نازلی سخن نگفت

حکايت روحی که می خواست به جسمش باز گردد!

گوشه ديوار کز کرده بود. جسمش هنوز نيامده بود!

می دانست که عادت چيز بديست. اين را بارها از دهان خودش شنيده بود. اخرين بار اين را وقتی شنيده بود که می خواست خودش را به يک فنجان قهوه تلخ ميهمان کند. اما قهوه ای نبود که ضيافت شبانه اش را کامل کند.

گوشه ديوار چنباتمه زده بود. اين کار را هم از سر عادت کرده بود. خودش می دانست که ترک کردن عادت های قديمی کار سختی است. مخصوصا وقتی مجبوری عادت های جديد را جايگزينش کنی! اين را هم از دهان خودش شنيده بود وقتی که تو اخرين ضيافت شبانه رفيقش از ناپلئون خوانده بود: عادت کنيم که عادت نکنيم!

کمی جا به جا شد.پشتش تير می کشيد. ساق پای چپش هم. اين هم يک عادت کهنه بود که هنوز ترکش نکرده بود.

به عقربه کوچک ساعت خيره شد. روی ۹ مانده بود٬ بی هيچ حرکتی و ثانيه شمار به عادت هميشه سلانه سلانه پيش می رفت. حالش از اين ساعت قديمی که هميشه ۳ دقيقه و ۳۲ ثانيه از زمان عقب بود به هم می خورد. ۳ دقيقه و ۳۲ ثانيه... اخرين بار قهوه اش را در عرض ۳ دقيقه و۴۵ ثانيه درست کرده بود!

پشتش هنوز تير می کشيد. کمی ديگر هم جابجا شد. سراميک های کف اتاق مثل هميشه سرد بودند. برای اولين بار احساس خوشايندی بهش دست داد. مثل روحی که از خيسی بارون تازه می شود.

دستش را ارام روی سنگها خزاند و راه مورچه ها را مسدود کرد. از کی تا حالا اين همه مورچه اينجا لانه کرده بود؟يادش نيامد.

راستی چند وقت بود که اين اتاق تميز نشده بود؟ يک روز؟ يک هفته؟يک ماه؟شايد هم از وقتی که جسمش را ترک کرده بود.

راستی چی شد که رفت؟خودش هم نمی دانست. خيلی چيزها را نمی دانست. مثل اينکه چی شد به قهوه تلخ عادت کرد. يا چی شد که بعداز ان روز کذايی که تو باد گير کرده بود٬به جای کنت پايه بلند٬ وينستون امريکايی خريد.

اخ!که چقدر دلش می خواست يک نخ سيکار بگيراند و تمام دودش را يک جا فرو بده.حيف که نه سيگاری داشت و نه اگر هم داشت می توانست با لذت دودش کند. مردن هم عجب دردی است ها!

چشمانش را بست و سعی کرد به ياد بياورد روز ها را اينجا چه جوری سر می کرده. نه... حوصله خودش را هم نداشت چه برسه به نشخوار خاطرات سراسر خودش!

اين دفعه سعی کرد به اين فکر کند که جسمش شبهايش را چه جوری سر می کرده. می کرده؟نه٬ می کند بهتر است.

همانطور که چشماش بسته بود از جا بلند شد و کورمال کورمال تا ته اتاق رفت. ۴ قدم فيلی و بعد ۷ قدم مورچه ای. تا پيانو ديواری به اندازه يک نفس فاصله بود.

چشمانشو باز نکرد. با نوک انگشت يخ زده اش تقه ای به اولين کلاويه زد. لا. تقه ای ديگر. بازهم لا در اکتاوی بالاتر. هنوز هم چشم بسته می توانست کلاويه های سفيد هم نام را پيدا کند. مشکلش با کلاويه های سياه بود!

پلکهاشو که باز کرد نور چشمش را زد. هنوز همان فانوس سرخ که خودش از حراجی خريده بود انجا بود.انگار زمان هم متوقف شده بود.

پشت پيانو نشست. کلاويه ها در نظرش صف طويلی از سربازانی بودند که به انتظار مارش جنگ٬ خيره به دشمن مانده اند. از جنگ بيزار بود.

اه عميقی کشيد. راه نفسش گرفته بود. يادش امد که آسم خفيفی داشت.دکتر اخرين بار گفته بود که ارثی است و هيچ گريزی هم ازش نيت. بايد مدارا کرد.

سرفه خشکی کرد. يک بار ديگر. اين بار خشکتر. داشت به اين فکر می کرد که يعنی هنوز تو گنجه٬از ان بطر شراب دست ساز آبراهام ارمنی چيزی مانده يا که باز جسمش ان را حرام همپياله های شبانه های بد مستی اش کرده؟

تا بياد تصميم بگيرد از جا پاشه٬ صدايی او را از جا پراند. گربه چاق خرفت که فقط بلد بود بلنباند و خرناسه بکشد٬ از روی مبل راحتی مخملی پريده بود روی ميز پوکر و کاغذ های نت و چند جلد کتاب نخوانده روی زمين پهن بود.

