نازلی سخن نگفت

نقدی بر نمايش خصوصی مستند: گاهی پيش می ايد اثر شراره عطاری

گاهی پيش می ايد

که از هر صد هزار نفر٬ شش نفر جسم شان با روحشان همسو نباشد.

اما چند نفر از اين نود و نه هزار و نهصد و نود و چهار نفر که روحشان با جسم شان همسو ست٬

اين درد را می فهمند؟

و چند نفر از اين نود و نه هزار و نهصد و نود و چها روح و جسم شان واقعا همسوست!؟؟

پيش درآمد:

سه شنبه٬ ششم تيرماه يک هزار و سيصد و هشتاد و پنج٬ ساعت ۶ بعد از ظهر٬ تالار بتهون٬ خانه هنرمندان

از هفت تير تا حد فاصل ايرانشهر و فرصت شمالی٬ همان جا که کودکی ام خواب مانده٬ شايد ربع ساعتی هم نباشد٬ اگر که در کلاف در هم لوليده ادم ها و ماشين ها سرنخت گم نشود!

يک بعد از ظهر تابستانی که افتابش تا اندرون سلول های خاکستری مغزت رسوخ می کند و ان انجماد شکلاتی را چکه چکه اب می کند! ذهنت شکلاتی می شود و در خلسه شيرينی فرو می روی که چه ها بر پرده نقره ای خواهی ديد و چه ها خواهی شنيد...

پيشتر اينجا سفارت امريکا بود و من که تمامی کودکی ام را با حسرت گذر از

دروازه ای که دو اجودان پاسش می داشتند٬ روی نوک پا چون بالرين های روسی بلند می شدم و از پنجره نيمه مسدود و دود گرفته کوچه شهيد برفروشان باغ سفارت را ديد می زدم!

ديگر نه ديوار تبله کرده ای هست٬ نه ان پنجره نيمه مسدود دود زده٬ نه اجودانی و نه کودکی ای...

از سنگفرش ها که گذر کرديم٬ به پله ها که رسيديم٬ دست چپ مجسمه شيری يا که اسبی از روز های دور می سرود. من٬ ذوق زده پراندم که چه قشنگ... حامد اما اوهومی گفت و از در شيشه ای گذشتيم.

کف کريدور سنگفرش نيست...سراميکی با ته مايه شتری که تو را بيشتر ياد شکلات نسکافه ای می اندازد. اينجا خنکی مطبوعی در هوا پراکنده است و تو را به آنی از گرمای خفقان اور شهر می دزدد.

روبرو٬ نرسيده به پله ها٬ از سقف ريسه هايی اويخته است و بر انتهای هر ريسه پاره ای شيشه رنگين که می چرخد و می رقصد و دنگ دنگی می کند و من که دستم را پيش می برم تا آبی و نارنجی را پيش از سرخ و زرد و سپيد نوازش کنم.

به شتاب از پله ها بالا می رويم مبادا درها را ببندند و ما٬ در حسرت ديدن مستندی از <دگر جنسان> اب شويم!

حامد به دنبال اشنايی می گردد. شراره را می جويد ولی نمی بيند. من چشم در چشم بهروز غريب پور نيم دقيقه ای می مانم٬ نامش را همچون هميشه که هيچ نامی نمی ايد در لحظه٬ به ياد نمی اورم. باز هم حس می کنم خواب بوده و بعد تر می فهمم نه٬ من خواب بوده ام!

از پله های رديف نخست که در نيم پاگرد می گرديم تا پله های رديف دوم را هم طی کنیم٬ جلوی تصويری سياه و سپيد می ايستيم و مکثی نه چندان کوتاه می کنيم.

تصويری چند گانه است... دخترکان روستايی... چيزی در انتهای دو چشم دخترک گوشه راست تصوير مرا ميخکوب می کند. اشنايی زدايی شايد... ياد افغانستانم می افتم... و دخترکی سه ساله که دو سطل پر از اب را در کنار چشمه با خود می برد. اينجا هم کوزت رهايم نمی کند!

شتاب بايد کرد. عقربه های ساعت نداشته ام روی شش و اندی می مانند. مردی بليط می خواهد. می فهمد که ميهمانيم. خنده دخترکی را پشت سرم می شنوم که می گويد ما هم ميهمان بشويم!!!

شراره سياه پوشيده است. ته چشمانش اضظرابی بارانی نشسته است... 

می بيند اما نمی بيند. مهربان است و ما را ميهمان ميزبانی اش می کند.

مردی ديگر سه بليط پيشکش می کند ما اما دو نفريم!!!

بالاخره وارد سالن می شويم. ياد چند سال پيش می افتم. يرما٬ لورکا و همنوازی حامد. چه زود می گذرد روزهامان...

از نيمه های سالن می گذريم و درست در مرکز اين مستطيل می نشينيم. سقف را ديد می زنم. مشبک هايی سپيد با زير پوشی ابی لاجوردی. جميعت لحظه به لحظه بيشتر می شود و من نفسم می گيرد. حامد اهسته احمد نجفی را روی پرده نشانم می دهد که پاهايش را تا دورها دراز کرده و با همراهش حرف می زند. همراهش گوشی موبايل است!

ان وسط ها خيلی ها را می بينم. پشت سرمان خسرو سينايی نشسته است. ان طرف تر بچه های خبرگزاری فرانسه ايستاده اند. چند فرانسوی از روبرويمان رژه می روند. حامد می خندد و می گويد:دوستانت!

از او می پرسم فکر می کنی چه ببينيم؟ متفکرانه در صندلی اش می خزد و

می گويد: نمی دانم! بايد ديد...

ماهور را می بينيم که سرمستانه از در می ايد و در منتهی عليه سالن جايی

می گيرد و چه خبری می گوييم و هيچی می شنويم و ديگر نمی بينيمش!

احسان نراقی را از دور می بينم. نيم رخش را بر پرده نقره ای...

درها را می بندند٬ چراغ های کم سوی سالن را خاموش می کنند و نمايش اغاز می شود. هنوز هم موبايل هايی هستند که خاموش نشده اند و ادم هايی که سايه وار رژه می روند.

قد می کشم. مردی تمام قد٬ شق و رق دو رديف جلو تر نشسته است. جايم را با حامد عوض می کنم و از ريز ريز خنده های دخترک کناری ام که سر بر شانه دوست پسرش دارد حرص می خورم.

گاهی پيش می ايد که می ايد٬ از جمع جدا می شوم و در فيلم حل می شوم٬ اما هنوز شوکه نشدم!!!

.................................

در آمد:

قصه ساده ای دارد و همين سادگی ان است که بيننده را بهت زده می کند.

يک خيابان برفی٬ سرمايی که کسی حتی از گزشش دستی پيش نمی اورد تا دستت را بفشارد. کسی در خيابان ايستاده است. ماشين ها در گذرند. شلواری خاکی پوشيده با بالاپوشی که نمی دانی زرشکی است يا البالويی يا شايد هم سرخ. مثل خودش سر در گم...

نوشته ای در حاشيه تصوير می بينی.

امير... ريما... ترانه... می خواهد عمل کند.

هنوز نمی دانی چه کسی؟ چه عملی؟ گنگ است...

هنوز هم برف می بارد٬برف... سردم می شود.

در جايی که خيلی هم دور نيست٬ پشت ديوارهايی که شهر را از ادم ها و ادم ها را از همديگر می گيرد٬ نيم رخ چند دختر را می بينی. دختر؟ هنوز هم مطمئن نيستی. ظرافت زنانه را از انبوه سايه های هزار رنگ پشت پلک ها٬ سرخی ناخن ها٬ کبودی لب ها و لختی موها می فهمی و مبهوتی که چرا بی پوشش؟ که چرا بی سر پوش؟ مگر اينجا ايران نيست!!!

کلام که می ايد٬ ان شک ته دلت به يقين می رسد. اين ها پسرند! و هنوز تا پايان فيلم مانده تا دريابی پسران دختر نما٬ دختران به جسم پسری هستند که طبيعت طبع شان را به بازی گرفته است و زندگی جسم شان را و من و ما وجودشان را. اين است نا آگاهی جاری در رگ های آگاهی ما! چه کسی مسئول است؟

لب که به سخن می گشايند٬ درد را در سمت چپ سينه ات حس می کنی. اينها روزی چند بار قلب شان درد می گيرد؟

اين مستند از زندگی کسانی می گويد که هرچند اندک هستند اما هستند و اگاهانه يا نا اگاهانه ما ناديده شان می گيريم.

خاطره يک هماغوشی اگر که کودکی باشد٬ اينها خاطره فراموش شده آنند. خاطره ای که حتی خاطره سازانش هم از ان می گريزند. اين را گواه مادر ريماست... و پدر ان ديگری که حاضر است هر چه دارد بدهد اما پسر دختر نمايش برای هميشه از دايره بودن او حذف شود.

چند پدر و مادر می شناسيد که اينگونه اند؟ من چند تايی می شناسم!

 اين مستند حکايت جهش ژنی است که ذهن را دخترانه و جسم را پسرانه می سازد و تنش هايی که بعد ها حتی اين جهش يافته گان را تا مرگی خود خواسته هم می رساند. نمی دانم چند بار در تنهايی خود ناخواسته شان٬ خودخواسته مرده اند؟

امير پسر جوانی است با يک خواهر. پدری که چندی پيش در گذشته و مادری که پرستار است. او از کودکی هايش جز تلخی شرم و عذاب وجدان ديگر نمیداند. اوايل فکر می کرده که انحراف جنسی دارد و اين را هم مديون فضای بسته جامعه پيرامونش بوده!

اندکی بعد تر در کتابی شايد خود را می شناسد و سر انجام به خانواده خودش٬ پدرش که سالهاست طردش کرده اند و خانواده مادرش می گويد که حکايت چيز ديگری است. که او دختری در تن پوش پسرانه است و راه حلش هم تيغ جراحی است.

همه چيز در هم می ريزد. باورها٬ سنت ها٬ هنجارها و ناهنجارها٬ بايدها و نابايدها... وقتی که با جمع غريبی٬ به قربت هم که در آيی٬ باز هم در غربتی!

ان ديگری می گويد که هر روز در تاريکی پارکينگ خانه ارايش می کند٬ لباس می پوشد و به کوچه پس کوچه های اين شهر پر ازدحام پا می گذارد. دوست پسری دارد و رويايش عمل کردن است.

ديگری که ظرافتی انچنان زنانه دارد که نمی توانی زيبايی اش را نستايی٬ اعتراف می کند که چقدرها و چقدرها تنهاست و چقدر در اين تنهايی مرده است. پدرش ان سوی در بسته می ماند٬ ناله های او را می شنود و قدم از پيش نمی راند. او که همخونش است٬ او که از او جان گرفته است٬ او هم او را نمی خواهد. ديگری چه بگويد؟ نگويد بهتر است... و اين حکايت تلخی است که بر پرده می بينی اش.

امير که خود را ريما می نامد در پی راهی برای رسيدن به خواسته به حقش است.

مادرش می گويد که از کودکی های او اين را فهميده بود. که ساعت ها با رژی خواهر کوچکترش را ارايش می کرد. که او می فهميد اما نمی خواست درک کند!

می گفت که درد هست. اما هميشه در اين انديشه ايم که درد از آن ديگريست. که هيچ گاه درب خانه ما را نخواهد کوفت...

او هنوز هم نپذيرفته است. اشک می ريزد و می گويد هر بار که می پرسند چند فرزند داری می مانم. مکث می کنم و می مانم که گويم يک پسر و يک دختر... يا دو دختر. دوربين روی ريما می ماند که با اندوه سر بر می گرداند و اشک را از گوشه چشمش می زدايد. او شالی بر سر دارد...

پزشک معالجش که قريب پانصد و اندی پرونده جور واجور از پزشکان و دندانپزشکان و مهندسان و خلاصه از هر سلک و کيشی اين گونه دارد٬ قضيه را برای مخاطب بهت زده باز می کند و او را از توهم منحرف دانستن اين گروه خسته از انحراف انديشه منحرف دانانشان در می اورد. حقيقت گاه انقدر هضمش ساده است که به اشتباه به سرفه می افتيم!

ريما عکسی از نوجوانی اش را نشان می دهد و می گويد که پس از عملش هم ان را نگاه خواهد داشت چرا که جزيی از خاطره بودنش است و هستند انانی که انها را ريز ريز می کنند تا دنيا از خاطره شان پاک شود.

اتفاقات ريز و درشتی می افتد که شايد نتوان اتفاق خواندشان. بيشتر روايت خاموش گذر زندگی هر روزه است. ساخت فيلم اينطور که شراره می گويد سه سالی طول کشيده است. او که تنها تقريبا اين مستند را ساخته است و اندک بضاعتی که هم داشته است کفاف تامين هزينه های ساخت را نداده است.

و من می مانم در اين گستره سيما و سينما که هجو و هزل و افتضاح با خرج های سرسام اور انچنانی که تنها يک ناهارش ميليونی می شودو خودش تند تند بر صفحه جعبه جادو و يا بر پرده نقره ای نمايش می شود٬ چرا نهادی نيست تا دست خوش فکرانی چون او را بگيرد!؟ اينجا همه خواب مانده اند...

در پايان صحنه عمل ريما را می بينيم. جشن زن شدن او را... دخترکان پسرمانده ای که دربرش می رقصند و او که ارزويش يافتن همسری است و کانون گرم خانواده ای. بعدتر سفر او را به قم و گرفتن حکم تاييدی بر کرده اش از روحانی که در اغاز فتوای امام خمينی را می خواند که در اينگونه موارد تعيين جنسيت بر عهده صاحب ان است و بعد تر می گويد که خداوند هم ما را انگونه که خود می خواهيم دوست تر می دارد.

ياد کلام يکی از دوستان ريما می افتم که با هق هق می گفت خدا هم انگار ادم های عادی رو دوست داره...

ديگر از اين حکايت روايت نمی کنم تا که شايد روزی بر سردر سينمايی که نمايش ان تنها خاص خواص نيست٬ اين مستند را ببينيد و خود از نزديک شاهد خاموش زندگی خاموشان خود خموشی ناخواسته ای ديار باشيد. و اما از زوايايی ديگر...

پس امد:

از منظر ساخت:

پيش از انکه به کاست ها بپردازم بايد از بودها و خوب هايش بگويم. هر چند که مفهوم نقد در فرهنگ ايرانی زير و رو کردن زير و بم های اثری است که چون خالقش ما نيستيم٬ پس خوش تر می داريم که او را بکوبيم! من که خود بسيار اينگونه نقد شده ام!!!

روايت ساده٬ انتخاب ژانر مستند٬ بازی روان نابازيگرانی که خود را بازی می کنند٬ تدوين خوبی که نه تند است و نه کند و تيتراژ اگاهانه اثر٬ از نکات قوتی است که نمی توان ناديده اش گرفت. من تيتراژ را خاصه انجا که نوشته هايش راوی روايت بودند٬ دوست تر داشتم.

در برخی پلان ها شاهد بازی سياه و سپيد با رنگ صحنه هستيم. مخاطب در گذر از نمايی رنگی به همان نما با لايه ای خاکستری٬ تضاد و تناقض و تزلزل را در رفتارهای بازی افرينان که زندگی را بازی می کنند٬ نيک می بينند و عدم تعامل جامعه بزرگتر را با اين جامعه کوچکتر خوب درک می کند.

نمای بارش برف و سردرگمی ريما در اين نما٬ مخاطب را به فکر فرو می برد و در اين انديشه نگه می دارد که انسان هايی با دو جنس پس از درامدن به سلک تک جنسان٬ ايا از اين تنهايی خود ناخواسته گذر خواهند کرد و در جمع تن ها ديگر تنها نخواهند ماند؟ اين انديشه با تکرار صحنه اغازين که همان بارش برف را دارد و اين بار ريما را می بينيم که در راه قدم می زند و همچنان دست هايش را زير بغل پنهان داشته است ٬ در بيننده قوت می گيرد و به او قضاوتی ديگرگونه می بخشد. پايان فيلم و سکانس پايانی اش ضربه نهايی را می زند. مخاطب می بينند٬ می فهمد اما درک نمی کند. او خود صاحب ادراکی است که بايد با توجه به ديده ها٬ شنيده ها٬ رفتار و گفتار ديگر مخاطبان اثر و خاصه با ريز ريز کردن پيکره ی جامعه ايرانی با ان سنت ها ٬ باورهای مذهبی ٬ تضاد رفتار و کردار و پندار مردمانش و چه بسا حرکت رو به جلوی متمايل به عقبش٬ به شناخت و چه بسا بيشتر به باور برای تصميمش برسد.

عکس العمل مخاطبان اين اثر که بيشتر مجذوب رو شدن جنبه هايی از زندگی جنسی که سالهاست نامش را هم به زحمت پشت درهای بسته و با پچ پچ های در گوشی می شنويم٬ شده اند تا پرده دری حقيقتی تلخ و سنگين٬ خود گواه اين گفته است.

گروهی بسيار پسنديدند و گروهی اندک ان را تاييدی بر گسترش انحراف های جنسی و لجام گسيختگی فکری در جامعه دانستند. خانمی ميان سال که ظاهرش او را در خيل روشنفکران بر می زد٬ برافروخته شکوه می کرد که چرا در دولت آقای احمدی نژاد وزارت ارشاد پروانه نمايش به اين مستند داده؟ و چگونه است که از قول امام خمينی بر اين کار صحه می گذاريد؟

شراره عطاری اصلاح کرد که اين نکته (تغيير جنسيت) در رساله ايشان امده است و حوزه قم هم تاييد کرده است. خلاصه از ايشان انکار و اينکه حوصله جمع به تنگ امد و تنش هايی که هميشه دربرخورد با نوانديشی و دگرانديشی هست. هنوز خيلی مانده تا عادت کنيم که عادت نکنيم!

از ديگر نکات قوت اثر ارتباط تنگاتنگی بود که با مخاطب برقرار می کرد و من که در خروجی سمت چپم بود٬ کمتر خروجی را ديدم که بی بازگشت باشد!

مخاطب درگير داستانی می شود که داستان نيست. روايتی را می بيند که

راوی اش شهرزاد قصه گو نيست و بازيگرانش از خوش سيمايانی نيستند که ساعتها در پس پرده گريم خواب مانده اند و از بازی ژست های هاليوودی و از هنر گيتار پاپ و الهه ناز و شمع روشن و موهای موس و ژل زده را می شناسند!

داستان گره هايی دارد که زود گشوده می شود. اما در کشاکش اين گره گشايی ها مخاطب پيوسته در شک و ترديد و ايمان و يقين به سر می برد.

از دره به قله و از عرش به فرش می رسد و شاد و نا شاد می شود. گه گاه بغض می کند٬ اندکی بعد تر تبسم... کمی که می گذرد خشم می گيرد و پس از ان مهربان می شود. در کمتر اثری اين روزها من اين بازی احساس را تا به اين حد روان و ملموس ديده ام. نيمه دوم فيلم را من صندلی جلويی را در اغوش گرفتم٬ سرم را روی پشتی ان کج گذاشتم و در خلسه فرو رفتم.

و ديگر اينکه کمتر شعاری در فيلم می ديدی يا اگر هم می ديدی دلت

می خواست ان را ناديده بگيری يا که شايد باورت می شد که چنين است و از بافت زندگی ای که پيش چشمت در گذر است٬ جدا نيست. نمای نماز ريما را من در اينچنين يافتم.

و اما انچه که می توان کاست ناميد يا روندی گريز ناک از کاست برای رسيدن به ناکاست که چندان از انش گريز نبوده است.

انچه در نخستين نگاه٬ کمکی شايد نگاه را می آزرد٬ لرزش های دوربين بود و اين باور که غالبا غالب افراد بر اين باورند که چون جنس اثر مستند است پس هرگونه سندی که ان را مستند تر کند پذيرفته است. هرچند که تا حدودی می توان ان را پذيرفت اما نمی توان انکار کرد که در بيشتر اثار ماندگار ژانر مستند٬ بهره گيری از تکنيک هايی که ضربه به بکری اثر نمی زند٬ نه تنها ان را از ذات خود دور نمی کند که به ان ارزشی ديگر گونه می بخشد. شايد اگر تصوير بردار فکری برای اين لرزشها و تکان های نا خود اگاه می کرد٬ اين کاست هم ناکاست می شد. من در اطرافم کسی را نديدم که اشاره ای به اين نکته کند اما اگر از منظر زيبايی شناسی نيک بنگريم٬ می توان خرده گرفت.

ديگر اينکه وضوح تصوير که بيشتر از بازی نور مکانی بار می گيرد دست خوش همين کاستی بود. به عنوان نمونه می توان به پلان کافی شاپ اشاره کرد که سازنده اثر شايد با اين گمان که آمبيانس محيط را حفظ کند٬ از منظر زيبايی شناختی به نور به عنوان عنصری که بسيار حرف ها برای گفتن دارد توجه چندانی نکرده است. با اين همه نمی توان اين نکته را ضعف يا کاست اثر دانست چرا که کارگردان خود خالق اثرش است و اين اوست که پيش از هر ديگری انچه را که خلق می کند با اگاهی از انچه که در خلقش کرده است٬ پيش چشم ديگران می نشاند.

در اين مستند شاهد آهنگسازی نيستيم. بيشتر با انتخاب موزيک روبرو هستيم که ان هم بيشتر آمبيانس محيط است و يا گزيده ای از موسيقی با کلام غربی جز در سکانس جشن زن شدن که صحنه رقص کارد را شاهديم. شايد بد نبود که در پس برخی پلان ها يا شايد سکانس هايی متعدد بازی موسيقی با تصوير - اما نه به شکل و شمايلی اغراق شده که در بيشتر اثار ايرانی شاهدش هستيم ! - را می ديديم٬ چيزی که به درک حس صحنه٬ بازيگر و روايت خاموش راوی کمک شايانی می کند. انچه که نه تنها مخاطب ايرانی که مخاطب موسيقی شناس خارجی را هم با حس خود همسو می کند.

با اين همه نمايش اين فيلم حتی اگر که با حضور خواص بود و نه برای عموم٬ و حتی اگر که به عقيده گروهی پرده دری باورهای سنتی مذهب گونه ايرانی٬ اما باتوجه به بار اگاهی بخش ان٬ صراحت بيان و تصوير به خصوص در پلان اتاق عمل٬ انتخاب سوژه ای که اگر دغدغه عموم نيست اما دغدغه انسان هايی است که همين نزديکی ها٬ پشت ديوارهای خانه همسايه مان هم شايد٬ نفس می کشند.

اين را گواه کف زدن های تماشاچيان٬ تمجيدهای خسرو سينايی استاد شراره عطاری٬ احمد نجفی٬ احسان نراقی و خود ريما ست.

حاشيه:

هنوز هم می گريم

هنوز هم تنهايم

به خانه ات امده ام

در نمی گشايی اما

مگر تو نبودی که می گفتی مهربان باشيم با هم

نگو که من ان هم نيستم!

ريما را ديدم. هنوز نديده بودندش. به حامد گفتم می بينی... خودش است. چه جسارتی!

ريما پشت ميکروفن نشست و از خودش و از تنهايی هايش و از جسارتش گفت. زيبا شده بود. هنوز هم ته صدايش خش داشت.

شعری خواند که من در اندوهش فرو شدم. چقدر ها و چقدر ها از هم دوريم... از خودمان بيشتر شايد...

جلسه که به تشنج رسيد. برنامه که قطع شد. پذيرايی که جماعت گرسنه را در خود بلعيد. عذر خواهی بهروز غريب پور از جماعت حاضر در سالن و وعده نمايش دوباره در شنبه ای نه چندان دور٬ شايد دهم تير٬ ساعت پنج بعد از ظهر٬ تالار بتهون خانه هنرمندان...

و من و حامد که در به در به دنبال شراره گشتيم. تبريکی گفتيم و برايش ارزوی روزهای آبی تری کرديم.

گيج بود و انگار هنوز باور نکرده بود که چه کرده است. قرار شد بعد تر٬ شايد فردايش هم را ببينيم و قراری برای گفتگو هامان بگذاريم.

ريما را ديدم. دستانش را فشردم و در تبسمش طی شدم. مهربان بود. با شالی سبز که هنوز هم انگار به ان عادت نکرده بود!

کفشی پاشنه بلند که از خاطرم تق تق هايش نمی رود و موهايی افشان به رنگ کاه. زيبايی شناسی رنگ ها را می شناخت!

گفتم آفرين به اين جسارت کم نظيرت که خيلی از اين جماعت مبهوت هم از ان

بی نصيب اند! باشد که پاينده باشی... و سپاس به پاس اين که خود بودن را به انان که نه خود اند و نه خود بودن ديگری را می بينند و تاب می اورند٬ ياد دادی.

و بعدتر اجازه گرفتم که اينجا بنويسم و بعدتر به شراره بگويم که به او هم بگويد...

از تالار که بيرون امديم٬ عقربه های ساعت نداشته ام از هشت هم گذشته بود.

پله ها را نه به شتاب که يکی دوتا يکی کرديم و باری ديگر شيشه های رنگين اويخته از انتهای ريسه های در بند رها در ازدحام کريدور را به صدا در اورديم و به دربان مهربان که در را بر ما گشود و با ژستی بر گرفته از اداب کورتوازی بدرودی به درود ما گفت٬ بدرود گفتيم...

سپس از پله های سنگی پايين امديم٬ دست راست و به يکباره دست چپ پيچيديم و از ابنما ها گذشتيم و از سايه کم رنگ درختان چنار گذر کرديم و در تاريکی خلويت ايرانشهر طی شديم و از ديده ها و نا ديده هامان و از شنيده ها و ناشنيده هامان تند تند گفتيم تا از هم کم نياوريم و بعد در خواب خوش يک فنجان قهوه تلخ ترک کافه لرد خواب مانديم!!! 

      نوشته شده به تاريخ پنج شنبه هشتم تير يکهزار و سيصد و هشتاد و پنج٬

                                               نازلی ح.پ

  

+   نازلی حقانی پرست ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir