نازلی سخن نگفت

م.ا.به آذين هم رفت!

خبر مرگ مرگ را کسی تا به امروز به من نداده است.

خبر مرگ عزيزی را من اما داده ام!

باز هم روحم به سرفه افتاده است.

کسی انگار گلوی بغضم را می فشارد و انگشت خداوند باز هم به اشتباه در چشمم فرو رفته است.

دست لرزانش را می بينم که بارش نمناک مرا چتری شده است.

دلم را اما چه کسی پنچر می گيرد؟

م.ا. به اذين را پنج ساله بودم که شناختم. کتابخانه يک نويسنده مگر می تواند بی حضور کتابهايش نفسی تازه کند؟

و من چه خوشبختم که مامان نويسنده است!!!

ان روزها خانه کوچکمان کتاب هايش را به زير زمين خانه عزيز بخشيده بود. اما هنوز هم خاطره کتاب های جيبی و زنبق دره با ترجمان م.ا. به آذين که درختان بنفش گونش خواب معصومانه مرا ربوده بود٬ با من است.

چه روز ها که در تنهايی خلوت خانه از ان کتابخانه چوبی گوشه اتاق خواب بالا

می رفتم و پلکان های ان را به خيال کودکی ام يکی يکی فتح می کردم!

زنبق دره را دوست می داشتم و م.ا. به آذين را بيشتر...

کودک پنج ساله در خيالش با رنگ نفس می کشد و من از ظرافت تصوير روی جلد ان کتاب تماما کاهی جيبی رنگ به بی رنگی افتاب خورده ديوارها می زدم.

خوب يادم هست پيمان تازه به دنيا امده بود...

و مامان که ميان خفتن های گاه و بيگاه کودک کوچکش زنبق های اين دره را می چيد و من که نه می خواندم و نه می نوشتم...

و چه معصومانه در حسرت کتاب هايی که در دست او جای دستم را می گرفت بغض می کردم!

کمی که بيشتر قد کشيدم و حروف را با وسواسی بيمار گونه از روزنامه ها

می چيدم٬ صندوق مجله های مامان را در گوشه زير زمين خانه عزيز پيدا کردم. اين را هم مديون ايمان هستم که خوابيده هم حتی کتاب می خواند!

سپيد و سياه٬ کتاب هفته٬ اطلاعات بانوان٬ زن روز٬ فردوسی٬ ستاره سينما٬ کيهان بچه ها و هزاران جلد از کتاب های بابا که ان روزها اگر می داشتی خودت هم به همراه کتاب هايت سانسور می شدی!

من فقط هشت سالم بود!!!

از اين خوانش های پنهانی٬ از حوادث عجيب و غريبش گرفته تا پاورقی های

انچنانی اش٬ از شعرهای سپيد و نيمايی تا طنزهای توفيق٬ از ماهی سياه کوچولو تا جنگ فلسطين و اسراييل حتی تصاوير دختران و پسران هیپی در کوچه های تهران٬ همه را می بلعيدم و از ترس گربه مادری که درست ميان لحاف و تشک های اضافی ته زير زمين بچه کرده بود٬ بر خودم می لرزيدم!

ساعتها و ساعتها خاک می خوردم٬ عطسه می کردم و در خاطره خوش روز های نا ديده تاب می خوردم. هنوز هم خاک می خورم. عطسه می کنم و در خاطراتم تاب بازی می کنم!

خوب يادم هست...

ديگر نه از روزنامه بابا حروف را می چيدم٬ نه به مامان و خاله و ايمان التماس

می کردم نوشته های تن تن و جواهرات کاستافيوره را برايم بخوانند!

خودم می خواندم و می خواندم و می خواندم.

شايد ده ساله بودم... چون تمام ان تابستان را کتاب خوردم و مجله بلعيدم... و مامان که نگران خاک خوردن های ناز دانه اش بود٬ اين بار کتابخانه بزرگی را سفارش کرد که هنوز هم به سختی تا اوج هزاران پايی اش را بالا می روم!

حکايت ديگر باره من و م.ا. به آذين اما باز هم در زير زمين خانه مادر بزرگ جان گرفت.

در يکی از همين مجله های پوسيده٬ که بوی نايش را هنوز هم می شنوم- راستی پارسی چه کم دارد که بويش را مجبوريم بشنويم! - عکس از روز های جوانی نيما٬ فريدون مشيری٬ احمد شاملو٬ محمد علی سپانلو و البته م.ا. به آذين ديدم.

