خدا هم شرم کرده است!

قلبم تير می کشد.

فريادم در گلو جا مانده.

اشکی نمی ريزم اما...

من در بهت مانده ام.

خدايا تو بيداری هنوز؟

همه چی با email مريم شروع شد. معمولا اين mail ها رو کمتر باز می کنم. شايد عنوانش من را قلقلک داد تا يه کنجکاوی ساده تبديل به خشمی عميق بشه...

هرچی بيشتر پيش می رم٬ از اينگونه بودن ها بيشتر بدم می ايد و بيشتر در ماهيت ماورايی اديان شک می کنم.

گاهی با خودم می انديشم ...

بگذريم...

من بايد حرف بزنم. روحم کش امده...

يه weblog با عنوان ازدواج موقت... و من که ۱ ساعت و ۴۵ دقيقه در جنون جنسی ان ديگران غوطه خوردم!

ادم هايی از هر سلک و طبقه... ادم هايی با مدارک تحصيلی انچنانی و عقايدی اين چنانی!!!

مردی که دور از چشم همسرش زنی ديگر را به خيال <ثواب> صيغه می کنه.

دختری که در رساله دنبال راهی برای <زنای حلال> می گرده.

پسری که در ميدان ونک برای <کار خير> کارت <ازدواج موقت> پخش می کنه.

زنی که برای تسکين دردهای همکار بيوه اش <شوهرش> رو پيشکش می کنه.

دختر طلبه ای که برای خريد قطعه ای از <بهشت> ۲۳ بار صيغه ديگر طلبه ها می شه.

مردی که برای روحيه بخشيدن به بيوه برادرش٬ پنهان از همسرش٬<رساله> براش می فرسته و

عقد موقتش می کنه.

دختر ۱۳ ساله ای که معلم دينی مدرسه اش راههای <متعه> کردن را يادش می ده تا پسر همسايه را <خشنود> کنه.

دختر دانشجويی که به <عمر> فحش می ده که چرا <سنت ناب پيامبر> رو <حرام> کرده و نمی ذاشته کسی دنبال <صيغه کردن/ شدن> بره.

مردی که <عمر> را تکفير می کنه و از <شيعه> بودنش چه بسا خوشحال است که <کليد بهشت> را با <ازدواج موقت> بهش می ده.

دانشجوی فوق ليسانسی که <دختر ايده الش> رو بالاخره از بين

<همسران صيغه ای> اش پيدا می کنه.

زنی که عاشق همسر بهترين دوستش می شه و برای دوری از <فعل حرام> با خوندن يه ايه عربی به <فعل حلالش> می رسه.

و هزاران درد بی درمان ديگه و من که از خودم و اين تفکرات پوسيده بدم می ايد...

ما کجاييم؟

ما که هستيم و در کدامين نيمکره تاريخ دفنيم؟

به کدامين دستاويز می گرويم تا خويشتن خويش را ارضا کنيم؟

گه گاه می انديشم سهم کودکان بی بابا چيست؟

کودکان زخم خورده تاريخ؟

کودکان بی ماما؟

کودکان داغ ديده دل ريش؟

نمی فهمم...

من اين قوم را نمی فهمم...

من اين مردمان صبح <زنده> گوی شب <مرده باد> را نمی فهمم...

من اين ابتذال به نام محمد و علی و خدای انها را نمی فهمم...

من اين جامه دری های لجام گسيخته را نمی فهمم...

من اين مردمان کوته بين کوته انديش را نمی فهمم...

من از درک مردمان اين ديار نا توانم...

و از درک واژه های پوسيده اين دين سراسر <تحريف>...

و از باورهای زننده اين ايين سراسر <تزوير>...

و از چارچوب <قانونی> سراسر <تکفير>...

من نمی فهمم...

من نمی دانم...

و نخستين باريست که نمی خواهم و نمی توانم که دانم٬ که بخوانم که بفهمم...

چگونه می توان عاشق بود؟

و دوست داشت؟

و دوست داشتن را صرف کرد؟

و عاشقانه زيستن را هجی؟

و چگونه می توان راه رفت؟

و پيش رفت؟

و پرواز را در افق تجربه کرد؟

و اينقدر زمينی نبود!!!

دلم می گيرد...

خدايا...

خدای ابراهيم...

خدای کعبه...

خدای اسماعيل...

خدای موسی..

تو خدای عيسی...

آه...

تو خدای خسته محمد...

تو خدای اين مردمان بهت زده حتی...

هنوز هم بيداری؟

و نفس می کشی؟

و مرا می شنوی؟

خوابت را نديده ام...دير سالی است...

چقدر ها و چقدرها تو صبوری...تو ماهی...

اگر من جای تو بودم٬ به همان يک دم که می ديدم اين انسان٬ اين امده از نطفه نسيان٬ اين ناشی اما دم زننده عصيان٬ اينچنين ناگاه تو را در لجن زار باورهايش به صليب می کشد بر چار ميخ حتی٬

هماندم اين خاک را٬

و اين ناپاک را٬

واين شالوده بی ادراک را٬

و اين کفر و اين کفران را٬

و اين درد بی درمان را

و هر انچه در ان را٬

با خاک...

با خاشاک...

با باد تند تندباد حتی٬

يا با اب طغيان گر دريا اما٬

يا که با هرم سوزنده اتشی اتش افروز شايد٬

يا که با فوجی از شن های روان جانکاه حتی٬

به انی٬

در لحظه٬

در دم٬

نابود می کردم...

و بر گور اين نا مردمان اما٬

شمعی از عبرت برای فرشته گان محبوب بر می افروختم شايد!

چقدر تنهايم...

تو چقدر تنها تر...

خنده ام می گيرد.

از پسش گريه ام می ايد...

تو کليد <بهشتت> را به يک <همبستری> در بستری که پيوندش را <ايه ای> که از تو هم شايد نيست حتی٬ چه ارزان می بخشی!!!

من اما در <جهنمت> هم ديگر ارامشم نيست...

دلم می گيرد.

بغض خفه ام می کند...

من از اين باورهای کهنه تار و پود پوسيده می ترسم.

و از امدن کودکی که در بطن اين باورهای لجام گسيخته نفس خواهد کشيد٬ بيشتر...

شهر من اينجا نيست...

شهر من گم شده است...

شهر من اما پشت هيچستانت ويران شده است...

تو را چه می بينند؟

تو را چه می بينند؟

تو را اصلا می بينند؟

اگر که تو اينی...

و اگر که تو آيينی...

و اگر که تو و آيينت اين است٬

من چه احمقم که تو را می جويم!

من از اين آيين بريده ام...

و از اين مردمان گريخته ام...

و از اداب اين خاک...

و از باورهای اين مردمان ناپاک...

من از بودنم حتی...

و از اينگونه بودن ها...

من از زندگی هم حتی...

و از خواب معصومانه گل ها...

من از خودم هم باز...

من از همه گريخته ام..بريده ام اما...

کسی ايا به روسپی خانه های اين شهر پا گذاشته است؟

و کودکان بی ماما و بابا را نوازشی کرده است؟

و در خواب معصومانه زنی که جسمش را به نانی بخشيده است٬ خفته است؟

و در کابوس مهلک ان بيمار <ايدزی> سهيم گشته است؟

و در حق حق زدن های هق هق های ان ديگری که بودنش را به نابودگر روح ان ديگری بخشيده است؟

نه....

من امشب فهميدم که اين شريعت پوشالی٬

و اين بهشت جسمانی٬

و اين هماغوشی اسمانی٬

و اين قتل کودکان پنهانی٬

و اين ايات کتاب ارمانی٬

و خدای اين مردمان ايمانی٬

همه در ابتذال اين انکار انسانی٬

گم گشته رها گشته مرده و مرده و مرده گشته...

چه کسی می داند در روسپی خانه ها چه می گذرد؟

چه کسی می داند ان زن تن فروش که با سکه شکم کودک ورد نا مردی را سير می کند٬ چقدر شرافت دارد به روح عريان زنی که برای سير کردن طمع بيمارگونه اش از برای خريدن قطعه زمينی٬ يا که باغی يا حتی کليدی از بهشت(!) جسمش را به ان ديگری می بخشد...

اينجاست که به ياد مسيح می افتم...

و قرون وسطی...

و اعتراف نزد کشيشان...

و امرزش گناهان...

و گرفتن سندی از خانه های بهشتی...

و انها که می کويند مسيحيت رو به زوال است...

و خدايش که مرده...

و مسيحايش که پوسيده...

و انجيلش که سراسر تحريف است!

چگونه به کودکان اين ديار بگويم که مرد عرب را که نزديکی ازو مرده با پيشکش کردن دختری ديگر از غزا می گيرند؟

و با يه فوج واژه کتابت شده در رساله های شيعه٬ غرور زنی را ازو...

کجايی علی که ببينی به نامت شيعه چه کرده است؟

..................................................

هزاران واژه دارم.

هزاران درد نا گفته...

افتاب دميده...

شهر در خواب است...

من اما همچنان بيدار...

و روحم سخت بيتاب...

بگذريم اما...............................

ننگ باد...

ننگ اما.... 

 

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازلی

به ارين: اوهوم... ما هيچی ياد نگرفتيم... شناسناممونو که دادن دستمون٬ دينمونم ضميمه اش شده... و همين درد ناکه... من بی دين هايی رو می شناسم که از اين جماعت به ظاهر دين دار به خدا خيلی انسان ترن... گاهی ياد مارکس می افتم که می گه: دين افيون توده هاست...

نازلی

به حميده: اخ نگو که دلم خونه... با اين همه نبايد سکوت کرد. هرچه می کشيم از اين سکوت های گاه و بيگاه خودمان است... اگه عرضه داشتيم و فرياد می زديم٬ ان وقت شايد مردمان اين شهر خواب زده از خواب خرگوشی شون به در می امدند!!! تو هم جاری باشی...

مهدی همراهی

Salam aziz,سلام عزیز، می دونی اسلامی که من می شناسم، روشیست متعادل برای حرکت بسوی بهترینها در حد امکان. در این اسلام نیازهای طبیعیه انسان مانند خوردن، خوابیدن، همبستری و .... نه تنها به خودی خود پدیده ایی خجالت اور نیستند که مقدسند. در این اسلام پروردگاری که همه وجودش خیر است. شر نیافریده است. انچه ما ان را شر می پنداریم، در حقیقت فقدان خیر است. فقدان تعادل و هارمونی. فقدان عدالت و زیبایی، یعنی هر شی بجای خویش و به اندازه. در این اسلام تنها شرط

مهدی همراهی

بهره وری از افرینش سعی در حفظ تعادل است. بهترین انتخاب ممکن هر کدام از ما در مقابل وجدانش. انچه که در غرب حل شده است و گاهی در حد افراط پیش رفته است، همین مسائل جنسیست. اگر دختر و پسری بالغ تصمیم بگیرند که با هم باشند اما از همان روز اول متوجه شوند که با شخص مورد نظرشان در هارمونی از لحاظ جسمی و روحی نیستند بدون کامپلکس و عقده جدا می شوند. نام این همخابگی یک شبه زنا نیست. روسپی گری نیست. اگر در اسلام برای زن و مرد این ازادی منظور شده است. صرفنظر از افراط و تفریطهایی که خاصه

مهدی همراهی

بشر است. اين پيشرفتگی يک دين است که نيازهای طبيعی انسان را ناديده نمي گيرد و تارک دنيايی را تبليغ نمی کند. اما ترجيح می دهم که نام اين جستجو را اسلام نگذارم، هر چند که عميقآ و با مدرک معتقدم که نام اين حقيقت پويا اسلام يا تسليم در برابر حقيقت است. نام اسلام را امثال بن لادن و زرقاوی الوده کرده اند. نامش را پذيرش حق می گذارم. تلاش برای حرکت در مسير حق، همان حقی که هم عدالت است و هم زيبايی. همان حقی که سرچشمه عشق است و ازادی. به اميد حق عزيز

اکبر

براي تبادل لينک حاضري اگه حاضري لينک من وبذار وبعد بيا خبرش رو به من بده تامنم لينکت رو بگذارم فعلا خداحافظ Akbardj

نازلی

به مهدی همراهی: درود دوست من بی هيچ چون و چرايی با هر انچه که گفتی موافقم چرا که نمی توان با حقيقت کلام حق ضديتی داشت. اما حرف من چيز ديگری است... زيباترين حادثه ای که بين دو جنس می افته اينه که انقدر با هم يکی هستند که اين يکتايی نه در روح که در جسمشان هم هويداست و اين چيزی است که من هم به ان معتقدم. تنها درد من اين است که جماعتی محدود با عقايدی محدود تر که در نهايت محدوديت رشد کرده اند تا به ظاهر بندی از شريعت می رسند ان را به ناشايست ترين شيوه ممکن الوده می کنند. فقط بن لادن و زرقاوی نيستند. همين به ظاهر مسلمانان نا مسلمان هم هستند. من از اين دين جدا شده از اصل خويش بيزارم... و کاش می توانستم به حقيقت ناب ان برسم. اينجاست که من مکدر می شوم از باورهای پوشالی اينانی که اين حقيقت يکتايی را به لجن می کشند... حال تو بگو... چقدرها و چقدرها بايد تلاش کرد تا ذهنيت نه چندان مثبت ان ديگران غربی را نسبت به ماهيت انچه که اسلامش می ناميم٬ مثبت کرد ان هنگام که در افغانستان و در عراق و کشورهای خليجی و حتی ايران خودمان همه چيز را به بازی کثيفی گرفته اند؟ وگرنه دينی يا ايينی که اينقدر روشن می انديشد که تا جسمانی ترين

نازلی

به اکبر: ممنونم که که اين پيشنهاد را دادی... اما بايد بگويم من لينک های خيلی خاصی را می گذارم که از نظر روحی با ان ارتباط برقرار کرده ام. با اين همه متن هايت را خواندم. از بعضی شان لذت بردم و خنديدم! به دوستانم لينکت را می دهم... و سپاس از اينکه لبخند را بر لب بی خنده مان می نشانی. پاينده باشی...

مريم

و من بندگی خدا را و شيطان را به يک شب گسسته کردم.... و من در همه چيز ترديد کردم... شريعت-انسانيت- اخلاقيات.... و هر چيز ديگری از اين دست!!! نازلی عزيز: اين است شريعتی که فرا ميخواند به انجام عمل نیک؟؟؟ و مبلغان آن با چه هميت و جديتی به سوی عمل نیک می شتابند... پس بشتابيد به سوی عمل نيک....

نازلی

به مريم: نمی دانم اينان نيک را و بد را در چه می بينند... اما من ان را فرا تر از اين تهمت ها و هبتان ها می بينم. به يقين ماهيتش اين نيست که مبلغانش می گويند. راه را خود بايد جست. خود بايد رفت و ديد و يقين کرد. من تا به يقين نرسم نمی توانم انچه را مناديانش می گويند باور کنم.