اه مکش که من از اهت مرده ام.

کجا مانده ای فرزند؟
پشت هيچستان گم شده ای؟
ساعت زندگی ات گويی خواب مانده !
از اين معکوس ها بگذر...
از اين اندوه شب زده.
نبينم که اشکی بر گونه ات غلتيده...
من حجم دستانم توانش نيست خواب اندوهت را رويايی بخشد...
تبسم می کنم بر تو اما...
تا با من خالی شود اين بغض...
اه نکش که من از اين اه مرده ام!

/ 2 نظر / 5 بازدید
عروسکم سارا

..و من نمی دانم که چه ام و چگونه ام و نميدانم که چه می خواهم از او و نمی دانم که چه بگويم به او و من ميدانم که چه دارم که نگويم به او و ميدانم که چه نمی خواهم از او و ميدانم که چه نيستم و چون نيستم... و من می دانم که خسته ام خسته ، خسته ،خسته

نازلی

به عروسکم سارا: خستگی هايت را به باد بسپار و دلتنگی هايت را به باران که اشک اگر که بر شوره زار هم چکد٬ لاله ای واژگون بر خواهد امد. نگو که نمی دانم... تو خود بیشتر می دانی. نگو که نتوانم ... که تو خود توانایی... به افتاب بنگر... به سایه عاشق... به ابی که می رود از عشق زمین در خاک... و گلی را پرپر کن. خواهی دید که اخرین پره اش دوست داشتن را نوید می دهد! دانستن نمی خواهد گفتن. تو خود حدیث نا گفته ای حتی... چشم ها را باید بست و کلام را بار داد تا بیاید٬ بنشیند٬ بماند... نا دانسته٬ دانسته تر می گوییم. روح مان اگر که نفسی تازه کند! مست باش و هست. مستی کن و هستی بخش. باران که می اید٬ نم که می زند٬ دل را به بازی می گیرد. زیر باران تر شو... اگر که روز و شبت بارانی نیست! ......................