نازلی سخن نگفت

تيم ملی فوتبال رو باخت ٬ ما تيم ملی رو!

تب فوتبال زود امد و زود هم فرو کش کرد.

 حالا ديگه با خيال راحت می شه نشست و تيم های محبوبمونو که چه بسا پرتغال هم جزو انهاست تشويق کرد!

نمی دونم چرا امسال برعکس هشت سال پيش که ايران رفت جام جهانی هيچ حس خوبی به اين تيم به اصطلاح ملی نداشتم. نه من٬ همه بروبچه های ان سالها هم که کلاس تعطيل می کردند و از مدرسه جيم می شدن و زنده باد و مرده باد سر می دادنند هم اين حس مسخره رو داشتند...

همه چی فرق کرده...خيلی چيزها عوض شده... ما ها حالی بزرگ تر شديم٬ بزرگ ترها بزرگ تر شدند و بزرگ تر هاشونم بزرگ تر...

توپ اما همان توپه... دروازه هم همان قدر طولشه... متراژ زمين هم که دست نخورده... قوانين بازی هم که چندان کم و زياد نشده چون من با لاخره ياد گرفتم افسايد بگيرم٬ تکل کنم و البته برای دور کردن توپ از جلو دروازه خودم همچين نزنم زيرش که صاف کله کنه و بره تو گل!!!

نه...

تا يادم می ايد٬ از همان سه٬ چهار سالگی هام که با پس کله ای های ايمان مجبور بودم تو گل بياستم و رو اسفالت داغ کوچه پس کوچه های يوسف اباد - ان روزها پنجاه و هفتم بوديم - درست به قشنگی شيرجه های لو ياشين شيرجه برم٬ يا از ان وقتی که به ضرب و زور برادر بزرگ تر از باشگاه تاج به باشگاه پرسپوليس می امدم - البته زمان من تاج استقلال شده بود٬ ولی برادر بزرگ تر شناسنامه اس مال سال ۵۳ بود! - ياد گرفتم که مربی چه نقش مهمی داره که حتی می توونه تو رو يه نيمه سرپا کنار زمين نگه داره٬ بستنی تو خودش تنها بخوره و به جای ساندويچ سوسيس برات ساندويچ الوويه بخره تا تنبيه بشی به جای شيرجه کششی که طول دروازه را طی می کنه٬ لپ سر جات نيفتی زمين!!!

من همه اش ۵ سالم بود!!!

با اين همه سال ۹۸ جام جهانی يه حال ديگه ای داشت.

دايی جوان تر بود. خداد داد مثه قرقی می دويد. مهدوی کيا توپ لو نمی داد. دروازه رو داده بودن دست عابدزاده که جلو استراليا محکم چسبيد به تير دروازه و من ۶ متر پريدم هوا که مرد!!! حتی استاد اسدی هم با اون سوتی های با نمکش کلی به هم تيمی هاش حال می داد!

احساس می کنم ان دور از بازی ها يه حال ديگه داشت... وييرا هم که نگو... با ان ژست های ايرونيزه اش خيلی تو دل همه جا کرده بود. حداقلش اين بود که به تيم ملی اولين قانون بازی يعنی کار تيمی رو خوب ياد داده بود.

بماند بعد بازی اخر خوب حالش رو گرفتند و دکش کردند...

اما اين دو تا بازی رو که ديدم حالم بد شد. دروغ نگم بازی اول را اخرهاشو ديدم... خيلی هم ناراحت نشدم. چون هم خيابان ها خلوت بود و از ترافيک خبری نبود و هم اينکه با گزارش هايی که پيش از بازی کانال های ماهواره ای پخش کرده بودند٬ دستم امده بود که بازی چندان هم تماشايی نيست...

خلاصه اينکه:

حالم از اين می گيره که با اين همه خرجی که برای تيم ملی کرديم - البته نظر منو بخوايين همچين هم ملی نيست! - اخرش گند زديم...

اين همه پول و سفر و هديه و اعتبار و مقام و هرچی که فکرشو بکنين٬ همه اش برای اينکه اقايون تو ميدون راه بروند و دست و پاشونو تکون بدهند!

جان خودم بيشتر از ده دفعه ديدم که بچه ها راه می رفتند و نا نداشتند دنبال توپی که داره می ره تو گل خودمون بدوند!

کاش حد اقل ۱۱ تا  ماريونت (عروسک هايی که با کشيدن نخشون حرکت می کنن)

برده بوديم شايد دست و پاشونو ما کنترل می کرديم! جان خودم خاله فريبا (فريبا جديکار) و خاله هنگامه (هنگامه مفيد) خبره اين کارند!

فط اين دست و پا ها نيست که همين جوری پرتاب می شه٬ اين خود خواهی ايرونی هم هست که فقط فکر می کنند خودشون تو زمينند و يه توپ هست و يه دروازه و ده هزار تماشاچی تو استاديوم و ميليون ها نفر پای گيرنده ها و البته اين فوتباليست ستاره ما که می ره يه شوت سوباسايی کنه و البته بعد از ان جرقه ها و رعد و برق ها و طوفان هايی که می شه - فوتباليست ها رو که يادتونه؟ اگه نه می تونين کانال mangas رو بگيرين و ۲۴ کارتونشو البته به فرانسه ببينين! - يه دفعه چشم باز می کنيم و توپو يا در گل خودمون می بينيم يا افتاده تو بغل يه تماشاچی که از ذوق غش کرده!

اين که همه اش نيست...

همه اش مانده!

ميهمانی سفير ايران در المان را ديدين؟ بيچاره با کلی احسای داشت اين نطق از پيش نوشته شده رو با دعا به جان رفته ها و مانده ها و اوده ها و نا مده ها می خوانند و مترجمش تند تند  به المانی ترجمه می کرد و در جواب نمی دونم کدام شخصيت المانی تند و تند و اين دفعه کلی با غلط و غلوط به فارسی بر می گرداند و البته فوتباليست های با ادب ما ان ته واسه خودشون پارتی گرفته بودند و تند تند به بچه های المانی امضا می دادند!!!! بابا بی خيال!!!

از يکی شون پرسيدند خوب چه خبر؟ گفت هتلمون خوبه ولی خيلی شيک نيست!!!

احتمالا بازيگرهايی که به کن (canes) دعوت می شن هم همچين نظری ندارن!!!!

ان يکی از صبحانه می ناليد و ان يکی از .... بی خيال!

برگرديم به زمين...

تو تمرين ها انگار دو تا بازيکن بودند که اصلا به هم پاس نمی دادن - به نقل از شرق ديروز٬ امير عربی <خيانت ما> - خوب تو زمين هم که همو نمی شناسن حتما!

از دعوای پنهان سران فدراسيون و تيم هم که بگذريم - چون شما هم بهتر از من می دونين ايرونی ها جز زير اب همو زدن و واسه هم حرف در اوردن و نقشه های همو بر هم زدن کاری ندارن که بکنن! تازه اين ها خودش کلی کاره... حقوق و اضافه کاری هم واسش می گيرن! - دعواهای درون گروهی می ماند و تيم از پاشيده...

نيمکت نشينی های نا حق و تو زمين ماندن های نا حق تر!!!!

يه پسر بچه ۱۲ ساله تو تلويزيون گفت چرا دايی تو بازی با اول تعويض نشد؟ ان که بيشتر راه می رفت؟

جالبه نه!!!بچه های ما از اقايان دست اند در کار بهتر می فهمند!

من نمی دانم مگه کار تيمی چقدر سخته؟ چرا انگولايی ها بلدند پاسکاری کنند و ما نه؟

چرا ما جو گير می شيم و فکر می کنيم عين بودوزر های کارتون فوتباليست ها می توانيم همه را درو کنيم ولی در عمل درو که هيچ٬ شخممونم می زنن!

چرا بچه ها نمی تونند ۹۰ دقيقه بدنو کم اوردن تو زمين بمانند؟ پس اين همه پولی که خرج شکم و جسم و روحشون می شه کجا می ره؟

راستشو بخواين من فکر می کنم خيلی هم تقصیر اونها نيست...

خيلی هم تقصير مردمی است که بازم با خريت تمام می رن استاديوم و زير دست و پا له می شن و با گوجه فرنگی و سيب زمينی گنديده از اونها پذيرايی نمی کنند. بابا تا کی می خواييم از حقمون به بهانه احساسمون بگذريم؟

ان هم ادمی که تو بازی های پيش از جام جهانی مردن پس چی؟

ان همه ادمی که هی دعا کردن؟ هی موج مثبت فرستادند...هی مايه گذاشتند...

اين همه سرمايه که از جيب من و تو تو جيب اقايون می ره که بعد بازی هم خيالشون نيست و برای زن و بچه هاشون از naf naf و بقيه مارکت های انچنانی لباس گرم و نرم می خرن و گور بابای بچه های فقير جنوب شهر که تو زمين خاکی با يه لنگه کفش سوراخ سوراخ توپ دو لايه پلاستيکی رو تو گل کوچيک لگ می کارند!

بی خيال بدبخت بيچاره های بم که هنوز تو کانکس اند و تو اين گرمای ۴۰ درجه هلاک می شن و خونه ندارن...

ان وقت با پول اين مردم برای سفرهای انچنانی اقايان هتل های انچنانی تر رزرو می شه که اخرشم به عقيده ايشون چندان هم cool نيست!

من اصلا مخالف کلاس گذاشتن نيستم...

مخالف حال دادن ... حال کردن... اتفاقا بايد برای نخبه ها - که ما باشيم- و افتخارهای مملکت - که قرار بود اينها باشن- پول خرج کرد...

ولی من نمی دونم چرا به جای نخبه پروری پخمه پروری می کنيم؟

چه ايرادی داره انقدر بدهند به اين تيم ملی تا جام رو برای ما بياره...

اين که عاليه...

فقط مشکل اينه که جام نياورده انقدر دادن که ديگه نيازی به اوردن جامش نيست...

وقتی از فقر و فلاکت يه شبه به اقايی می رسيم٬ همتون بهتر از من می دونين که چه گندی به دنيا می زنيم...

ان از جناب .... که ابروی حرفه ايشو به معشوقه عزيزش بخشيد...

ان از مجری محترم ... که دنبال دختر خاله من تو پاسداران راه افتاده بود و در راهروی نشريه ... دنبال اين يکی دوست خبرنگار!!!

ان از ... نيم وجبی که با بنزش چند سال پيش تو ايران زمين کلی برای مونا موس موس کرده بود و دهن مونا باز مانده بود که نه بابا...اين موش مرده هم بلده به سبک لاتهای قداره بند بنده نوازی کنه!

ان از ... که روزنامه ها جريان خانم کوچيکه رو درست همين چند وقت پيش سر زبون ها انداختند و جالب اينکه تو تلويزيون از خانم بزرگ و فرزند دلبند چقدر داد سخن دادند اقای مدام عاشق  میشه فوتبال پيشه!

بماند از فروشگاه های زنجيره ای و مغازه های چندين دهنه و فرش فروشی های انچنانی که با سرمايه اين ملت به سود اقايان داير می شه...

کسی حالا می خواد برای ما جام بياره؟ نخير.. پيشکش... به خودمون گل نزنيم٬ گل زنيمون باشه برای نسل بعد!!!

پاساژ مريم - شايد هم ارين ـ ميدان محسنی را ديدين؟ چند تا چند تا هر کدوم مغازه دارن بماند...

ميدان منيريه هم سری بزنيد..

مانتو فروشی های هفت تير هم بد نيست...

توپ فوتبال خوب همه جا شوت شده...

خلاصه اينکه فاتحه اين توپ رو هم بايد خواند...

حالا با خيال راحت می ريم به دنبال بازی های ديدنی ارژانتين٬ پرتغال٬ فرانسه - که البته ديشب کره بهتر بازی کرد تا اون - برزيل و البته ايتاليا و المان...

من انگولا رو نمی شناختم... ولی الان از اونم خوشم می ايد...

خلاصه که خيلی هم جدی نگيريد...

اينها هم نمايشه... راستی از جنايت ميدان هفت تير خبر دارين؟ از اعتراض های دانشگاه تهران؟ از قضيه جدا شدن کلاس ها (اموزشگاه ها) و اردوهای تفريحی دختران و پسران؟

نگفتم اينها همش بازيه!!!

 

 

 

 

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir