پسرک واکسی

چند سال داری؟

و چند تابستان در نهر کوچک انتهای باغ تن به اب زده ای؟

و چند بستنی قيفی خورده ای؟

و چند بادکنک باد کرده ای؟

اين جعبه واکس را می فروشی؟

ساعت ۴:۲۵ دقيقه٬ يکشنبه ۱۵ مرداد٬ خيابان سپهبد قرنی٬ ابتدای کوچه افشين

قدم های تندم را کند می کنم.

دست چپ٬ پسرکی ده دوازده ساله٬

زير پايش جعبه واکس

و سرش که سنگين بر زانوانش خفته است.

دستانش را مشت کرده٬

و در خواب گويی با بيداری می جنگد.

نمی دانم چرا دلم پر از اندوه می شود...

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه مرد امیدوار

شايد هستند تا يادمان نرود دنيا هميشه دخترکان کبريت فروش داشته و دارد و خواهد داشت...

پريا

عزيزم! اين اندوه برای خيلی هامون آشناست. يادم باشه دفترمو بيارم اين هفته برات :)

پريا

راستی : http://www.jobs.ac.uk

نازلی

به Le Petit Ali: فرزند... مهم نيست کجا باشی و چه کنی٬ مهم اونه که رسالتت رو درست تموم کنی! اگه بشه فقط دست يه نفرم گرفت شاهکاره...حتی اگه همون يه نفرم خودت باشی! حالا چرا حوض تو بی ماهی است؟؟؟

نازلی

به لوسيفر: نه...نفی ممکن نيست. تا اين کودک کوچک بزرگ مرد نباشد٬ پيله انديشه من گشوده نخواهد شد! ما فکر نمی کنيم... ما بلند بلند ادای فکر کردن در می اوريم!

نازلی

به عشق خدائی: ممنونم... تو هم سرشاری از عشق... از مهربانی ناب... باشد که پاينده باشد اين حس پررنگت!

نازلی

به یه مرد امیدوار: هميشه هستند٬ دخترکان کبريت فروش٬ پسرکان روز نامه فروش... و من...و يک دنيا دلتنگی... اما کسی چه می داند؟ شايد انها خوشبخت ترند؟!!!

نازلی

به پريا: بالاخره خواندمت... اين اندوه هميشه هست و همين بودنش زيباست... حتما بيار... دلم لک زده برای طعم تلخ يک فنجان قهوه دود اجين!

شهاب

چقدر از تعبیر نبرد با بیداری در خواب لذت بردم

نازلی

به شهاب: ممنونم... نبردی است که از ان گريزی نيست...