نازلی سخن نگفت

۱۵ دقيقه نفس دارم!

روز ها يی که رفت...

صبحی که شب نداشت...

و غروبی بی افول خورشيد.

من پيدا شده ام!

خواب مانده بودم و در خواب رويايی ديدم.

نه کابوسی ماند سياه و گنگ٬ نه پيکره رويايی سبز و معصوم.

من گم شده بودم که پيدا شدم.

و زمان همچنان می گذرد.

درست مثل تمامی روزهای رفته...

از دخمه ای گذشتم که مرا به من هديه داد. باز پس داد...

روحم ملتهب بود.

ارامم.

شرابی که از نوک روحم می چکد.

بالهای چيده شده ام باز هم پر در اورده.

من راه می روم.

من من شده ام. عاشق شده ام!

................................

مفاهيم دنيای ذهنم از هم گسسته است.

زمان به تو چيزی نمی دهد که می گيرد.

مکان به تو چيزی نمی دهد که وام از تو می گيرد.

راه می روی تا در راه نمانی.

نفست به شماره می افتد.

اما همخوابگی هم تو را به نفس نفس می اندازد.

چيزی در سرم می چرخد.

حس اسکندر را دارم که جهان را بلعيد.

و ان يهودی سرگردان که کودکی ام را از من دزديد.

از هشتم تا امروز چند روز است؟

۵ جلد کتاب خورده ام.

اما هنوز گشنه ام...

کافکا را گور بيرون کشيده ام. با همان قد بلند٬ دست های بزرگ و صورتی که مدام مچاله می شود. او هم واژه کم دارد گاه...

پرنده اين قفس بزرگ...

زاغچه بال و پر بسته.

هنرمند هم که باشی دنيا چيزی کم دارد.

می خواهم بنويسم. از خودم شرم می کنم...

چند مقاله نوشته دارم که خاک می خورد؟

خوسه ساراماگو را تمام کردم. از دخمه اش گذشتم. واژه ها سنگين اند. هر صفحه را تا زده ام که برگردم.

تمام زندگی ام را خواسته ام که برگردم...

گيتار می زنم.

انگشتانم سيبی را در خود گرفته است.

حامد می گويد سيبت نيفتد!

من به سيم ها خيره ام...

او که می زند من اوج می گيرم.

 دقيقه وقت دارم.

مثل زندايی که  دقيقه تنفس دارد!

من۲ نفس می کشم...

نفس مرا می کشد.

من ديگر معلق نيستم.

من سقوط کرده ام...

سقوط را دوست دارم...

چه کسی گفت عروج بايد کرد؟

 

+   نازلی حقانی پرست ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir