نازلی سخن نگفت

پرنده اگر رفت خاطره اش مانده است!

به علی کوچيکه که حوض خونه اش بی پرنده اما با ماهی است:

تو را چه می شود که اينقدر غمگينی؟
نگفته بودی که قفست ميله هايش نا پيداست و حجم بال زدن هايت که اينقدر کوتاست...
نگفته بودم که پای پرنده اما خونين است؟
که روی ديوار همسايه يک فوج شيشه شکسته ناجور است؟
نگفته بودم که هواپيماها خواب او را کابوس کردند؟
يا که ياکريم ها را در چاه سربسته محبوس کردند؟
نه...نگفته بودم شايد...
تو اما راز پرواز را می دانی...
و اگر تو بخواهی می توانی...
هنوز هم ميله ها را می توان پاک کرد...
پرواز را هم می توان در ياد ها جا کرد...
نبينم که بال و پر بسته ای اما...
تو هنوز هم ميهمان خانه کاهگلی مايی حتی...

+   نازلی حقانی پرست ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir