...

بر سر کهنه مسیر عبور 

بن بست ...

بن بست ...

تنها قابیست که آویختم

نگران از تلاقی دستم با نگاهت

!!!

نازلی

پاریس

28 اکتبر 2009


/ 9 نظر / 10 بازدید
نانی آزاد ..... مترسک

در جوی زمان ، در خواب تماشای تو می رویم. سیمای روان ، با شبنم افشان تو می شویم. پرهایم ؟ پرپر شده ام. چشم نویدم ، به نگاهی تر شده ام.این سو نه ، آن سویم. و در آن سوی نگاه ، چیزی را می بینم، چیزی را می جویم. سنگی میشکنم، رازی با نقش تو می گویم. برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: می پایم. من بادم: می پویم. در دشت دگر ، گل افسوسی چو بروید، می آیم، می بویم.

رها

سلام چرا اینقدر غمگین عزیزم اگه توی ایران بودی و مشکلات ما رو داشتی چه کار می کردی؟ تلاش کن لبخند بزنی با ارزوی موفقیت برای شما رها

دفماه

با درود ...این شعر کوتاه شما را نمیدانم چرا خوب متوجه نشدم اگر لطف کنید یک نشانه ای یا یک توضیح مختصری بدهید ممنون میشوم ...با سپاس ...

بیدمجنون

اين بن بست انتهاي من نيست آغاز توست كه چگونه دست ميگيري؟

بیدمجنون

با سر در قرمز رنگش از اين گذرگاه كهنه ي خوفناك ميترسم هر چند انتهاي اين عبور به ابتداي رهايي ميرسد

Nader

کوچه ها که هیچ آسمان این شهر هم تو را به سویی نمی برد. تشبیه تو به خورشید واقعیت را، تغییر نمی دهد.[لبخند]

زن عمو آریا

درود...این ترس را پای همان قاب بگذار و گذر کن برای گذشتن از ترست اندیشه کن ، به خودت اعتماد کن و گذر کن.. عاشقتم