دریغ


آیینه در آیینه ،
تکثر من ،
تکرار تو ،
پیش از پایان قصه به انتها رسیده ایم ...
انجماد زمان را دریاب !

نازلی
پاریس
30 سپتامبر 2009

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مترسک

http://www.facefa.com/19589/vid/184 این لینکو ببین فقط کمی صبور باش تا لود بشه عزیزم

شبنم

سلام لینکتون کردم پیروز باشید و مستدام

30نما31

با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت شما.وبلاگ 30نما31 با داشتن هزاران بازديد در روز يکي از محبوب ترين وبلاگ هاي بلاگفا مي باشد.در طي هفته گذشته توانستيم اکانت سرچ اختصاصي گوگل را دريافت نماييم.اين سرچ همانند لينک باکسي مي باشد که در گوگل کار مي کند.شما مي توانيد وبلاگ 30نما31 را با هر نامي در بخش پيوند هاي روزانه قرار بدهيد و ما را با خبر سازيد تا لينک وب شما را در گوگل سرچ اختصاصي 30نما31 ايندکس کنيم و پيوند ما در گوگل باشيد.توجه کنيد در صورت که لينک 30نما31 از وب شما برداشته شود ايندکس شما بي فايده بود و رتبه شما افزايش پيدا نمي کند(اولين سايتي که به ما پيوند خورد سايت متالوژي ايران iran-cast.com که پيوند ما در بخش وِيژه iran-cast.com/link/linkbox.htm اين سايت قرار دارد و دومين سايت http://www.fu20.com/linkbox/top.php که لينک ورودي اختصاصي ما را به عنوان برترين وب قرار داده است مطمئن باشيد ضرر نمي کنيد.(لطفا پس از قرار دادن لينک 30نما31 ما را با خبر سازيد تا لينک شما را در سرچ باکس گوگل فعال سازيم) web:30nema31.blogfa.com sponcer by:www.porforosh.com and ww.nikcd.com

مهرداد

درود نازلی شعر شهود خیلی قشنگ است. اما. . . من رو ببخش چون خیلی خوشم اومده می گم. اگه جای . . . بود، فکر می کنی بهتر نیست. قایقران ها "صیادان" پیش از انکه نخستین ماهی به دام افتد تور را از اب گرفتند تنها مرد ماهیگیر می دانست نهنگ پیر خیلی وقت پیش مرده است باز من رو ببخش هزاران گل سرخ

نانی آزاد ... مترسک

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی . - چقدر هم تنها ! - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. - دچار یعنی ؟ - عاشق. - وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. - نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست. و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند. (سهراب سپهری)

کودک

سلام نازلی جان من برگشتم به وبلاگم . خوشحالم که هستی گاهی تو همین تکرار ها اگه بگردیم کلی چیزهای نو پیدا می کتیم که تا حالا ندیدم.

دفماه

با درود... ایکاش می توانستند/ مثل یک جوانه گندم/ کز دیدن دستهای خالی مردم /زرد میشود/عاشق باشند.... (دوست داشتی سری به "دفماه" من بزن, چشم براه می مانم ...فقط وقتی که آمدی ردپایی بگذار تا خوشحالتر باشم ...)

مترسک

از پس شیشه ی عینک ،استاد ، سرزنش بار مرا می نگرد باز در دیده من می خواند،که چها در دل من می گذرد می کند مطلب خود را دنبال ،«بچه ها عشق گناه است گناه » وای اگر بر دل نو خاسته ای ،لشکر عشق بتازد بیگاه می نشینم همه ساعت خاموش ،با دل خویشتنم دنیایی است ساکتم گر چه به ظاهر اما، در دلم با غم تو غوغایی است مبصر امروز چو اسمم را خواند ،بی سبب فریاد کشیدم غایب رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هیچ نمی دانستند ،که من آنجایم و دل جای دگر دل آنهاست پی درس و کتاب ،دل من در پی سودای دگر من به یاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم در جامه زرد تو سخن گفتی اما نه ز عشق،من سخن گفتم اما نه ز درد من به یاد تو و آن خاطره ها ،یاد آن دوره که بگذشت چو باد که در این وقت به من می نگرد،از پس شیشه ی عینک استاد با خیالت خوشم از اول زنگ ،لحظه ای فارغ از این دنیایم «زنگ خورده است منوچهر بیا»،تو فریدون برو من می آیم منوجهر نیسانی