با غيظ پيشتی به گربه بيچاره کرد که داشت در بی خبری عميق نا خن هاشو با روميزی تيز می کرد. گربه ميويی کرد و خزيد زير ميز و اين بار با فرش سر گرم شد.

حوصله اش سر رفته بود. در يخچال را باز کرد و چشمش به کيک نيم خورده ای افتاد که از نوشته روش تنها بادش مانده بود. به فکر فرو رفت.امروز چندم است؟

راستی چند روز است که رفته؟ قبلا ها عادت داشت هر اتفاقی که می افتد را تو دفتر خاطراتش بی کم و کاست بنويسد.اما از وقتی که با جسمش بهم زده بود ديگه دل و دماغی برای اين کار نداشت. يعنی کاغذ و قلمی هم نداشت و اگر هم داشت ديگه چه فايده. خاطرات يک مرده به چه درد می خورد. مگه در بودنش چه کرده بود. هيچ! فقط هر بار که اسباب کشی داشت به خودش لعنت می فرستاد که اين همه کاغذ پاره را چه کار کند. اما اين هم يک ادت قديمی بود که از پدرش به ارث برده بود. اوهم تا زمان مرگش تمام سيگارهايی را که کشيده نگه داشته بود! اخرش هم همان سيگار جونش را گرفت. او آسم شديد داشت و فقط يک پاکت سيکار کشيده بود! يعنی ۱۹ نخ از ۲۰ نخی که در پاکتش بود!

صدايی امد. زوزه سگ همسايه خبر از ورود اشنا می داد. صدای قدم ها را می شناخت. يک٬ دو٬سه٬ بعد مکثی کوتاه. پاگرد را که دور می زد با زهم يک٬ دو٬ سه و در خانه. روشن کردن چراق هم عادت ساليان جسمش بود. چه صبح چه شب فرق نمی کرد.۳۰ ثانيه هم ۳۰ ثانيه بود.

کليد در قفل چرخيد. هل شده بود.مثل هميشه که از امدنش هل می کرد. هيچ وقت حس خوبی نداشت. نه بلد بود خودش باشد نه می توانست کس ديگری باشد. معمولا خودش را می زد به بی خبری و يا به صفحه تلويزيون خيره می شد يا الکی خودش را سرگرم خواندن روزنامه صبح نشان می داد.

اما اين بار سردرگم مانده بود. دستش را گذاشت لب پنجره و با حرکتی سريع پريد روی لبه پيش امده اش و همان جا نشست. در باز شده بود. نوری باريک راهرو تاريک را روشن کرد. يعنی ۳۰ ثانيه اينقدر کشدار بود؟

جسمش به عادت هميشه با کفش امده وسط هال. همان لباس هميشگی. سرتاپا سپيد. بی هيچ لکی. يعنی با چی امده بود؟بيرون باران بهاری بی امان می باريد. نه خودش عادت به چتر داشت نه جسمش. اين يکی از ان مشترکاتی بود که انها را بهم نزديک کرده بود.

چند سال پيش که برای ديدن يک نمايش معروف رفته بود تئاتر شهر او را ديده بود.با همان لباس سپيد٬ با سيگاری گوشه لب٬ با لبخندی که گيرا بود. ان روز هم باران می امد.

بعد٬ فنجانی قهوه تلخ٬ گپی طولانی و شماره ای که رد و بدل شده بود. چند وقت بعد همان شماره را خودش به دوستانش داد.

جسمش خسته بود. اين را از ولو شدنش روی کاناپه فهميد. نمی دانست چه کار کند. تصميم گرفت همان جا بنشيند و جم نخورد. بايد می فهميد شبانه هايش چه طور می گذرند...

تلفن زنگی زد. می دانست که پاسخ نخواهد داد.داشت با خودش تعداد زنگها را می شمرد که صدای نازکی از ان سوی خط شنيده شد: باز کن!

جا به جا نشد. ولی پشتش تير کشيد. صدا را می شناخت. دختر رقاصی که اخرين پرتره اش را به نام او امضا کرده بود. همان وقت هم حس خوبی نداشت. ته نگاه دخترک شيطنتی موذيانه به چشم می خورد. نمی دانست چشمانش را چه رنگی بکشد. يک رنگ نبود!

قلبش تيری کشيد. سگ همسايه زوزه ای کشيد. غريبه ها که می امدند تا ۷ خانه ان ورتر صدای پارس سگ به گوش می رسيد. سگ اما امشب پارس نکرده بود . هر دو بار هم پارس نکرده بود!

چشمانش را بست. چشم بسته هم می توانست بوسه کشدار انها را ببيند. سرفه خشکی کرد. خشک تر از دو بار قبل.

دخترک پيراهن صورتی پوشيده بود با صندل های صدفی.مو هايش را پشت سر جمع کرده بود و گل سرخی ميان کپه مو چپانده بود. رنگ سرخ رژش کمرنگ تر شده بود!

جسمش بطر شراب را از گنجه اورده بود. کی؟ خودش هم نمی دانست.حساب زمان

از دستش در رفته بود! بطر شراب اشنا بود. سالها پيش در پاريس٬کنار رود سن از همين شراب نوشيده بود.ان شب سالگرد اشنايی شان را جشن گرفته بودند. باران می امد٬ سرد بود و اتش کوليها گرمشان می کرد. کولی های پاريس ان شب به پاس اين دست و دل بازی شرقی که عادت ساليان جسمش بود٬ رومبای تندی می زدند. او می رقصيد. مست ولی نبود.

امده بود که بماند. دخترک را نمی دانست. اما خودش امده بود که گله هايش را بکند٬ حرف های فرو خورده اش را بگويد و بعد بماند. اما....

ترديدی ياس آور او را در خود فشرده تر کرد. از لبه پنجره پايين پريد. جسمش پشت به او چهار فصل ويوالدی را می نواخت و دخترک جام به دست٬ پشت به هر دو در سايه  روشن خاموش فانوس تکان تکان می خورد. 

با ترديد پيش رفت. پاهايش روی سردی سراميک ها مور مور می شد. از درون دخترک گذشت. اين کار را تازه ياد گرفته بود. هاله دخترک سرخ بود. قرمز اتشين.چندشش شد. قرمز را دوست نداشت. هميشه از پالتش ان را می زدود. دوست داشت همه چيز را نارنجی بکشد. انرژی اش بيشتر بود.

پشت به دخترک که داشت کتابی را از زمين برمی داشت ايستاد. از جلدش فهميد چنين گفت زرتشت نيچه است. کتاب را خودش به او هديه داده بود. اخرين باری که به صرف يکفنجان قهوه تلخ (ترک؟) مهمانش کرده بود. جسمش هنوز کتاب می خواند.

جسمش پشت به او بود. دستش را پيش برد. گردنش را لمس کرد. سرد بود. خم شد. بوسه ای ارام بر سرش زد. جسمش از نواختن باز ايستاد.

مکث کرد. يک قدم عقب رفت. گربه خواب الود که گويی از سر عادت زير صندلی نوازنده چمباتمه زده بود ونگی زد و دم لگد شده اش را تکانی داد و زير عسلی گوشه اتاق خزيد. چشمانش در سايه روشن اتاق برق می زد. گربه او را می ديد.

جسمش نواختن را از سر گرفت. اين بار از چايکوفسکی می زد. قطعه ای از بالت درياچه قو... باهم اين بالت را در مسکو روی صحنه ديده بودند. ان شب تا ميدان سرخ پياده رفته بودند و به بهانه سردی هوا نيم بطر کنیاک را لاجرعه سر کشيده بودند. مست که شده بودند کنار پل قهقه سر داده بودند و گلوله های برفی را در پس يقه هم جا داده بودند. يک هفته بعد اول جسمش سينه پهلو کرد و دو روز بعد خودش.

چايکوفسکی را دوشت. او را از کودکی می شناخت.از روی قاب صفحه ای قديمی که پدرش از پيرمردی روس در يکشنبه بازار مادريد خريده بود. روی قاب تصوير بالرين هايی بود که حرير ابی پوشيده بودند و می رقصيدند. چقدر تمرين کرده بود تا نوک پنجه پا برقصد!!!

جسمش همچنان می زد. دخترک را نمی ديد. اما سنگينی حضورش را حس می کرد. يکبار ديگر خم شد و اينبار طولانی تر از دفعه پيش پس سرش را بوسيد. می دانست که دوست دارد.

اين کار را هميشه می کرد. مخصوصا وقتی که از او دلگير بود.

جسمش از جا برخاست. از درونش گذشت . نامريی شده بود! احساس کرد چيزی در درونش وول می خورد. چيزی در او می جنبد و گرمش می کند.

گربه تنبل همچنان زير چشمی او را می پاييد.از دخترک خبری نبود. اما جامش خالی گوشه ميز پوکر چپه افتاده بود. با لک شراب روی روميزی فيروزه ای چه کند؟ يادش نبود لک شراب را با چه می برند. لک قهوه را چه طور؟............................

 

                                                                                    ناتمام

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir