اعتراف

به : خودم

با خودم عهد کرده ام

که بی " خود" شوم .

بعد از آنکه بی " خودی "  اَم را مکتوب کردم ،

بی " خویشی " اَم را زندگی می کنم!

جهان موازی ،

چه سخت با من گره خورده ...


نازلی

پاریس

16 نوامبر 2009

/ 5 نظر / 13 بازدید
دلتنگی های یک عمه

رویاها نیز پیر می‌شوند اما کشان کشان و پیوسته پیش می‌آیند پا به پای من که از دیرباز دست در دستشان داشته‌ام از ما کداکیک پیش‌تر از پای خواهیم افتاد رویاها که سایه‌ام می‌انگارند یا من که واقعیت‌شان پنداشته‌ام شهاب مقربین

زن عمو آریا

درود به نازنینم میدونی را آخرین نامه بی جواب ماند برای اینکه بسیار فکر کردم و دیدم چه سخت شده که دنیا برای ما درهر جائی که باشی زندانی است که نمی توانی ابراز عقیده کنی دنبال رسالت خود باشی بی هیچ ترسی از دژخیمان چطور برایت حرفهایی میزدم تکراری بی هیچ پاسخی میان نمی دانم هایت پرسه زدن کار تو نیست کار ما نیست اما مجال چقدر تنگ است شرمنده بودم از جواب ما به تلنگری دیدم این ریسمان بین ما نباید به تیغ دیگری ازین دوران ستم بریده شود عاشقتم زنده باشی و ژاینده نوشته هایت را بوئیدم حس کردم و ستایش کردم این حال "مای " بی اوست

زن عمو آریا

متاسفم که پر از اشتباه تایپ کردم انقدر که ترسیدم کلام رها شود

گیلدا

از گره ها هم رها خواهی شد و هرانچه هستی را زندگی خواهی کرد. پله ای بالاتر از بی خویشی. سلام نازلی. [گل]

مهرداد محمودی

درود نازلی جان اول که مثل همیشه زیبا بود و جای حرف نداره. دوم. کجا هستی؟؟؟ خانمی هزاران گل سرخ