نازلی سخن نگفت

بيروت٬ پاييز می ايم!

خوشه خوشه می چيند

مرگ٬ خشم٬ درد

انگورها را چيده اند٬

پيش از انکه انگوری رسد...

بمب های خوشه ای ادم می چيند اما!

سرخ است و سرخ است و سرخ

خاک خون می نوشد و سيب سرخ گاز زده روی اين سرخی٬ زرد می شود!

می پچيد در اختناق شب

هرم سوزان سياه الودی که راه نفست را می گيرد٬ می برد٬ می درد...

و من می شنوم

ناله درد الود کودکی را که نخ بادبادک بودنش پاره شده است!

بمب های خوشه ای

خوشه چينند هنوز

و هنوز تاکستان بی انگور

و تا کی تاکی ديگر بايد که به بار ننشسته٬ باردار اين درد بی درمان شود!

دست هايی که بر خاک افتاده

تو می دانی کدامين سر با کدامين پيکر همسر است؟

اينجا خون و خونابه همبستر است!

در کوچه های تنگ و باريک و دراز بيروت٬

و در پای ديوارهای سرخ فرو ريخته٬

و در گذار از گذرهای سراسر به خاک غلتيده٬

تنديس مريم عذرا را می بينم که مسيحايش را باد ان سوتر غلتانده است...

بمب که می ايد نمی پرسد کليسا و کنيسه و محراب٬ کدامين يک اينجاست!

در امتداد کشدار شب

و در واپس زدگی عقربه های کوچک و بزرگ زمان٬

پشت تاريخ٬

چکمه ای روی شقايق های عريان رژه می رود

و کودکی دل نگران بزغاله پارچه ای اش از گله جدا مانده است.

زنی مويه کنان روی می خراشد

جامه می درد

موی می کند

مردی اما ان سوی سيم های خاردار که خاک را از خاک گرفته است٬ هلهله سر می دهد...

اينجا همه کل می کشند!

تپانچه چوبی تپانچه سربی را نشانه رفته است

مسيح از صليبش گريخته است

و گوساله سامری رميده است!

اينجا کارزار کاروان های بی ساربان است!

بوی مرگ می دهد

دودی که باد با خودش اورده است

و نفير ناله که در صور اسرافيل می دمد...

چند کودک ديگر بايد؟؟؟

پايی را می بينم که در پی جنازه اش می دود

و سری را که می غلتد بر خاک

و سينه ای که چاک خورده است از اسارت اين همه احساس...

اينجا بيروت است

خاک من نيست اما

خاک من خيلی وقت است گم شده است

پشت باروت و بارو

و پاروی نداشته ام که بر اب روان است بی تاب

دورترين ستاره شب اتش گرفته است

و بالهای کبوتر قاصد هم که صلح را نويد است

مجسمه ازادی هنوز هم بر خاکش پابرجاست!

مرز ها را شسته اند

و بر نقشه جهان مرزها را ننوشته اند

که خواب پريشان اين نامردمان٬ خاک را شسته است!

باد است که می وزد

و با هر وزشی که بند دلی رها می شود در باد...

روی سيم های لخت ميان دو تيرک چوبين

ديگر نه کبوتری نشسته است و نه بادبادکی مانده است

بادبادک کودکی اما به غايت سوخته است!

بيروت

دلم تنگ است...

نديدمت اما

و تو٬ تا پاييز نماندی تا بيايم

يعنی تابستان اينقدر گرم است؟؟؟

ان خانه بی بيرق٬ با ان ايوان سراسر مرمر در خاک فرو شده است

پير زن همسايه بر نعش همسايه نماز می برد

مرد همسايه صليب می کشد

و مسيح می گريد!

زير اين تل خاک٬ تو بگو٬ چند کودک خفته است

مگر نه اين است که کودکت بهار امد و تابستان رفت و تو٬ در حسرت برگهای پاييز زده ماندی که زير پاهای کوچکش خش خش زندگی کند؟

گوساله بی مادر

مادران بی گوساله

و گلدانی خالی از گل هميشه بهار که در تابستانه می ميرد!

اينجا بيروت است...

و تو بی رويت...

که مرگ تو را از من و من را از بيروت دزديده است!

..........................................

همشاگردی سلام!

ميان نيمکت های چوبين کلاس٬

در غربت فرانسه

پشت سرم می نشستی

و من در دو چشم تيله ای ات رنگين کمان لبنان را می جستم!

يادت هست

ان شب نشينی اهورايی را

و پياله های سرخ بوردو

و ترنم باران بزانسن

و نوای هلهله عرب

و تو که می چرخيدی به ناز

و می رقصيدی به ساز...

هنوز هم بيداری؟

زير کدامين سقف ستاره می چينی؟

نگو که مرده ای...

که من پاييز می ايم!

 

+   نازلی حقانی پرست ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir