نازلی سخن نگفت

نمايشگاه کتاب و من ناشی

 

من نماينده بشريتی هستم که می خواد بشر رو نجات بده...

غافل از اينکه هنوز مچ پاش راستش تو بنده!!!

امروز دومين روزی بود که با بد اخلاقی٬ در مشييت راننده ای حيز که با هر پرسش خودش ۱۸۰ درجه کله اش را ميچرخاند عقب و من خيره به فاصله مانده تا تصادم بعدی با درخت و در و ديوار٬ حرص رسيدن سر قرار را می خوردم.

اين بيان سليس هم برای من شده دردسری تازه...

گاهی با خودم فکر می کنم چرا من بايد در اين همه جبهه بجنگم؟

کم کم به اين نتيجه رسيدم که بهره بشينم و کتاب های نيمه تموم و تموم و نوشته و ننوشته ام را کامل کنم....

منو چه به غرفه داری و پاسخ به پرسش های انچنانی...

گاهی دلم می سوزه برای پسرک گنبدی که کتاب می خواد و من با بيرحمی مليحی می گم تک فروشی نداريم...

گاهی دلم برای حماقت پسر افستچی می سوزه که ماهرانه ترين دروغش از چاخان های ساده و گول زنک من برای شاگردامم ساده تره...

گاهی از دست بی برنامگی های اين نمايشگاه بی در و پيکر و تمام روز بی صندلی سر پا ايستادن و لبخند زدن کلافه می شوم...

گاهی هم از باران رحمت خدا حرصم می گيره و با هر قطره ای که از سقف می چکه ياد چک چک بينی فرشته ای می افتم که از بالا سرم داره گريه کنان نگاهم ميکنه....

يا مات به قيافه اقای وسواسی خيره می شوم که هراسان از قطره ابی که از سقف صاف پس گردنش باريده از من حکم نجس و پاکی و غسل و کر دادنش رو می خواد!!!!

امروز به اندازه دفتر اطلاعاتی نمايشگاه که وجود خارجی نداره به همه ادم های تلبکاری که دنبال کتابی بی نام و نشان در غرفه ای که نيست می گردند٬ به همه ادرس همه جا حتی توالت های شيک مصلی رو هم دادم...و ياد خودم افتادم که در آخن با همون المانی دست و پا شکسته و انگليسی و فرانسه و اسپانيايی و حتی دری هم نتونستم از مرد فروشنده يه نخ سيگار بخرم!!!!!

خلاصه که نمايشگاه امسال بد جوری منو گير انداخته...

اما تنها حسنش دانشجوهام بودند که چپ و راست می امدند و منو غرق حس خوب بودن می کردند...

بچه هايی که هر کدامشون دو برابر من سن داشتن و اگه ان همه واژه و گرامر يادشون نمونده بود ولی خاطرات شيطنت هامون خوب يادشون بود.

بامزه ترينش هم همدانشکده دوره ليسانسم بود که من نمی شناختمش ولی اون که فلسفه خوانده بود منو با هفت پشتم از بر بود!!!

خلاصه که روزهای خوبی است...

چه بگم...

حتما خوبه ديگه!!!

خب راستش اگه حامد نيامده بود و دوری با هم نزده بوديم حتما امشب با هم داد می زديم!!!

زندگی مسالمت اميز ما هم ديدنی است....

همو کم می بينيم اما از بودن هم سير نمی شيم...

حتی اگه باران و برف و تگرگ پشت هم با هم بياد...

زنده باد رهايی................

+   نازلی حقانی پرست ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir