نازلی سخن نگفت

کمی تا نور

در فکر بودم. کسی تقه به در زد.

در را که گشودم خودم را ديدم!

ديشب پياده تا نشر ثالث٬ درست در نيمه کريمخان٬ پياده طی شدم. شب را دوست دارم. به ويژه وقتی که ماه به ستاره هم جوارش ناز می فروشد!

حامد نواری از موسيقی يونان می خواست که نبود. من اما در تندی رنگهای تابلوهای اويخته از کاريکاتوريستی اروپايی غرق شدم. شور عجيبی داشت...

رنگ ها چند سالی است که اينجا جان گرفته اند. تا پيش از اين سياه بود سياه. و من که کودکی هايم در جدال با سياه انديشان گذشت...

در خانه ما اب٬ ابی بود. اتش سرخ. کودکی های مامان هم با لته های در چوبی و پنجره های تماما سرخ و زرد و سبز گذشته بود.

و پدرم که رنگ شناسی اش را مديون هنرش است.

و من که تمام کودکی ام را با ابرنگ رنگ کردم. در مدرسه ما٬ هنوز هم نور در ابان شمالی زنده است!٬ دويدن ممنوع بود. من هميشه ۰.۲۵ صدم کم می اوردم. راهروهای دراز شرقی-غربی جاده تن درستی من بود!

۰.۵ نمره از موهای پريشانم. هنوز هم نارئيس موسسه مرا با خشم می نگرد. من از نسل انقلاب٬ اما نياموخته ام تزوير پنهانی را... که من از جنس عريانی ام!

۰.۵ نمره از کتاب هايم. دبيرستان هم که بودم کتابخانه ام را از من کش رفتند!

بنت الهدی در ارژانتين است. ارژانتين خودش در امريکا!!!

دوم دبستان که بودم تعهد دادم که حرف نزنم! هنوز هم يادم است روزی که معللم از پر چانگی های عدالت خواهانه من به گريه افتاد!

و خط کشی که من نخوردم. اما دخترک جنگ زده ردی که در کلاس ما باز هم مشق نمی کرد می خورد.

چند روز پيش در دانشگاهی که هيچ وقت عاشقش نشدم٬ خانمی به حريمم پا گذاشت. من از رنگ ها گفتم او از گناه. من از دست نقاش طبيعت٬او از اتش خدا!

من از موسيقی جاری در اب٬ او از فعل حرام...

من سکوت کردم. به حميده گفتم: خسته ام از اين همه رنگ و ريا.

او صبورانه گفت: ننگ بر اين تک رنگی کشنده يکرنگی.

راستی نگفتم همه اش رنگ نيست. ريای مذبوحانه پر رنگی هم هست.

نگفتم چه شد حماسه هشتم خرداد؟

هنوز هم که يادش می افتم گريه ام می گيرد... من تمام عمرم برای نمره نگريستم. اين بار اما از هجوم يک فوج نفرت اميخته با بغض حسود ليکن اشک ريختم!

ارشنگ قشنگ می گويد. جز از خودت از هيچ کس کمک نخواه.

مرا بگو که چه ساده لوحانه فريب دست ياری ان ديگری را خوردم.

يادم هست که چون تعداد سپاس به پاس های من کم بود استاد مشاورم بر اشفت!

و چون سفر کرده بودم و از تکرار های سراسر رخوت و نيستی درس های کلاس به دنيای زنده تجربه های مرگ بار رفته بودم٬ محکوم شدم به کسر نمره ای که تنها دليلش انجماد رخوت الود محققان پشت ميز نشين بود.

از اين همه ريا و تزوير٬ از اين همه بغض های حسد الود دلتنگم.

باز هم شکر که ژوری می فهمد! انگار هنوز هم عدالت نفس می کشد!!!

با حميده هم همين بود... انگار هر چه بيشتر می فهمی ديگران نفهميدن های خودشان را از تو کم می کنند! طفلک او هم که ۰.۳۵ از حقش را گرفت!

من اما کسی را می شناسم که به نا حق به حقی بزرگ دست يافت!!!

.....................

گربه خانگی٬ سرمه٬ در اغوشم لم داده. دم می جنباند. از من بالا می رود از پشه ای پايين.

حسادت هم که می کند٬ دستم را می ليسد تا ننويسم. درست مثل سگ خانگی٬ عسل٬ که قلم هايم را می دزديد!!

گربه ام مهربان است. محبت می خواهد و با محبتی بيشتر دستم را گاز می گيرد.

می گذارمش روی صندلی. باز می ايد... در من چه ديده که عاشق شده؟؟؟

زير پايم می خسبد. من لگدش می کنم. گريه اش می گيرد. در اغوشم می خوابد............

.................................................

باشد تا بعدتر گلايه کنم. اينجا افتاب نويد نوردهد!

+   نازلی حقانی پرست ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir