نازلی سخن نگفت

تو هم خاموش رفتی

به روح همیشه ارام پژمان:

خواب دیده ام که کسی می اید...

کسی که مثل همه کس و هیچ کس نیست!

تو رفته ای و من به جای خالی بودنت نگاه می کنم.

هنوز هم ان ته سیگار را می بینم که در زیر سیگاری نیمه پر٬ نیمه خاموشش کردی و رفتی...

و تو را به یاد می اورم با ان بادکنک ارزوهایت که در باد تکان تکان می خورد...

یادت هست ان عصر پاییزی که همدیگر را دیدیم...

تو که شیفته پاریس بودی و من که دانشجوی خنگ نمی خواستم!

یادت هست bonjour  bonjour  می کردی و من به ته مانده لهجه پارسی ات می خندیدم...

و تو که با مریم در امتداد کوچه خاطره طی شدی و من که دیگر ندیدمت...

هنوز هم خاطره ان دو چشم معصوم بغض الود عذابم می دهد!

چهل روز گذشته است...

هنوز هم نمی دانم چه کسی تو را هل داد؟

تابستان عازم بودی... پاریس... یادت هست؟

باورم نمی شود ان دو چشم خندان خسبیده است...

کاش ندیده بودمت پژمان...

خاموش خفته ای اکنون...

۲۷ پاییز دیدی... تابستان امسال را اما نه!

+   نازلی حقانی پرست ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir