ ساله نديدين که برا خون بس به مردی مثه بابای خودش پيشکش عروسيش کنن.

يا با زنی حرف نزدين که هر روز قربانی کابوس سوظن همسرش می سه و تو خونه زندانيه...

شما ان عکسو نديدين که يه زن محجبه ايرونی يه پلاکارد دستشه و روش از قول دخت محمد نوشته: صيغه شربت گوارايی است که هر زن مسلمان ايرانی با افتخار می نوشد!

شما که برای خواب معصومانه يه بچه خيابونی پول تو جيبيتونو ماشين کوکی نخريدين.

بازم بگم؟؟؟ شما که بچه يه ماهی ای رو بغل نکردين که معتاده يا سارقی را نديدين که يکی از صاحب قلم های اين خاک رو٬رو زمين می کشه تا کيف خاليشو ببره!!!

اره..............

درد ما کلام يه سوسکه...

بغض فرو خورده کودکان شکنجه ديده از بابا و ماما که هيچ هم نيست...

چرا ان روز که رو اسکناس های برره مقبره کوروش کبير٬ افتخار ايران اريايی رو چاپ کردن و روش بز گذاشتند٬ به ما برنخورد؟

اما حالا با يه ؛نمنه؛ سوسکی دانشگاه تعطيل می شه٬ شهر اشوب می شه٬ بچه های فارس اردبيل و تبريز و اروميه از ترس ترکی سر هم می کنن تا کتک نخورن( اينو امروز از يه دوست ترک اصيل تبريز شنيدم که خودشم برا يه کار مهم اداری جرات نداره بره تبريز!).

کاش کمی به اين فکر می کرديم که موش ها شهرو قورت دادن. گربه ها کيسه های زباله رو بلعيدن. سگ های هار پای بچه حروم زاده گوشه خيابون رها شده رو خوردن.

 هنوزم تو بم مردم تو کانکس می خوابن. وای...من می دونم يعنی چی...شما که با دو تا کيسه خواب و پوتين و کاپشن و البته سشوار روشن توش نخوابيدين که سرما تا مغز استخانتونو بسوزونه!

کاش به اين فکر می کرديم تو شهر بانوی قم٬ امار بيماری ايدز داره بيداد می کنه. تا پارسال که امارشو جام جم يا شرق اگه اشتباه نکنم داده بود که اينجوری بود.

کاش اين قرص های روان گردان که گر و گر دختر پسرهای شبه روشنفکر  ساده انديشو روانه بهشت زهرا ميکنه ٬ جمع می کرديم.

کاش پی پرونده بيماران هموفيلی و اختلاس های چند میليون ميلياردی را می گرفتيم.

يا مثلا با چند تا جانباز حرف می زديم تا ديگه سهميه دانشگاه عقده ايمون نمی کرد!!!

من نامزد يه شهيد و می شناسم که داره دکتری می گيره (!) و دختر يه شهيدو که هر کاری کرد به خاطر مادر بيمارش از اراک بياد تهران نشد!!!

جانبازی می شناسم که پا نداشت. راننده خطی بود٬  کارت جانبازيشو ديدم ۱۵۰۰۰ تومان حق جانبازی می گرفت!!!! ترمی خدا تومن شهريه دانشگاه دخترشو می داد!!! ان وقت هم که تو جزيره مجنون حق حق می کرد تا يه تکه ريگ اين خاک رو هم به اعراب مفت خور نده٬ ما کجا بوديم؟

اينها که مهم نيست.

انگار نه انگار پشت درهای اين مملکت عمو سام نشسته تا اين ته مانده نفت کوفتی و چند تا معدن اورانيوم رو هم ببره...

حالا بماند چند تا دختر و پسر ايرونی می شناسم با کانال های فرانسوی مصاحبه کردن که کل دردشون اينه که چرا با boy friend / girl friend شون hand in hand تو خيابان نمی تونن راه برن!!! من خودم اينور دوربين بودم و از پوزخند خبرنگار فرانسوی بغضم گرفته بود!

خيلی چيزا درده...همين که نمی تونی اونی که دوست داری بپوشی...ان رنگی که باهاش حال می کنی... من که مردم بس که از دفتر موسسه گفتن: خيلی استاد خوبی هستين ها ولی در امر حجاب صفرين!!! نمی دونن من کرم نمی شنوم دانشجوم می گه e يا o !(تو فرانسه اين دوتا بايد جوری تلفظ بشه که معنی کلمه را نابود نکنه!)

نميدونن من دلقکم برا يه مشت خنگ که منو با چشمای خواب زده نيگا می کنن بايد بالا پايين بپرم تا يه حسو نشون بدم يا مثلا حاليشون کنم لمس کنن تا درکش کنن....

مهم نيست که بازنشسته ها جلو نوه و عروس و دوماد شرمنده اند...

يا اين همه جوون که با عشق شروع می کنن با نفرت تمومش می کنن چون با دوست دارم ها سفره دلت اگه پر بشه سفره شبت ولی خالی تره!!!

بابا هيچی مهم نيست...

فرهنگمونو که روس و عرب و انگيليسا و امريکايی ها بردن.

عتيقه هامونم که تو خاک پاک فرانسه يورو تو جيب خنگای پنير خور می کنه.

دخترهامونم که بستر عيش و نوش باديه نشين های خليجی رو گرم می کنه.

نابغه هامونم که تو ناسا زندانی اند.

مغز ها مونم که برا اجنبی ها پول و امکانات و رفاه و امنيت و ارامش و ابرو می خرن.

ته مونده هاشم تو کافه ها و ديسکو ها و لباس زير فروشی ها و بار ها و مغازه های اروپايی تی می کشن يا تو ژاپن مرده می سوزونن يا از چين و هند و تايلند جنس بنجل قاچاق می کنن!

اينوری هام يه ويزای دوبی می گيرن و تند تند تو هواپيما که هنوز چرخ هاش بسته نشده لخت می شن و تند تند تر٬ با عقده و حرص نديدبديدی شون٬ تو بازارهای عربی خريد می کنن و لس انجلسی هامونم که دبی دبی می خونن و برا گرم کردن بساط ملخ خورهای عرب ان ور اب قر می دن!!!

يه سری هم که تو پاکستان پلاسن و دانشگاه می رن دکتر شن٬ يا تو فلاکت و کثافت خيابون های هند بالا پايين ميرن تا مدرک خارجی بگيرن!

درسخونای دانشگاه رفتمونم بعد ۱۸-۱۹ سال که به زحمت تو کنکور سراسر دوز و کلک دکترای تهران و بهشتی و اين ور و اون ور که قبول می شن٬ از طرف استادای دانشگاها تحقير می شن که ما بچه های خودمونو می گيريمو شما برين دانشگاه خودتون دکترا بخونين! حالا مهم نيست که دانشگاه ما دکترای ان رشته رو نداره!!!

پريروز تاکسی گرفتم از سر سهروردی تا سر کيهان(که می ره انديشه) ۱۵۰ تومن. می گم تا درو بستم که بازش کردم! می گه ورودی ۱۰۰ تومن. نشستی ۵۰ تومن. خروجی ۷۵ تومن. تازه خروجی ازت نگرفتم!!!

بماند که اقايون راننده قبلا ها ۵ تومن ۱۰ تومن بعدترش ۲۵ تومن خورده نداشتن پسمون بدن حالا کار به ۱۰۰ تومن و ۲۰۰ تومن هم رسيده!!!

اين اژانسی دم خونمون که هر روز منو می بره زير پل گيشا٬ تربيت مدرس٬ ۵۰۰ تومن اخری منو هم خورده نداشت که بده!!!

ما که حق نداريم برا اين چيزا شلوغ کنيم...

اينها که با زبان سوسکی سنخيتی نداره!

اينها دردهای امثال منه که خودشم بريده و دنبال اينه که شده حتی برگرده افغانستان روحش حداقل ارام باشه!!!

از افغانستان که برگشتم تا هواپيما نشست دلم گرفت. از checking که گذشتم٬ ان خانمه که راهت می ده تو تا بارتو از ايکس ری رد کنی با تمسخر گفت کجا بودی؟ واسه چی رفتی؟ واسه چی اومدی؟ اين چه ريختيه؟ اينها چيه؟ وايسا اونور ببينم...

اونقدر بی ادب بود که گفتم نيگا کن. اين همه افغانی ها که پدرشونو در اورديم به من حال دادند٬ هموطن عزيز چه حالی می گيره!!!

بغض کردم... بيشتر وقتی ديدم داره به يه چپ و چوله مست لايعقل المانی که انگار از سطل اشغالای دهاتای اطراف اخن جمش کرده بودن٬ چه حالی می ده!!! اخه که ما هرچی می کشيم از دست اين رفيق گزی و غريب دوستی ها مون می کشيم!!!

تو فرانسه هنوز دختره يه هفته نشده بود امده بود دهات( جان خودم دهات بود. تلفن کارتی هم نداشتند!!!) می گفت با من فارسی حرف نزنين! گفتم فرانسه هم که نمی فهمی با هات فرانسه حرف بزنيم!!!

اينه.....

همينه که داريم برا حق مسلممون به دنيا التماس می کنيم...

خودمونيم که گند می زنيم به خودمون...

حالا هی بريم انتاليا جنس بنجل بار کنيم بياريم٬ از اون ور قالی های ابريشم اعلامونو اونجا به اسم ترک بدن به دنيا!!! مهم نيست که...گور بابای فرهنگ مملکت!

افغانی ها می گفتن شما مال ما بودين!

ترک های ترکيه هم که مولانامونو تو خاک قونيه خوب چال کردن و هی بالا سرش سماع می کنند و توريست قر می زنن.

حاجی های بی پول سراسر پزمونم که پارچه های ايرونی رو متری خدا تومن از عرب های خوش به حالشون می خرن و با افتخار تحفه ميارن!

به جاش تو فرودگاه المان پسته های اعلا مارو از نهال گرفتن ريختن تو سطل اشغال چون ترکيه ای ها و عرب ها توش مخدر می ذارن رد می کنن! مام که يه جورهايی همسايه ايم! 

باکويی ها کرور کرور از مردهای ايرونی که زن هاشون ته کافه نشستن و با حرارت واسه مرداشون که در لباس (!) رقاصه مست منات و ممد (واحد پول جديدشون! که خود خنگشونم نمی دونن چقدر با هم توفير داره!) می ذارن٬ پول در ميارن بعد ان دختر نازنين تبريزی که پشت دار نقش ماهی می زنه٬ از سل و سينه پهلو می ميره...

خرمای بم رو درختها خشک می شه چون مردم خونه ندارن که يخچال داشته باشه٬ بعد از افغانستان تند تند چند تن چند تن ترياک می ايد تو بم پخش می شه. اگه منو چند بار دعوت نکرده بودن تا از خماری اين لعنتی لذت ببرم٬ ان هم از طرف چهار تا دختر ۱۵ تا ۱۸ ساله٬ می گفتم اينم يکی از قصه های شهرزاد قصه گوست...

زنان کردمون تو جنگ با عراق زنانه (نه مردانه!) سر می بريدن تا يه بار ديگه شاهدخت های اريايی مون اسير عرب و سرداران روم و اسکندر و مغول و انگليس و روس نشن٬ ان وقت مردهای نامرد بيمار پلاس تو سطح شهر رو دست خفاش شب می زنن و کرد و لر و ترک و فارس زنان اين خاک رو قربانی يه هوس تند می کنن!

بماند که چقدر ها هم واسه ثواب اخرت خانم صيغه می کنن!!!

......................................

جوش اوردم بد جور. حيف که اصلاحات اين پايان نامه کوفتی مونده... و شنبه بايد بره دست داور...

وگرنه يه دوجين حرف ديگه هم دارم که بگم!!!!

ولی بی خيال...

ما هم می ريمو اين خاک باز هم نفس می کشه...

کاش يه کم به کودکان اين خاک بينديشيم... و تاريخ پاره پارمونو براشون تکرار کنيم.

خسته ام... چرا اخه ادم ها نمی فهمن؟

شايد هم من نمی فهمم... شايد من در نيم کره خودم ماندم؟

کاش اوضاع برا همه خوب بشه...

من که گاهی می زنه به سرم تا کوله بارمو جمع کنم واسه دکتری که رفتم همون جا بمونم...

اما به خدا اونقدر سخته که تو غربت يه سنگ هم نداشته باشی از خودت که بهش تیپا بزنی!!!

اينده اين خاک چی می شه؟ اين همه اسفالت تيکه پاره؟ اين همه روستای بی اب و برق؟ اين همه يتيم های بی اب و نون؟ يا پير های زمين گير تو کهريزک؟

بيمارای بی دکتر و دوا؟ بچه های بی کيف و دفتر و معلم؟

مدرسه های مخروبه و دانشگاه های بی کلاس؟

کی فکری به حال مدرک های قاب شده می گيره؟

دانشگاه ما برا فوق امسال شبانه گرفته!!!! ۲ سالش ۷ میليون در می ايد!!!

مدرک دهی در سطح بالاتر هم داره جا باز می کنه! تخصص کيلو چنده؟؟؟؟

خب..........

ديگه شب به خير. با اين همه خوشبختی بپاييد کابوس نبينيد!!!

قرص قلب چطور؟ مثه مت که تپش قلب نداريد؟؟؟  

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir