سرد بود سرد...گسی يک پياله شراب که می چکد از نوک روحم.

پر شدم از نوری که در اندرون تنهايم زبانه می کشد شايد...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هميشه واژه ای هست که مرا از من بگيرد باز...

دير اشنای زود اشنا.

ديشب هم با نرگس و محمد و حامد بوديم. و علی که نمی توان نا ديده اش گرفت...

اين ادامه سفرم بود. گذر از کوچه پس کوچه های ايران تا استانبول و صوفيه و پراگ.

از ارونقی تا کافکا...

از باورهای ما تا ناباوری های ما...

گاهی وقت ها اين جريانی که تو را در خود می پيچد و پيش می برد انقدر پيچيده است که نمی توانی بفهمی چه شد که اين شد؟

اشنايی من هم با تو از اين دست است.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید