نازلی سخن نگفت

 

  سرد بود سرد...گسی يک پياله شراب که می چکد از نوک روحم.

پر شدم از نوری که در اندرون تنهايم زبانه می کشد شايد...

هميشه واژه ای هست که مرا از من بگيرد باز...

دير اشنای زود اشنا.

ديشب هم با نرگس و محمد و حامد بوديم. و علی که نمی توان نا ديده اش گرفت...

اين ادامه سفرم بود. گذر از کوچه پس کوچه های ايران تا استانبول و صوفيه و پراگ.

از ارونقی تا کافکا...

از باورهای ما تا ناباوری های ما...

گاهی وقت ها اين جريانی که تو را در خود می پيچد و پيش می برد انقدر پيچيده است که نمی توانی بفهمی چه شد که اين شد؟

اشنايی من هم با تو از اين دست است.

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir