نازلی سخن نگفت

دلم برای مسيحا تنگ است. نمی ايد که بماند هيچ!

باورش سخت نيست٬ تلخ اما هست.

۲۴ آوريل ۱۹۱۵.حکايت نخستين نسل کشی قرن بيستم. کودکانی که بادبادک هاشان تا اوج بودن رفت. نخش دست انها و خودش همبازی ابرها. کودکانی که تنها جرمشان بی جرمی بود. ناز بره گان مسيحا.

و زنانی که پيراهنشان چاک خورده٬ سينه عريان٬ مو پريشان ٬بر موج دريا سمفونی مرگ را می سرودند.

و مردانی زنجير بر دست٬ پشت چاک خورده از بيداد شکنجه٬ بر خاک خفته بودند.

چند مرد؟ چند زن و چند کودک بايد تا اين خشم فرو نشيند؟

ترکان عثمانی دست می افشاندند٬ پای می کوبيدند و مستانه کل می کشيدند. چند تن به خاک افتاده بودند؟ايا يک ميليون و نيم تن از ارامنه ارمنستان غربی اخرين انها بود؟

تاريخ بی رحم است. سياست بی رحم تر. چند کودک بايد تا مردان قدرت٬ زنان پشت پرده٬ به انجام رسند؟

بوسنی. حکايت نسل کشی ديگر. دخترکان مسلمان. کودکانی که کودکی در شکم داشتند. پدرانی از قبيله ديگر. از تباری٬ از نژادی٬ از کيشی ديگر. هويت اين کودک چه بود؟ جا مانده از هم اغوشی خونين دو نسل٬ دو غريبه٬ دو خشم...يا که شايد دو خصم؟

فلسطين. خاطره کودکانی که نيامده می روند. يهود يا که مسلمان. شايد هم مسيحی. بمب که می ايد هيچ نمی پرسد کيشت چيست. فقط می ايد که بماند! و تو را از تو باز پس گيرد...

افغانستان. دخترکانی که در چاه ماندند و پوسيدند. بچه گانی که لای جرز ديوار خرد شدند. طالبان هم نسل کشی کردند.

عراق. بمبی که می ترکد و تو را می ترکاند. زنی عراقی به من گفت صبح که می روی نمی دانی باز هم باز می گردی يا که جنازه ات در گوشه ای طعمه سگان گرسنه می شود. ادم مورمورش می شود!!!

البانی. مادری با دو فرزند. يکی محکوم به ماندن.ديگری به رفتن.مرز ها تو را به دو پاره می کنند.تو دلت اما هزار پاره است!

ايران. خانه های ويران٬ کمر شکسته نخل سراسر سوخته. چند برادر عراقی اکنون با خواهران ايرانی شان زير يک سقف نفس می کشند. من چند تايی می شناسم!

لهستان. گورهای دسته جمعی. کودکی در چاه فاضلاب نرم نرمک اشک می ريزد.مادرش ان سو تر لالای مرگ را می خواند. کودک می ماند. مادر می رود. مرد ژرمن مستانه ابجو می نوشد.

باز هم بگويم؟ هند...پاکستان...خمر های سرخ و کودکان جوخه مرگ... فرانسه...ارتش مقاومت و کودکانی که هفته ها تنها يک پر کالباس سق می زدند. مادر بزرگ دوست دوستم هنوز هم يک پر کالباس می خرد. او هنوز هم کابوس جنگ می بيند!

اين حکايت من نيست. من اين حکايت را خوب اما می دانم. جنگ که امد٬ من به دنيا امدم. تا صبح مادرم کوچک بره اش را در اغوش کشيد و راه رفت و راه رفت و راه رفت...تو چند تازه مادر را می شناسی که تا صبح راه می روند؟

پيمان که به دنيا امد٬ بمباران های تهران قطع شد. تا سالها بعد اما٬ کوچک برادرم اضطراب ان شبها را به يادگار داشت. من هم يادم هست. در بيابان بوديم که او می خواست بيايد! ياد تنهايی علی می افتم. کودکی که در کعبه بر خاک افتاد!

من از جنگ بيزارم. کاش که نيايد هيچ....

من از اينگونه بودن هم بيزارم. کودکانی که ميراث جنگ اند... ناز بره گانی گم کرده گله...کاش بيايد مسيحا اما... من هنوز هم در رويايم او را می بينم...

کودکی خفته در اغوش مريم. يادم نبود او هم در بيابان امد....

و موسی که بر اب...

چقدر کودک بايد تا به پايان رسد اين درد؟ اگر که اسماعيلی ديگر بايد٬ يعنی هنوز هم ابراهيمی هست؟؟؟

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir