سفر

چمدان را بسته ام.

فقط مانده دل کنم.

سوت قطار را می شنوم... کاش ريل ها پيوسته نبودند.

اخر من گسسته ام!

راه بايد رفت.

نفس کم دارم اما.

دود سيگار ريه هايم را بلعيده است.

من اما دود را با ولع٬بيشتر...

دل که کندی٬ چمدان را پر می کنی از يک مشت خاطرات تکه پاره...

راه می افتی و در امتداد جاده پيش می روی.

نزديکای انتها٬ سيگاری می گيرانی...

اتش سرخ در تاريکی سکسی تر است!

و تو از اين همه خوشبختی سکسکه ات می گيرد!!!

کسی نيست که دستی تکان دهد...

کسی بيشتر که ابی پشت سرت پاشد...

يا دستی که از زير قران ردت کند...

تو هستی و تو.

سوت قطار می ايد هنوز...

پاسپورتم اما نيست...

هويتم له شده است...

کاغذ پاره ای که چه...

/ 4 نظر / 4 بازدید
vahid &elham

salam nazli khanoom behetoon tabrik migim ((2nafary webe zibayi darin be kolbeye ma ham sar bezanin montazereim

Le Petit Ali

نمی ذارم بری ! منو دوس نداری ! نمیذارم منو گرفتار بذاری ! اون شعر اولی و خیلی دوست داشتم.از کیه؟ خودت؟ آبی بود گفتم شاید انترودوکسیونه !

نازلی

به vahid &elham: ... و درود ممنون از اين همه مهربانی. حتما به کلبتون می ايم... مسافر جاده ها ميهمان صفای اهالی دل است!

نازلی

به vahid &elham: ... و درود ممنون از اين همه مهربانی. حتما به کلبتون می ايم... مسافر جاده ها ميهمان صفای اهالی دل است!