به اناهيتا:

روحم نم کشيده بود.باريدم!

جلو اينه بايست و به نقش مانده از خاطره ساليان در ان خيره شو...
زير لب زمزمه کن٬ فردا روز ديگری است...
زير باران عريان شو و به روحت عريانی ببخش...
هيچ کس نمی داند لايه های درونی تو چقدر شفاف اند...
اگر جهان به تو هديه نکرد٬ تو اما ببخش...
نا اميدی بی معناست...
اميد هم شايد...
من به ايمان به يقين محتاجم.
ايمان به خودم٬يقين به اعتقادم...
همه چيز تجربه است...
هر شکستی هم نيز...
يکبار می اييم. می مانيم اندکی. بعدتر می رويم...
روز و شب می گذرد. مثل ادمها که از ما...
گريزی هم نيست...
تو دستانت می شکند٬ حصاز واژگان مرده را...
تو اما هنوز هم هستی...
اگر که بخواهی...که تنها تو می توانی تنها...

/ 4 نظر / 7 بازدید
Le Petit Ali

تو لایه های شفاف را چطور دیدی؟ نگو که عینک خوشبینی داری !

نازلی

به فرزانه: من اهل تعارف نیستم اما... یه حسه در لحظه بود... یه حوصله ته کشیده... راستی نازنین... قلم تو هم خوب روی کاغذ می چرخه. من عاشق اون متن ت ک ر ا ر توام!

نازلی

به علی کوچيکه: من نمی بينم که حس می کنم... سالهاست که ديدنم را به حسم بخشيدم... من تمامی لايه ها را می بينم... و بيشتر لايه زنگار گرفته را...