زيبايی در رويای کودکی های هر کودک ده ساله ای مفهومی فراتر از شاهزاده سوار بر اسب و سربازهای سربی رقصان دارد!

هنوز هم ردپای زيبايی مردانه او را می بينم. امروز در شرق تصويری ار م.ا. به آذين بود که مرا با ان موهای نقره گون و چشمانی که به نيلی می زد - راستی تو می دانی راز ان نگاه را و ان نيلگونگی را که در مگاه من نيلی بود؟- به ياد زير زمين مادر بزرگ و خواب خوش عاشقانه های کودکی ده ساله انداخت.

راستی يادم رفت... منوچهر اتشی هم بود. مرگ که می ايد خاطره بودن را هم با خود می برد. اتشی هم هنوز با خاک بيگانه است. می ترسم که او هم ان زير ها سرما خورده باشد!

روز ها می رفت و من به ويل دورانت رسيده بودم. امتحان علوم ثلث سوم اول راهنمايی را خوب يادم هست. تاريخ تمدن ويل دورانت را می خواندم. همان سری کتاب های سبز رنگ قطوری که سالها بعد-ترم پنج و شش دانشگاه- از رويش تاريخ ادبی - سياسی فرانسه را می خواندم و امروز زينت کتابخانه ايمان است و من هنوز هم چشمم دنبالش است و اه می کشم و بابا که قول داده بود به پاس اشک هايی که ديوانه وار در رفتن اين کتاب ها از خانه ما به خانه برادر بزرگ تر ريختم!!! يک سری از ان را هديه ناز بانويش کند که باز هم مشمول مرور زمان شد و من که هنوز هم پای ان کتابفروشی نزديک سينما فرهنگ با حسرت به اگهی خريد فيش اين مجلد ها نگاه می کنم و خشم و بغض و حسرت را با هم فرو می دهم!

بگذريم...

چرم ساغری را اين بار کشف کردم و چون نفهميدمش زنبق دره را... و بعد تر فاوست گوته را که هيچ نفهميدم!

چهارده سالگی را خواب بوسه های پسران همسايه بايد نه حضور اتشين ديوهای ديوانه!

بعد تر هم که بابا گوريو و اشک های پنهانی که در دلم می ريختم مبادا بت غرورم خشی بردارد و اينکه چند ماه پيش شبی TV5 فيلمش را داد و من باز هم بر صحنه پايانی اش و اين بار بر تنهايی های بابا گوريو و قبرستان متروک پاريس که روح انسان را در خودش زنجير می کند٬ بلند بلند در دلم گرستم...

به آذين کار خودش را کرده بود... تمام ان خيالبافی های گرم تابستان را که در هر واژه اين داستانک بلند و بالا بالزاک تصوير کرده بود و اين روده درازی های هر کدام چندين صد واژه او را به نثری شگرف م.ا. به آذين پارسی کرده بود٬ اين بار بعد اين همه ساليانی که رفته است٬ من به چشم ديدم... انچه را به چشم خوانده بودم حتی...

اينها که گفتم رازواره هايی است که تاکنون با هيچ کس هم حتی نگفته ام...

راز اين نگاه مبهوت و پر کلام چيست که امروز مرا تا پاسی از شب رفته در بهت خود فرو برده؟؟؟

مگر نه اين است که م.ا. به آذين را به خاک سپرديم و من امروز در کافه لرد با ديدن کلامش که با تقه شاتر عکاس در انجماد فضا ذوب شده بود٬گريستم؟

اما چه شد که فهميدم م.ا. به آذين با الف. بامداد دو تن اند نه هردو يک تن!

مامان! يادت هست هميشه می گفتی ان ديگری شاملوست... نازلی ديگر سخن نگفتش را بابا عاشق بود اما!

سال اول دانشگاه...کوچک باغ علامه در سعادت اباد.

کشف بوف کور هدايت٬ پای کلام شميسا٬ روزهای خوش شاگردی عرفان نظر اهاری و لذت کشف سنگ نبشته های ظهير- خوابگاه فروغ و معروفی و ايرج ميرزا و بهار و پسيان و ان ديگران- و يک بعد از ظهر خنک بهاری و من و ساره و محسن و ان ديگران اعضای انجمن اسلامی و گابريل گارسيا مارکز!!!

خوب يادم هست با تمام نيک انديشی های زرتشت زادگی ام به دروغ که نه(!) به شرم گفتم صد سال تنهايی را خوانده ام و می دانم که به اذين ترجمه اش را سالها پيش به دست جوانی های چند نسل پيش از من داده است. و جلدش که سپيد است و حجمش زياد و برگ هايش کاهی و داستانش پر سانسور...

و بحث پيرامون اين شاهکار مارکز به روز بعد - که چهار روز بعد همزمان با امتحان تاريخ اسلام می شد - افتاد و من که دوان دوان فاصله شهرک تا اکباتان را باز هم با دربستی طی کردم و التماس کنان از خاله کتابش را به امانت گرفتم!!!

نمی توانم لذت کشف مارکز را با ان ديوانگی های خاص خودش و روانی نثر به آذين را با هنرمندی مختص به خودش بازگويم.

هر حسی يک بار تنها می ايد. کمی می ماند و بعدتندی می رود...

امشب اما مزه اين خوانش باز هم دهانم را گس کرده است!

بماند که ان امتحان را همگی - من و ساره و سعيده و مهدی و بامداد و سميه و مونا و روح الله و مانا و ليلا و رسول - همگی با هم نوشتيم و همگی ۱۶ شديم!!!

روزها چه تند و گاه چه کند تر گذشته است.

من هفته پيش از محمد باز هم نام به آذين را شنيدم و زوربای يونانی را با ترجمه سالهای دهه سی محمد قاضی امانت گرفتم تا اين بار به پايانش برم.

امروز دلم هوس يک فنجان قهوه کرد. در به روی دنيا بستم و شرق را گشودم.

راز ان نگاه چه بود که مرا تا کودکی هايم برد؟

که مرا باری ديگر به ياد رومن رولان و گوته و بالزاک و مارکز انداخت؟

که مرا از من گرفت٬ روحم به سرفه افتاد و آب پرتقال نوشيدم؟

نمی دانم...

من هنوز هم ندانسته هايم خيلی بيشتر از دانسته هايم است. من فقط ۲۵ سال دارم!

دلم اما از رفتن اسطوره های کودکی ام می گيرد...

من ماندم و شاملويم رفت... و اتشی با ان لودگی هايش... و سهراب که ۳ ماه هم نماند تا من به دنيا بيايم... و فرهاد و جمعه های خونينش... و مميز را... واو و او و او و باز هم ديگر او و اين بار به آذين اما...

خبر مرگ مرگ را کسی به من نمی دهد... نداده است...

من هيچ گاه سياه نمی پوشم.

من اما روحم امشب به سرفه افتاده است و بغضم را کسی در گلو سخت 

می فشارد...

باز هم تب کرده ام...

حامد هم امروز تب کرده بود٬ حوله خيس را من روی پيشانی اش فشردم.

چه کسی اما هذيان های تب دار مرا پاشويه می کند؟

تا بزرگ شوم اين بار چند بار مرگ مرا ميهمان ميزبانی اش می کند؟

و تابوت کدامين نازنين را بدرود خواهم گفت؟

می ترسم به اسطوره هايم بيانديشم...

و به پيران اين ديار...

و به مانايانش...

و به مانی هايش...

کاش می شد مانی و مانا ار صرف کرد.

آخر اين پارسی فارسی شده چقدر ها و چقدر ها کم دارد؟

من هنوز هم در ترجمه هايم واژه کم دارم!

و عربی می خوانم...

و اسپانيايی...

و فرانسه می دانم...

و انگليسی...

و دری را می شناسم...

و المانی را فرا می گيرم...

اما به کدامين زبان بگويم که باز هم تنها مانده است اين اندوه شبزده پر درد...

و اين بغض فرو خورده پرغم...

شاگردانم جلال را نمی شناسند... و هدايت را... و شعری از شاملو نمی دانند و متنی از به آذين نمی خوانند... و نمی دانم هر کدامين شان چند سال از سالهای زندگی شان را زودتر از من پر کرده اند؟

و می دانم که پيمان ۲۰ ساله و هم سالانش هم نه می خوانند و نه می دانند و تنها در کوچه پس کوچه های اين شهر طی می شوند!

و خاطره اسطوره های اين ديار زير خروارها خاک تاب می خورد ... تاب...

و تو هم که با بر اين اندوه تب می کنی... بی تاب!

 

 

 

+   نازلی حقانی پرست ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir