نازلی سخن نگفت

... و تو متولد شدی...

به حامد:

هر کودکی که روزی متولد می شود٬

آخرين آمده از آغوش خداوند است...

دوستش بداريم پس!

در کافه ای تنگ و تاريک٬ ميان تهيگاه دو ديوار نمور کز کرده ای.

قهوه ای که طعم تلخش را هيچ شيرينی ای کمرنگ نمی کند و دود غليظی که فرو نرفته باز پس می اری اش...

يک برش کيک دندان موشی٬ يک شمع نيم سوخته کربيتی٬ يک شاخه لاله عباسی بی رنگ...

و من که پشت بوق ممتد مانده ام. از موبايل بيزارم... خاموشش بيشتر!

..........................

تو را چه می شود؟

گرفته دلت انگار...

شمع هايت را فوت نمی کنی٬ تا ته می سوزند. خامه کيک می ماسد٬ شمع اب می شود٬من می چکم...

اندوهت لبريز است.

نيامده می روی...به کجا چنين شتابان؟

من ازتو می پرسم...

سکوت جانی دوباره می گيرد!

...................................

دستهايت را می جويم همانگونه که تو سيم های لخت سازت را...

و لبهايت را که طعم گس ليمو می دهد

و تو سيگارت را محکم تر پک می زنی...

بادکنک های رنگين در باد می رقصند...

خاطره روز های رفته در پريشانی ذهن تو و من اما می لغزند.

کيک را من می برم

تو دلم را اما...

ته نگاهت چيزی هست...

حسی مخمل گونه

و بارش نمناک اندوهی غمناک

تو را چه می شود نازنين که اينگونه تنهايی؟

...............................................

خواب مانده است

خواب خوش روياهامان...

ساعت تنهايی مان دوازده بار می نوازد.

................................................

من در تو حل می شوم

تو در پيکره يک رويا

تو را در دلم جا می دهم٬ کودکی که ندارمش هنوز...

کودک می شوی

من کودک ترم اما...

........................................

باد می ايد پشت پنجره نداشته مان

مهتاب اما از درز چوب های راه راه به اندرونمان می تابد.

شمعی افروخته ام که اندک اندک تند تند اب می شود.

و اگر تمامی جهان را اب فراگيرد؟

چند خواب بايد که از اين کابوس بگريزد؟

........................................

چند سال گذشته است؟

شش شمع افروخته ام

شش سال رفته است و رقم اخر بودنت به شش ختم می شود...

می گويند هفت عدد مقدسی است

چند هفت سال ديگر را خواهيم بود؟

و خواهيم زيست؟

و خواهيم ديد؟

.................................

به مريم می انديشم و کودکش که در سکوت می ايد

کودکی که در سکوت بر صليبش مصلوب می شود.

نگفته بودم که باز ته فنجان قهوه ام او را ديدم؟

................................

دوست داشتن را صرف می کنم

با قهوه ای طعم تلخش را دوست تر می دارم

و تو ان را تا ته می نوشی

خيلی وقت است که صرفش کرده ايم

دوست داشتن را می گويم!

.....................................

ميان دو خواب٬ از خواب می پريم

نخ پيراهن رويا مان را می کشيم٬ می شکافد.

تن پوشی نداريم.

حقيقت عريانش زيباست!

.....................................

طعم ليمو می دهد

گسی لبهايت

و تصوير زلال ترين بارانی که تاکنون نباريده است

نی نی دو چشمت عجب بارانی است!

......................................

من٬ تو می شوم

تو رها از من

اين نبرد تن به تن

بازنده ای ندارد ليکن.....

.............................................

ساعت ها می نوازند

زنگ ها هم

نگاهت می کنم

چيزی بين من و تو گره می خورد باز

گره ای نيست که نگشوده باشيمش

کلافمان هميشه سر در گم نمانده است اما...

......................................

شب به خير!

تو امده ای

از سرسره ای سر خورده ای و در اغوشم ارميده ای

هر کودکی که می ايد از سرسره ای سر می خورد.

سالها پيش ان را در پرنده آبی خواندم... مترلينگ در سرم چرخ می خورد...

.......................................

نه شمعی را فوت می کنيم

نه کيکی را قاچ

من و تو از دايره عاقلان به دوريم!

نيمکره ما اما اينجا نيست

من و تو گم شده ايم!

انگشت کوچک پايت انگشت بزرگ پايم را می جويد

گوشم را به ديواره پنهان دلت می چسبانم

چه تند می زند!!!

..................................

کودک می شوم

در دلت پنهانم می کنی

ستاره ای می چينم

اسمان نگاهت هنوز هم پر ستاره است!

................................

پايانش زيباست

هميشه پايان رادوست تر داشته ايم!

يادت هست تمام ان تابلو هايی که جاده هايش به افقی باز می رسيد؟

و دست نقاشی که نور می کشيد و بره ای که نور می چريد؟

.............................

نمی گويم دوستت دارم

نگفته تو می خوانی اش

هنوز هم نمی توانم نگاهم را از تو بدزدم!

دستانم دستانت را نفس می کشد

باد می ايد و ورق های خاطره در اتاق چرخ می خورند٬ چرخ...

اقاقی ميلادت را ارغوانی می کند

ماه اما مهتابی اش

من دلم را تاب می دهم

تو لبهايت طعم گس ليمو می دهد

و دلت انار دانه دانه سرخ اتشين...

.................................

صدای بالهای فرشته ات را می شنوم

و اغوش خدايت را می بينم

و تو را که مهتابی نشده افتاب می شوی...

نبينم غروبت را نازنين... خورشيد بی غروبی اما!

و ابرهای اندوهت را جارو می کنم

و دلم را با ايوانش اب پاشی

بوی خاک را دوست دارم٬ تو کاهگل را بيشتر

شب کوله بارش را پهن کرده

من و تو سفره دلمان را...

گلايه ای نيست که اگر هست آيه ايست که جوانه نکرده گل داده است!

دو چشمت می خندد

اينه از شرم ترک می خورد

من قد می کشم

روی دوپا بلند تر می شوم

دستم به شاخه ليمو می رسد!!!

عجب تابستان گسی است!

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir