من و تو و قطار

من و دود پله پله

حکایت سفر و قطار و ریل های موازی

ساعت گذاشته ام

دارم به " بیست دقیقه " زندگی ام می رسم

و انتظار می کشم

تو را

روی آخرین سکوی کنار قطار

در شهری که غربتش

ما را " قریب تر " می کند !

نازلی

پاریس

12 اکتبر 2009

/ 6 نظر / 3 بازدید
نانی آزاد ... مترسک

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ي ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشيدن بود

ف.ک

در شهری که غربتش ما را " قریب تر " می کند ! زیبا[گل]

دفماه

درود بر تو ... نمی دانی این لحظه که دارم برای تو مینویسم چقدر خوشحال ام از اینکه به دفماه من آمده ای .آمدم دوباره تا شعرهاوحرفهای تازه تری از تو را, با خودم ببرم...

فرزاد م

فوق العاده بوووووود!!! تو را روی آخرین سکوی کنار قطار در شهری که غربتش ما را " قریب تر " می کند ! من پر از احساسم با درک شعر زیبات...

مهرداد

درود نازلی جان جالب بود. فکر می کنم با این مطلب جدید همه رو تو فکر انداختی . هزاران گل سرخ

شیواتیر

کلا همه چیز سر جای خودش است و همین زندگی را تلخ می کند! مثل گذشته ها نوشتی... باز هم قطاری که یا تو را می آورد یا مرا می برد...