نازلی سخن نگفت

بال

ايمان می اورم

به خواب پريشان ستاره ها

و پشت خميده ماه

و ايمان می اورم به بلندای کبود اسمان

و پرپر شدگی بکارت گل ها

ايمان می اورم  و می دانم

پشت اين ايمانم

خدايی خفته است!

تا رفتنم چيزی نمانده

دو هفته هم کمتر...

من می ترسم و چيزی راه نفسم را می درد اما...

می روم تا خود سعی

می روم پيش خودش

می روم تا کنده شوم از خودم از خودم از خودش

وای که چقدر می خواهم بروم

بال ندارم من اما

در قفسم!

 

 

+   نازلی حقانی پرست ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir