نازلی سخن نگفت

رازهای عاشقانه (۱)

شادمانی در من وول می خورد

بازيگوش است.

می رود گاه و به ناگاه باز پس می ايد.

گوشش را می کشم تا بماند!

خوب يادم هست زير باران بود که عاشق شدم. من چترم را هميشه می بندم!

ديشب خواب باران را ديدم و شبنمی که روی عريانی تن برگ گلی می لغزيد. امروز اما راز عاشقی را برايت می گويم.

به تو که در خلوت تنهايی ات اين راز را با خودت٬ با همه باز گويی...

قصه گو نيستم من...

قصه می گويم اما...

و اين راز را٬

و اين فصه را٬

با تو می گويم من...

هنوز عاشق نشدی. اين را از عمق نگاهت می خوانم. و از حجم دستانت که نمی لرزد.

هنوز عاشق نشدی. اين را از اهنگ قلبت می شنوم که ارام ارام می نوازد باز. و نت هايش هيچ موزون نيست!

هنوز عاشق نشدی. اين را از گامهايت می يابم که نه تند و نه کند٬ سبکسرانه پيش می رود. و هيچ سنکی را محجوبانه تیپا نمی زند!

نه٬ تو هنوز عاشق نشدی...

اين را از کلامت می فهمم و از واژه هايی که فهم نشده بر زبان می رانی. و از انجماد انها در فضای لا يتناهی...

اگر که عاشق شدی نخست زير باران رو. حتی اگر سالهاست که در کوير باران نيامده!

کافيست بگويی ببار... که می بارد.

من هر بار که خورشبد ناز می کرد و ابر نياز٬ باران را فرا می خواندم.

باران که می امد٬ به درست بودن حسم يقين می کردم!

عاشق که شدی٬ پنجره ات را بگشا و باد را نفس بکش و طراوت را از ماه بگير و روشنايی را از سوسوی مهتاب.

بگذار که احساس نفسی تازه کند و روح٬ کمی کش و قوسش را مهربان تر...

بگذار شب از پس پرده های کلفت مخملی٬ ميهمان تنهايی های شبانه های

شبزده ات شود و خورشيد را که با او دير سالی است قهر کرده ای٬ ميزبان تنهايی يخزده فسردگی های روحت.

بگذار که شهر٬ با همه التهاب دم کرده اش زير پوست تو رخنه کند و راه ها و بيراهی هايش را به تو ارزانی...

در بگشا...

به روی انس و جن و حيوان و جهان در بگشا...

ميزبان ميهمان مهربان باش. تو خود مهربان٬ ميهمان اين ميزبان باش!

از گوشه فراموشی هايت ان پيراهن هزار رنگ را بيرون کش و تنپوش تحقير را از جان به در کن. تو جامه عشق به تن کن!

کفش هايت را بکن. پا بگذار بر راه و در راه.

ريگ های اتشين را با پاهايت غرق بوسه کن و اين عشق بازی پر حرارت را هرگز بس مکن!

از اب بگذر. پا در ان مگذار که از محمل فيروزگونش به ارارمی بگذر.

تو خضر باش و بر اب راه ها راه رو. تو راه رو و راه را ره رو...

عريان شو. برهنه چون کودکی که می ايد از جهانی به جهان ديگر.

عريان شو و عريانی های روح تب دار ان ديگری را تن پوش باش.

تو عريان شو و جسمت را به ان عريانی بخش که روحش را عريان به تو بخشد.

که اين عريانی زيباست...

پوست کشيده شب را با نوک انگشتانت ارام ارام قلقلک ده و بر تبسم معصومانه ستارگان دير اشنا٬ تو بخند.

گلی را از شاخه بچين. مبادا نارنجی را يا که دختر ترنجی را...

چشمانت را اين بار بر دنيا ببند و ذنيا را در چشمانت بخند.

و زير لب زمزمه کن:دوستش دارم هيچ٬ کمی٬ اندکی بيش٬ بيشتر اما٬ بيشتر تر٬ به جنون٬ مجنون٬ به خدا٬ به خودش اما...

و پره اخر را با کلامت همگون کن که اين نخستين راز واره عشق است!!!

........................................................

                                                                        درس نخست

                                                                       از دفتر نخست

                                                                          ن ا ز ل ی  

+   نازلی حقانی پرست ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir