نمی دانم چگونه بخوانمت در اين شب بی پايان...

تا سحر چند نفس مانده؟

تا پريدن از باند؟

و تا رسيدن به خودش٬ به خودت؟

من پرم از انتظار

و پر از ترديد

و پر از ترسی گس

و پرم از دلهره ای تند

چقدر مانده تا ميقات؟

مرا چه می شود که اينگونه تنهايم؟

و چرا اينگونه حس مرگ دارم؟

می ترسم که بميرم............

باران می خواهم

و خورشيد را در باران....

مرا به سرزمينت می بری

و من از سرزمين خويش می ايم

از زمينی ترين نقطه نقشه!

...............................................

تا خودت....

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لوسيفر

دوست عزيزم به عقيده تو بهترين راه خدمت به مردم چيه؟ منتظر نظرات انديشمندانه ات هستم.

حميده

خوش اومدی نازنين

لوسيفر

لوسيفر به پايان رسيد خدا نگهدار

پریا

عزيزم از اونجا ننوشتی؟

مهرنوش

زيارت قبول حاج خانم کی بيايم ديدنت

لوسيفر

لوسيفر پايان يافت. خدا نگهدار

مهرنوش

نازلی جان ازت خبر ندارم کجايی؟

مزدک

سلام زيبا بود ولی فکر ميکنم خيلی متاثر از زبان فروغ هستی. شايد اگر از زير اين فشار رها بشی و راحت تر بنويسی حرفهای بيشتری برای گفتن داشته باشی. در ضمن با چند شعر به روزم...

نازلی

به مزدک: متاثر از فروغ... ماه هاست فروغ نخوانده ام... بايد دوباره کشفش کنم... با اين همه گه گاه حسی می ايد که شايد پيشتر برای ديگری امده بوده است!