نازلی سخن نگفت

 

 

نمی دانم چگونه بخوانمت در اين شب بی پايان...

تا سحر چند نفس مانده؟

تا پريدن از باند؟

و تا رسيدن به خودش٬ به خودت؟

من پرم از انتظار

و پر از ترديد

و پر از ترسی گس

و پرم از دلهره ای تند

چقدر مانده تا ميقات؟

مرا چه می شود که اينگونه تنهايم؟

و چرا اينگونه حس مرگ دارم؟

می ترسم که بميرم............

باران می خواهم

و خورشيد را در باران....

مرا به سرزمينت می بری

و من از سرزمين خويش می ايم

از زمينی ترين نقطه نقشه!

...............................................

تا خودت....

+   نازلی حقانی پرست ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir